تبليغاتX
چشمان دیگر

چشمان دیگر

این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.

ویژه نامه های چشمان بیدار



ویژه نامه های چشمان بیدار آرشیو موضوعی من است. برای هر نویسنده و هر موضوع پرونده ای تشکیل داده ام و پرونده ها همیشه باز است و در جهت تکمیل. محدودیتم به آثار منتشر شده بر روی اینترنت بوده است و بس، هنوز فرصت نکرده ام کتاب های مرجع و منابع با ارزش خواندنی مکتوب را در فهرست قرار بدهم و از آنها یاد کنم. اگر فرصتی شد شاید.

ویژه نامه های چشمان بیدار ادبیات کلاسیک و مدرن، ایران و جهان را در برمی گیرد. و بعد تئاتر است و سینما و غیره. دارم تکمیل و مرتبش می کنم. هنوز تمام نشده، ناقص است ولی دیدنی.


ویژه نامه های ادبیات داستانی جهان: ویژه هارولد پینتر و (۲) ویژه پینتر و (۳) هارولد پینتر/ یک داستان از نابوکف شیرین و (۲) ناتاشا و دو داستان دیگر از نابوکف/ درباره تورگنیف/ درباره چزاره پاوزه/ ولفگانگ بورشرت: شش داستان و سه شعر/ سالینجر و تحلیل ساختاری رمان "فرانی و زویی"/ جان که می دادم: ویلیام فاکنر/ هفت داستان و دو گفتگو از خورخه لویی بورخس / سولژنتسین/ آلفرد دوبلین و برلن/ آشنایی با ماریو وارگاس یوسا و درباره ماریو وارگاس یوسا / درباره ساراماگو / ویژه صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز/ گونتر گراس هشتاد ساله شد/ آشنایی با دانیلو کیس/ مروری بر آثار آندره مکین/ مروری بر زندگی و جهان داستانی دینو بوتزاتی/ آشنایی با طاهر بن جلون و داستان کوتاه "آخرین مهاجر"/ مروری بر كتاب ماد‌ام بوواری؛ گوستاو فلوبر/ آشنایی با آثار ژرژ پرک / انتشار چهار رمان ویرجینیا وولف به فارسی/ "مارك لوی" پرمخاطب‌ترين نويسنده‌ی معاصر فرانسه!/ "همه روزهای ما": دنيای لبريز از احساس ايزابل آلنده/ ویژه سیمون دوبوار/ پیراندلو: قطار سوت کشید و بیچاره آن مرحوم / دوریس لسینگ برنده جایزه نوبل کیست؟ و گفتگویی با دوریس لسینگ همراه با چهار داستان و دوريس لِسينگ نويسنده مبارز برای برابری حقوق انسانها/ "نمایشنامه "تک گویی های واژن" اثر او انسلر / آلن رب گریه/ دن کیشوت/ چخوف/ برتولت برشت/ گفتگو با جومیا لاهیری / حمله به تسلیمه نسرین در هند/ اعطای نشان به تسليما نسرین/ گفتگو با ایزابل آلنده / آشنایی با آثار ژولین گرین، نویسنده معاصر فرانسوی/ آشنایی با آثار رمون راديگه، نويسنده فرانسوي/ هانا آرنت و مسئولیت شخصی در دوران دیکتاتوری/ سخنرانی ژان پل سارتر: جمهوری سکوتژان پل سارتر، نویسنده ای که” نوبل” را رد کرد/ اورهان پاموک: (۱) یک مصاحبه و (۲) گفتگویی دیگر و (۳) کتاب جدید/ میشل بوتور/ اریک امانوئل اشمیت/ سارا کین/ سنگ صبور از عتیق رحیمی / ویژه نامه لوکلزیو ، برنده نوبل ادبی ۲۰۰۸/ کانتراکیس/ خولیو کورتازار/ مارگارت دوراس/ کلود لوی استروس/ برنار ماری کولتس/ خوزه ساراماگو/

ویژه ادبیات داستانی ایران: ویژه صادق هدایت / ویژه غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) / شاهرخ مسکوب/ صادق چوبک/ بهرام صادقی/ غزاله علیزاده (فیلم، صدا، داستان)/ (۱) زویا پیرزاد و (۲)موفقیت طعم گس خرمالو در فرانسه/ پرتو نوری علا/ رضا براهنی/ ویژه سیمین دانشور همراه با سه داستان از او/ داستانهای شمیم بهار / ویژه گلی ترقی: چند داستان و چند مصاحبه/ گفتگو با ر. اعتمادی/ "کنیزو" و سه داستان دیگر از منیرو روانی پور/ ویژه فریبا وفی/ جزیره: داستانی از غزاله علیزاده/ نادر ابراهیمی/ ویژه بیژن نجدی/ ویژه صمد بهرنگی/ سپیده شاملو و لیلی های زمانه

ادبی ها: مجموعه مقاله

ویژه نامه های ادبیات مهاجرت: چند داستان از عزت السادات گوشه گیر / قادر عبدالله/ آذر نفیسی و لولیتاخوانی در تهران/ "سرزمین سرابها" رمان داریوش شایگان/ ادبیات مهاجرت: شاه درت جوان/ فیروزه جزایری دوما و مصاحبه تلویزیونی فیروزه جزایری دوما/ مارشا مهران و مارشا مهران و آش انار/ گفت‌وگویی با جینا نهایی / چشمها در تهران از شالی کتایون/ سفر از سرزمین نه از رویا حکاکیان/ مصاحبه تلویزیونی فیروزه جزایری دوما/ آن سه شنبه‌ای که مادرم تصمیم گرفت آلمانی شود! *، فهیمه فرسایی و انتظار / نویسندگان یهودیِ ایرانی‌تبار/ شاه درت جوان/ معرفی سودابه محافظ و رمانش/ (۱)کتابهای مصور مرجان ساتراپی و (۲) مرجان ساتراپی و پیتر پان و (۳) خورش مرغ با آلو از مرجان ساتراپی/ شوشا گپی نویسنده و خواننده درگذشت/ مارینا نعمت / پرتو نوری علاء/ ویژه عزت گوشه گیر /شهرام رحیمیان: دکتر نون زنش را از مصدق بیشتر دوست دارد/ هفت داستان از نادره افشاری/ رضا قاسمی / ویژه بیژن کارگر مقدم، همراه با هفت داستان/ داستانهای کوتاه مرضیه ستوده /

ویژه شعر جهان: مایا کوفسکی و "ابر شلوارپوش"/ ایو بون فوا، برنده جایزه فرانتس کافکا 2007 از چک شد/ دو شعر از رزه آوسلندر/ آدونیس/ نادیا انجمن/ ديوان اشعار ناديا انجمن، شاعره فقيد افغان در آلمان منتشر شد/ گفت‌وگوی اختصاصی با «ویسواوا شیمبورسکا»؛ شاعر لهستانی/ آشنایی با آنا آخماتوا شاعر عاشقانه ها، شاعر مادران زندانیان/ ایو بون فوا، برنده جایزه فرانتس کافکا 2007 / سافو، نخستین زن شاعر / مروري بر جريان هاي عمده شعر فرانسه/ ورقپاره های هيپنوز: درنگی بر شعر رنه شار/ ژان تاردیو/ جوزف برودسکی / درباره فدریکو گارسیا لورکا/ ویژه محمود درویش/ غاده السمان / ویکتور خارا / درباره پل الوار و پل الوار و یک شعر/ رمبو/ آندره دوبوشه/ آپولینر/ کی رایان/ سنگ آفتاب از اوکتاویو پاز/ ویژه پابلو نرودا

ویژه شعر ایران: ویژه قره العین/ مهستی گنجوی و دیوان اشعارش/ ژاله اصفهانی/ سهراب سپهری/ فروغ فرخزاد و فروغ و فروغ تولدت مبارک! و فروغ، توهینی به کیان نرینگی بعضی آقایان/ بررسی آثار فروغ فرخزاد در دانشگاه منچستر/ منوچهر آتشی/ ویژه احمد شاملو: در سالگرد درگذشت آن غول زیبا / آیدا شاملو از عشق می گوید: احمد شاملو/ ویژه سعید سلطانپور/ حسین پناهی/ ویژه شهرزاد هنرمند/

مجموعه شعر ایرانی: دیوان اشعار طاهره قره العین/ دیوان ژاله: اشعار عالم تاج قائم مقامی/ پروین اعتصامی، شاعره کتابدار صد و یک ساله شد/ چند شعر از کتاب ما با تشنگی پیر می شویم اثر شهرزاد (کبری سعیدی) / ویژه روسپی و روسپیگری در شعر زنان/ یک مجموعه شعر: جمهوری سکوت/

شعر معاصر ایران: فریدون مشیری/ سیمین بهبهانی / گراناز موسوی/ فرزانه قوامی و گفته بودم؛ من از نسل شهرزادهای مضطربم و سه شعر دیگر/ به وقت البرز از مهرنوش قربانعلی/ شهرزاد پشت چراغ قرمز از فرشته ساری / سپیده جدیری/ شهین منصوری و کتابش چرا برای تو دلتنگ نشوم/ مینو نصرت و برهوت کاهی رنگ / رویا بیژنی/ شهرام شیدایی/ حامد رحمتی/ مجید شفیعی/ دو شعر از محمد مختاری/ آسایشم گاهی روانی است و دو شعر از رضا حیرانی/ عرفان کارن/ خیرالله فرخی/ ناجی غریب زاد / علی ثارالهی/ علی حاجیان زاده

شعر ایرانی در مهاجرت: ویژه ساقی قهرمان/ مریم هوله و شعر نیچه با لباس کردی و خواب چسبناک پروانه در تبعید/ نانام/ لیلا فرجامی/ ارکیده بهروزان/ شهلا بهاردوست/ گیسو شاکری/ گناه از شعله ولپی/ آریانه یاوری/ مانا آقایی/ نفیس نیا / شیما کلباسی و هفت دره عشق از شیما کلباسی و پژواک در تبعید از شیما کلباسی و "پژواک در تبعید" کاندیدای جایزه بهترین کتاب ملی سال 2007 آمریکا شده است و «پژواک در تبعید» فینالیست کتاب ملی آمریکا و گفتگوی صدا آمریکا با شیما کلباسی/ چند شعر از محمود کویر / معرفی کتاب: "کالسله مرد سیاهپوش" از آریانه یاوری/ معرفی کتاب: عکس فوری عشقبازی از شیدا محمدی/ شعله ولپه: گناه، گلچینی از اشعار فروغ فرخزاد / نفیس نیا: کوچه های سکوت گزینه ای از صد سال شعر نو فارسی به زبان هلندی ترجمه شد/ پروانه قاسمی/ مصاحبه با نفیس نیا، شاعر ایرانی مقیم هلند/ شکوفه تقی / ماندانا زندیان/محمود معتقدی / شهلا آقاپور/ علیرضا طبیب زاده/ ریموند رخشانی/ سارا خوزی/ سه رباعی از م. سحر/افسانه خاکپور/ بنفشه کمالی/ ی. صفایی

ویژه نامه های ادبیات جوان: ایمان اسلامیان/ ماریا اعتمادی/ فرهاد بابایی/ الهام/ فرشته قاسم زاده / ابوذر قاسمیان/

ویژه نامه های سینمایی: فرهنگ کلاه مخملی ها و رقاصه ها / ویژه زن در سینمای ایران/ ویژه پرسپولیس مرجان ساتراپی/ بانوی خرداد/ کافه ترانزیت: زنی نو، طرحی نو/ ویژه بهروز وثوقی / ویژه شهرزاد هنرمند/

زنان در آئینه ی سینمای ایران

ویژه تئاتر: مهین اسکویی/ اکبر رادی/ بیژن مفید/ مارسل مارسو/ اکبر رادی/ ویژه بهرام بیضایی/ ویژه غلامحسین ساعدی (گوهر مراد)/ تمثال/ اولین زن نقال ایران/ مری آپیک و فعالیت برای زنان ایران از لس آنجلس/ یادی از شهرزاد شاعر و رقصنده فیلمهای فارسی/ خنده هم می میرد (در وداع با ارحام صدر)/ دکتر مهدی فروغ/ اریک امانوئل اشمیت/ "نمایشنامه "تک گویی های واژن" اثر او انسلر

مجموعه مقالاتم در مورد بکت: آسمان نادور است/ تئاتری ها: مجموعه مقاله

ویژه نامه های موسیقی: ویژه موزیک زیرزمینی ایران/ مونیکا جلیلی/ خواهران خوش صدای ایران: ویژه هایده و مهستی / موسیقی لاله زاری در: فرهنگ کلاه مخملی ها و رقاصه ها/ سیمین غانم و "گلهای گلدون"/ کنسرت خواهران وحدت در پاریس / الهه، خواننده گلها درگذشت/ شهپر خواننده مردمی ایرانی / رویش جوانه ها با صدای زیبای مرجان/ کنسرت ارکستر زنان (آنسامبل مهربانو) در ایتالیا/ یادی از دلکش/ ویژه سوسن خواننده محبوب و مردمی/ رعنا فرحان/ شمیم یاغی

علیه سانسور: راه هایی برای مبارزه با سانسور

ویژه نامه های عدالت برای همه: ویژه زن و زندان / برای مختاران مای: فریاد زنان سرشکسته/ اعدام!!! سنگسار!!!/ ویژه افغانستان: کودکان و زنان اولین قربانیان جنگ و سرکوب/ فقر: فقر، فقر در جهان بیداد می کند/ پرونده مه 68

گوناگون: همه چیز درباره سکس: یک و دو و سه و چهار و پنج// پرونده بکارت/ / بچه ها از کجا می آیند؟// چند مقاله در مورد استرس و دلشوره و چگونگی رفع آن// تاريخ ناگفته‌ی حرمسراهای ايرانی// پرونده تفکیک جنسیتی در ایران (گام به گام)// "روسپیگری در ایران" یک و دو// تجاوز در زندان

آشپزی: خودت بپز! (لیست سایتهای آشپزی آنلاین)// ورزش برای سلامتی بدن/ همه چیز در مورد رژیم لاغری/

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 19:4  توسط چشمان بیدار  | 

مصاحبه ای علیه سان سور

Ciseauxپیش از شانزده آذر مصاحبه ای با روزنامه نگاری در تهران داشتم که شرطم "آزادی بیان و عدم سانسور" برای آن سایت بود که روزنامه نگار پذیرفت ولی آن سایت سرانجام نپذیرفت و از این رو آن گفتگو را در اینجا منتشر می کنم.

دوست روزنامه نگار پرسیده بود در شرایط فعلی هنرمندان و به ویژه هنرمندان ساکن خارج از کشور چگونه می توانند از جنبش سبز و حرکت مردم حمایت کنند؟

الان در خارج از کشور سانسور سفت و سختی رایج است. با توجه به این که بخش عظیمی از مخالفان (اپوزیسیون غیررسمی) با اصلاح طلبان (به عنوان اپوزیسیون رسمی درون حکومت) ائتلاف کرده اند و بر اساس مصلحت اندیشی، مدیریت تظاهرات و جلسات و انتظامات و سرانجام کنترل تقریباً هر نوع گردهم آیی را به عهده گرفته اند، می شود گفت در این شش ماه گذشته، بین ایرانیان خارج از کشور، به نوعی یک نوع حکومت نظامی غیررسمی از جانب اپوزیسیون رسمی ایجاد شده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 19:6  توسط چشمان بیدار  | 

پیوندها

فارسی نگار
پارسی گویی
پالایشگر پارسی
فرهنگ کوچک واژه های بیگانه – پارسی
ایرانیکا
فیلترشکن
علیه خشونت
تکذیب نامه
هرگز به سانسور و معناگذاری نوشته ام رضایت نداده ام
معناگذاری و سانسور در اینترنت
نشر دروغ
آیا سکوت خواهید کرد؟
نوشتن فارسی آسان و تقویم ایرانی
فارسی نویسی راحت و بدون غلط برای همه
از "چشمان زنان" ایرانی (فایل)
ویژه نامه های چشمان بیدار
وبلاگهای ایرانیان خارج از کشور
چشمان بیدار (وبلاگ شخصی)
مهستی شاهرخی (ورد پرس)
چشمان زنان (فایل)
سایتهای مرجع برای پژوهش
کانون پژوهش های ایرانشناختی
دیوان شاعران پارسی گوی
کتابهای رایگان فارسی
آثار سخنسرایان پارسی گو
شیما کلباسی
مژگان کاهن
در سایه روشن کلام
کتاب نمایش (چهره)
ناگفته های انقلاب پنجاه و هفت
علیرضا زرین
گسترش زبان فارسی
داونلود چند کتاب ادبی
خسرو ناقد
شهرام رحیمیان
علی آرام
علی علیزاده
رامین مولایی (ادبیات اسپانیایی زبان)
اعظم کمالی
محمد جلالی چیمه (م. سحر)
وازنا
ایرانیکا
دیباچه
رضا سیدی پور
گویا
وب سایت مهناز
رجب محمدین
شهر بم
دیگران
یدالله رویایی
کتاب نوشت
گات های زرتشت
دوره یازده جلدی تاریخ تمدن ویل دورانت
افسانه ها و اساطیر ایران
شعله ولپه
کتایون زندوکیلی
نادره افشاری
علاء الدین
آرشیو کتاب های ممنوعه
سینمای آزاد بصیر نصیبی
آریانه یاوری
لاله ایرانی
پرویز صیاد
هادی خرسندی
نیلوفر بیضایی
محمود کویر
خزه
ره آورد
علیرضا سیف الدینی
آوای آزاد
فرهاد بابایی
محمدعلی شاکر
ژیلا حمیدی
شهرنوش پارسی پور
سایت سارا شعر
کتاب اولیس جویس
مریم آموسا
شهروز رشید
ساقی قهرمان
کتاب "اعترافنامه ی دختران بد" (لیلا فرجامی)
دوره ی کامل تاریخ طبری
اسماعیل خویی
سهراب سپهری
رضا کاظم زاده
علی باباچاهی
وبلاگ گروهی کتابداران ایران
وبلاگی برای پروین اعتصامی
آمنه فرخی
هادی خوجینیان (کودکی گم شده)
شاهدبازی در ادبیات ایران/سیروس شمیسا
روجا چمنکار
آرامش دوستدار
جشنواره شعر صلح
عزت گوشه گیر (وبلاگ)
ژاله سیفی
ترجمه با گوگل
کلاه استودیو
ارکیده بهروزان
کتاب ویس و رامین
یادداشتهای یک قبضه خاک
محمود فلکی
نویسندگان و شاعران فرانسه
سهیل پارسا
وریا محمدی
بولنت کلیک
سیروس سیف
انجمن شاعران زنده
انجمن شاعران مطرود
آموزش زبان فرانسه
شیوا مقدم
نشریه فرهنگی مردم لرستان
خیرالله فرخی
حمیدرضا حسینی (نمیرا)
فانتزی آکادمی
گروه تئاتر سکو
سپیده شاملو
داروگ
پیرایه یغمایی
مرجع تمام سایتهای تفریحی
مهناز حمیدی
خلاف جریان (هنر انقلابی)
آنچه از زبان فرانسه آموختم
زاگرس استوری
بنفشه حجازی
جدیدآنلاین
علی ثاراللهی
Grande Bibliothèque Poétique
مطرود
لیلا صادقی
داونلود سه کتاب
کتاب "تئوری شعر" اسماعیل نوری علا
مینو نصرت
نفیس نیا
هیجار
ناصر فکوهی
حامد رحمتی
روشنک استاد
رضا سلطانی (دانشکده هنرها، دپارتمان تئاتر)
مهدی مرعشی
پگاه احمدی
فیروزه
یک پزشک
بهاره خلیقی
محمود دولت آبادی
رضا بهارلو
جمشید گلمکانی
امیر آزاده دل
بوی کاغذ
نصور
مونا ظهوری
آزاده ملکی
Sylvie Lasserre
علیشاه مولوی
امیرحسین تیکنی
ارغنون
دیوان شمس تبریزی
آزیتا قهرمان
زهرا علی اکبری
محمد مختاری
داونلود فرهنگ لغات به زبان های مختلف
خالد حسینی
کتابخانه دیجیتالی یونسکو
کتابخانه اینترنتی اروپا
آواز دسته جمعی ملاحان گمشده
لیلا نوری نائینی
بهرام بیضایی
محمد جدیدی نژاد
کتایون روحی
مهدی دانش
ترجمه با گوگل
جستجوگر بینگ
جستجوگر کوپرنیک
ترجمه آنلاین
تبدیل فرمات به متن
پژمان الماسی نیا
بابک صحرانورد
آرش حجازی
گزارشگران
کتاب فارسی
شکوفه تقی
رضا مقصدی
کافه کوکائین
کتابخانه حقوق بشر
گل آقا
آذر نفیسی
لیلا فرجامی (انگلیسی)
شعر و نوشته های بنفشه کمالی
عنکبوت گویا
اسماعیل هوشیار
ایرج مصداقی
سودابه اشرفی
سعید نصاریوسفی
کتابخانه گویا
فاطمه زنده بودی
داونلود داستان کوتاه و بلند
خواب زمستانی (مریم مومنی)
فهیمه فرسایی
دانلود رایگان کتاب های صوتی
رادیو کوچه
گنجور: آثار سخنسرایان پارسی گو
آزاده سپهری (بلاگ اسپات)
رضا موسوی (گرافیست)
هوشنگ گلمکانی
ایرانیان (بلژیک)
خودرهاگران
گذرگاه
ویدئوی روز
ایرانیان انگلستان
قدیمی ها
شعر نو
تقی روزبه
شاهین سپنتا (ایران نامه)
شاهنامه فردوسی
انجمن فرهنگی کرتیه (پاریس)
نامه های ایرانی (انجمن ایرانی)
صدای کوچک
فریبا مرزبان
مهرنوش موسوی
زیرزمین
همسایه
سرگذشت سینمای ایران
موزه موسیقی ایران
مطالعات آنارشیسم
مجموعه داستانهای چخوف
حامد ابراهیم پور
ایران تئاتر
داونلود کتاب های نایاب
محمدحسين جديدي نژاد
فیلمهای ایرانی آنلاین
بازنگار
مجتبی دهقان
رسول رخشا
لُرِسّو - لرستان
دنیای سینما (جواد تسلیمی)
بایگانی مطبوعات ایران
کتابخانه خیشخانه
داونلود فیلم جزیره
داونلود فیلم مجیک پس سی
داونلود کتاب پی دی اف
جنبش های ملی
غزاله علیزاده
دردانه میشل روحانی (گرافیک)
مد و مه
داونلود کتاب ادبی
ادبیات امروز ایران
داستان انقلاب
ساناز سیداصفهانی
کتابخانه مجازی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:20  توسط چشمان بیدار  | 

چرا منتشر می کنید؟

چرا منتشر می کنم؟ ـ چون نشر و چاپ یک کار فرهنگی است و فعالیت های فرهنگی نیازی مبرم برای رشد جامعه است. منتشر می کنم چون سی سال درس خوانده ام و نمی خواهم آموخته هایم را با خود به گور ببرم. نشر و چاپ، تقسیم آموخته ها و تجربیات خویش با جهان است؛ پس منتشر می کنم چون می خواهم آموخته ها و تجربه هایم را با دیگران تقسیم کنم. از سوی دیگر چشم دارم و می بینم و کمبود و کاستی ها را و غرض و مرض ها را و منتشر می کنم تا در راه رشد نویسندگانی که برایم کار می فرستند گام برداشته باشم.

آرزویم رسیدن به دنیایی آسوده و آزاد و امن و بی سانسور است و در این جهت تلاش می کنم. منتشر می کنم و در حد توان خود می کوشم میدان را برای جولان حشرات موذی و سوسکهای بومی و یا کرمهای روزنامه و یا قارچهای غربت خالی نگذارم. به خوبی می دانم که به آرزوهایم نخواهم رسید ولی مگر هدف از زندگی تلاش برای تحقق بخشیدن به آرزوها نیست؟ زندگی یعنی شور و شوق و تلاش برای ساختن و خلق کردن و ویران کردن جهان کهنه و از نو جهانی دیگر ساختن. مانند نوشتن یک داستان می ماند، می خواهم این هدف نیز سرانجام و پایانی بیابد. دلم می خواهد این خواسته و این آرزو تا دوردستها و در سراسر جهان منتشر شود.

این همه محرومیت! این همه حسرت! گمان می کنم اگر من و امثال من تلاش کنیم و هر یک آجرها و سنگهای این بنا باشیم، شاید روزی این آرزو به ثمر برسد.

مشکلات مادی یکی از ترمزهای فرهنگی ایرانیان است، یعنی در ابتدای راه، مادیات پیش از همه، الویت خود را نشان می دهد و بعد همگی مانند آرزو، قهرمان رمان عادت می کنیم اثر زویا پیرزاد تبدیل به انسانهایی با آرزوهای دفن شده در کنه وجود خویش می شوند، انسانهای بی آرزویی که درس خوانده اند ولی هیچ نشده اند و اکنون یا دلاله اند و یا قفل فروش کنار توپخانه. افراد بی آرزویی که زندگی مبتذل سریالهای تلویزیونی دارند. حق با زویا پیرزاد است: فشار مادیات، فقر فرهنگی و ابتذال را با خود به همراه می آورد. سه ریالی می شویم و سریالی و دو ریالی و پولکی و دنبال غذا و جیگر و شام و چلوکباب و مهمانی و لباس و دنگ و فنگ و کتابها یواش یواش می رود در قفسه های زیرین و یا فقط به عنوان دکوراسیون مامان خانم به صورت متری در قفسه قرار می گیرد.

من سالهاست که دندان طمع را ریشه کن کرده ام. تاریخش را نمی دانم احتمالا تارخش بعد از کشیدن دندانهایم عقلم بوده! بی هیچ چشمداشتی می نویسم و منتشر می کنم چرا که نمی خواهم به ابتذال عادت کنم و هنوز در ابتذال کاغذ فروشان دور ناصر خسرو فرو نرفته ام.

منتشر می کنم چون هستم.

منتشر می کنم چون منتشر کردن اندیشیدن هم هست.

منتشر می کنم چون منتشر کردن تغییر دادن هم هست.

منتشر می کنیم و روزی این اوضاع را عوض خواهیم کرد.

منتشر می کنم چون نمی خواهم دنیا همین طور، مانند دری بر روی یک پاشنه بماند.

به امید ایرانی آسوده و آزاد و امن و بدون سانسور

مهستی شاهرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:18  توسط چشمان بیدار  | 

"ر" دفتر شعری از رباب محب

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:20  توسط چشمان بیدار  | 

سکوت و چند شعر دیگر از اعظم کمالی

سکوت از جنس تو می شود 

سکوت
حاشیه می شود
به روی تمام فصلهای من

برگ برگ می شود
شیرازه ام از هم می پاشد

بوی نفتالین
فضله ی موش
مقدمه و پایان جویده شده

من مانده ام
و کتابی بی آغاز و بی سر انجام
با حاشیه ای از جنس سکوت

حرف تو که می شود
حاشیه
از جنس تو می شود
پرنده می شود
جوجه می گذارد
و کلمات بلند بلند
ترا به نام صدا می کنند

چگونه می توانی
در دستانی که بی نام و نشانه اند
لانه کنی

این آخری به نام سکوت از جنس تو می شود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)

کودک سیاه
همچو خورشیدی
که مدام
جمعه هایش را
تلخ و گزنده می زاید
آبستن دقایقی سیاه تر از
گیسوان شبم
آبستن ثانیه های تلخ تر از شرنگ
و کاری تر از نیش مار

مادرم راست می گفت
حرفهایم
نیش می زنند
و چون سوزنی
صفحه ی روح آدمی را
خراش می دهند

بیچاره مادرم راست می گفت
من
باکره ای بودم
که آخرین هم خوابه ام
از نوادگان جمعه شد
همین است که آبستنم
آبستن نواده ی دیگری از
جمعه ی سیاه

گناهی نکرده ام
اگر شبی را به جرم مستی
در آغوش ماه سر کردم
و شبی به یاد ماه
بر لبان جمعه بوسه زدم

گناهی نکرده ام اگر
بارها
در آغوش ماه و کیوان و مشتری خزیده ام

گناهی نمی کنم اگر
این طفل سیاه را
جمعه که نه
چهارشنبه ای بر زمین بگذارم


(۲)

ما افسار پاره می کنیم
گویی
تمام بادهای عالم
افسار گسیخته اند
و به بهشت سر کشیده اند
شعله های سست شومینه را هم
امان نمی دهند
ما
کنار کسالت آتش
یخ می زنیم
زوزه های مرگ را که از حلقوم
سیاه و خشکیده کتری برمی خیزد
را در گوش پنبه می چپانیم
سیبهای سرخ نیز یخ زده اند
دور افتاده ایم
تمام پیچهای جاده را
کولاک گرفته
خاطرات داغ و شرجی جنوب هم
گرممان نمی کند
نه!
این قصه سرانجام زیبایی ندارد
ما افسار پاره می کنیم
مثل همین بادهای توهم زا
به آغوش هم زخمه می زنیم
تا برای آخرین بار
گرم شویم

(۳)

مرد من

مرد من مردی
از میان باغچه ی زحل
پیراهن یاسی مرا
به بند نقره ای ماه می آویزد
و به شمار غنچه های شکفته و نا شکفته
میهمان کبودی چشمانش می کند

زنجیره ی دستانش
بوی گلابی می دهد
گونه هایم هزار طرح خنده را
چال می شوند
می خزد
در میان شوره زار تنم
می کشد
پیراهنی از جنس عشوه برتنم

گم می شوم
در میان لحظه ها
راه می بندم
بر تهاجم خستگی ناپذیر غصه ها

همچو نور
همچو سایه
شور می شود
جان می دهد
و بخت مرا به سپیده ی صبح
پیوند می دهد

مرد من
از میان رنگین کمان زحل
زندگی را
در من نشاء می زند

(۴)

شهر دوستت دارم ها

من این شهر را دوست دارم
شهر دوستت دارم هایت را
که کوچه هایش به نام بوسه اند
و خانه هایش
به حجم یک آغوش

من این شهر
شهر بدون طول و عرض جغرافیای را
دوست دارم
تا به عرض شانه های تو
به طول دستهای تو
در آن خانه کنم

من این شهر بی نشانه را
دوست دارم
تا کنار تو بیایم
زلالی کلام تو را نشانه کنم
و در برکه ی روان لبخندت
تنی تازه کنم

من این شهر
شهر بی دغدغه را دوست دارم
که کلاغهایش به جای قار قار
شعر می خوانند
و جمعه هایش
سکوت همرنگ ترا مژده می دهند

من این شهر
خالی از چراغ قرمز را دوست دارم
تا آنقدر بگویم و بگویم
تا راه بندان شود
و سبزی نگاه تو
راه گرفته ی دل را
باز کند

من این شهر
شهر دوستت دارم هایت را
دوست دارم

(۵)

یک جرعه لبخند
همین نام تو کافیست

تا در دخمه ی روزگار

طلوع و غروب را فراموش کنم

مرا که می دانی

در آخرین نگاه تابستانی خورشید

طلوع کردم

و در تنگنای لمس تو

غروب می کنم

آفتاب سر زده

تو هم سر می زنی

از پشت اشتیاق کودکانه ات

و سایه می شوی

به روی حس زنانگیم

بساط صبحانه آماده است

فنجانها از لبخند پرند

و دوستت دارمها در سبد چیده

دست و رویت را شبنمی بزن

تا من لقمه های عشق را

برای کودکانه هایت تکه تکه کنم

و فنجان لبخند را

به روی شعله ی بوسه گرمتر

تا تو صورتی تازه کنی

من خطوط زرد را

از پیشانیم پاک می کنم

و فرش آرزو را

برای قدمهای تو باز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام: اعظم کمالی متولد:1349 شمسی .1970میلادی. دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی. ساکن تهران.

بوته شمعدانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط چشمان بیدار  | 

Translations and Editing by Sheema Kalbasi/The Seven Valleys of Love

The bilingual anthology of women poets from the Middle ages Persia to the present time Iran

The book can be preordered at info@prapublishing.com

The Seven Valleys of Love 

The Bilingual Anthology of Women Poets from the Middle Ages Persia to the Present Time Iran 

Translations and Editing by Sheema Kalbasi

The title of this anthology of Iranian women's poetry, collected and translated into English by Iranian-born American-based poet and woman of letters Sheema Kalbasi, refers to the narrative of the medieval Persian allegory Mantegh ot-Tayr (Conference of the Birds) written by Farid od-Din Attar.

Attar, one of the seminal figures of early Persian literature, was also one of the most committed advocates of the doctrines of the incipient Islamic mystical movement, Sufism. Attar's literary concepts, such as the motif of 'the Seven Valleys of Love', had a profound effect on not only future Persian-speaking poets (most notably Rumi and Hafez); but also introduced, or at least for the first time articulated unambiguously, a number of tenets of one of the medieval world's most significant and enduring theosophical schools.

Among these notions was Eshgh (literally 'Love'), which, in a Greco-Western episteme, seems closer to agape than either philia or eros. This ideal was most vividly illustrated in Attar's abovementioned narrative verse, in which a group of thirty birds embarks on a journey to meet the majestic Si-morgh – a mythological giant bird symbolizing wisdom. Instead of finding the Si-morgh as such, however, the birds experience something ostensibly more poignant: they undergo the Sufi concept of Fana (Annihilation). At the end of the tale, as a consequence of enduring the arduous journey and traversing the Seven Valleys of Love, the birds have somewhat unwittingly effaced their selves (or egos); and have, as a result, unified to constitute an assembly of thirty birds, that is – in Persian – si (thirty) morgh (bird/s). The ordinary birds have, in other words, become the legendary Si-morgh in and of themselves.

It is of great interest and pertinence that Ms Kalbasi has named her anthology after the above mystical idiom. Many of the poets presented in this volume have experienced journeys similar to those of the parabolic birds; and it can be said that these authors, by the virtue of being women in an intransigently and institutionally patriarchal society such as Iran, have too had their egos threatened (although by no means 'annihilated'), and that they too have succeeded in not only surviving the travails and brutalities of sexism but have also found a Sufi-esque kind of love, solidarity and inspiration that has resulted in passionate and provocative poetry.   

            This is not to say, however, that this collection presents a 'journey of self-discovery' in a positivist, New Ageist sense; and neither can all the authors collected in The Seven Valleys of Love be classified as classic survivors. The mid 19th century poet Tahereh Ghoratolein, for example, was brutally murdered by the then Shah of Iran because she repudiated the hejab veil in public and proselytized for the banned Baha'i faith. The poem of hers included in this book, a close-formed ode or ghazal, can be seen as a poem of intense, almost agonistic, yearning for an unattainable beloved. It is by no means a generic 'feel good' love poem; but a profoundly devotional and theological exploration of melancholy or, as Keats may have it, 'the wakeful anguish of the soul.'

            The lyrics of the above martyred feminist sit alongside those of other articulate and committed Iranian women poets in Ms Kalbasi's unique anthology. One of the other great strengths of Ms Kalbasi's work is her decision to present lesser-known poets in place of such well-known figures as Forugh Farrokhzad, Simin Behbahani and Parvin Etesami. This editorial decision is visionary and courageous. By bringing new and/or marginalized poets to an international readership, Ms Kalbasi has broken one of the most stifling taboos of poetry anthologies – that of presenting only the famous/classic 'public' poets – and has, as a result, opened a new front in giving voice to female artists usually denied exposure by unapologetically sexist and/or elitist culture industries in Iran as well as the Anglophone world.

            Another important and immensely valuable dimension of this anthology can be found not only in the shared identity of the authors presented – their being Iranian and/or Persian-speaking women – but in the poems themselves, and in the range and diversity of periods, voices, discourses and poetic genres included in the book. The Seven Valleys of Love comprises poems from medieval Arabic/Turkish ruled Persia; as well as poems from the independent unitary Iranian kingdoms of the Safavid and Ghajar monarchs; as well as works by modernists and post-modernists of the Pahlavi Dynasty and the Islamic Republic. Included are also poems written in Persian by members of the considerable Iranian diaspora communities. Therefore Ms Kalbasi's selection cuts across not only chronological divides but also aesthetical and ideological chasms. Some of the poems here are versified, others are free-formed/prosaic; some are romantic/erotic in a broad sense, others speak to the specific socio-political contexts in which they were articulated.

            My final evaluation of this exciting new anthology concerns what   – at least for today's mainstream Western readers – may constitute the book's most noticeable characteristic: its representation of work by poets from Iran, that terminally demonized/dehumanized 'axis of Evil' nation that has seemingly been at war with the West since the Battle of Marathon between ancient Greeks and Persians in 490 BCE. It is my belief that by exposing the journey of Iran's women poets through 'the Seven Valleys of Love' Ms Kalbasi has depicted and emphasized the humanity and dignity of one of world's most misunderstood peoples, and has made a significant contribution to facilitating a cross-cultural dialogue in place of a nefarious 'Clash of Civilizations.'

Dr. Ali Alizadeh, PhD Deakin


An outstanding and honest voice from the Middle East, Sheema Kalbasi (born November 20, 1972, in Tehran, Iran) is a human right activist, an award winning poet, and literary translator. She is the director of Dialogue of Nations through Poetry in Translation, director of Poetry of Iranian Women Project, the poetry editor of The Muse Apprentice Guild and the co- director of the Other Voices International. She has authored two collections of poems, Echoes in Exile in English, and Sangsar (Stoning) in Persian. Kalbasi's work has appeared in numerous magazines, literary reviews, anthologies, and has been translated into several languages. She is one of the few literary figures to promote poets of Iranian heritage as well as international poets to an English speaking audience. Furthermore she has created the horizontal and vertical, a new style in poetry. Kalbasi's work is distinguished by her passionate defense of the ethnic and religious minorities' rights. She has worked for the United Nations and the Center for non Afghan Refugees in Pakistan, and in Denmark. Today she lives with her husband and daughter in the United States.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:56  توسط چشمان بیدار  | 

فراخوانی برای ترجمه شعرهای عاشقانه و اروتیک فارسی به انگلیسی

Sholeh wople and Mahmoud Karimi Hakkak are collecting Persian love/erotic poems for an anthology which will be published in English.
Here is Shole's website:
She is taking care of the 20th century's ones.
Please e.mail her a few poems of yours either in Farsi or English. So that they can choose one or two among them.
You can contact Sholeh at:
 She can read Persian Words files. And they will take care the translation in case your poems are in Farsi.
Please feel free to forward this invitation to everyone you may think of.
And please send your poems/ questions/ suggestions,... to Sholeh. I am only sending out this e.mail on behalf of her and do not have any more information/role in this regard.
 
" There should be a solution, using which we could cross the river without killing its spirit."
shahrnush Parsipur 
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 22:40  توسط چشمان بیدار  | 

کوچه های سکوت

کوچه های سکوت

گزینه ای از صد سال شعر نو فارسی به زبان هلندی ترجمه شد


در مقدمه ي "کوچه هاي سکوت" با نگرش به رشد و دگرگوني صد سال شعر نوي فارسي ، برروي سبک هاي متعدد شعر نو و پیشگامان این سبکها تأمل شده است . از چهل و يک شاعر انتخاب شده در کتاب يک بيوگرافي و چند شعر برجسته ي این شاعران درج شده است.

گزینه و ترجمه: نفیس نیا و رونالد باس

 
نفیس نیا شاعر داستان نويس فيلمساز و مترچم ایرانی 14سال است در هلند زندگي ميكند. در این سالها او در زمینه ی ادبیات و فیلم فعال بوده و مقالات و نقدهای مختلفی از وی در مجله ها ی ادبی و هنری هلند و بلزیک به چاپ رسیده است. اولین مجموعه شعر وی در ژانویه 2005 با عنوان " اصفهان امیدسرای من" به زبان هلندی و توسط نشر برن میر به چاپ رسید. رمان او با عنوان " در جستجوی باران" در دست چاپ است.
رونالد باس منتقد ادبی و مستند ساز است و در سازمان ادبیات هلند در بخش ادبیات خارجی فعال میباشد.
چهارشنبه 25 آوریل 2007
مراسم رونمائی در آمستردام
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 15:50  توسط چشمان بیدار  | 

بانو بی‌ سگ ملوس/ فرشته مولوی

 

بانو بی‌ سگ ملوس / فرشته مولوی



نه چادر و چاقچور و روبنده و پيچه قجری، يا حتا مقنعه مقبول حزب‌الله، که همين سرانداز نازک و نخی نيمبند که بالی از آن راست پايين آويخته و بال ديگرش به نيت خفت نشدن بر زير چانه و زفت نينداختن بر پوست سر نرم بر شانه رها شده؛ اين تکه پارچه چهارگوش بی‌مقدار که سه گوش بر سر و موی سرکش مهار مي‌زند و گاه به وقت ورود به عدالتخانه به ياری سوزن و سنجاق و گيره کاغذ چارقد مي‌شود و سنگينی سرب را بر سر و رأس حجم محجبه هوار می‌کند و گاه در روزمرِه گی کش و واکش های هر روزه يا هول و حيرت حادثه‌های نابجا يکسره از ياد می‌رود؛ همين سرپوش ساده‌ای که در راهپيمايی‌ای نشانه حرمتی ناخواسته اما پذيرفته بود و در راهپيمايی ديگری ما به ازای توسری‌ای خفتبارشد؛ اين روسری که در جمع اجانب بيرق بيدار بنيادگرايان است و در ميان جماعت سرسپردگان دم خروس دگرانديشان؛ همين جلپاره، حالا و هنوز آزگار، آزارش می‌دهد.


آزيتا خيره نگاهش می‌کند و دو ساعد سيمين را به رخوت بالا می‌برد و ناخن های سرخ سرانگشت های سفيد را در سياهی انبوه دو سوی شقيقه فرو می‌برد و تابی به خرمن موی افشان و رها بر شانه‌ها می دهد و آهسته می‌گويد:


- طفلکی!


در هياهوی سالن ترانزيت روشن و دلباز و پر جنب و جوش فرودگاه می‌شود به راحتی خود را به نشنيدن زد. نیمخیز می‌شود و دامن روپوش را صاف می‌کند و وقت نشستن به آزيتا که روبرويش نشسته، نيمخندی می‌زند که در معنا و مفهومش حيران بماند و در ادامه رد گم کردن می‌گويد:


ـ اين بار فقط دو تا روپوش با خودم آورده‌ام، يکی همين که تنم هست و يکی هم برای کنفرانس.


آزيتا پوزخندی می‌زند:


ـ منع تعدد زوجات که نداريد، منع تعدد روپوش داريد؟


ابرو بالا مي‌اندازد:


ـ معلوم است که يک وقتی قاضی دادگاه حمايت از خانواده بوده‌ای ها! عهد شاه...


آزيتا در حرفش می‌دود:


ـ آره، عهد شاه وزوزک، که يک چيزهايی داشتيم که حالا نداريم.


آرام می‌گويد:


ـ درست است، اما حالا هم يک چيزهايی انگار داريم که آن وقت نداشتيم.


آزيتا سر تکان می‌دهد:


ـ مثل همين روپوش و روسری‌ای که کار کمربند عفت و عصمت را می‌کند.


به خنده می‌گويد:


ـ برای همين است که شعار می‌دهند حجاب مصونيت است.


ـ پس حالا اگر به جای شرکت در کنفرانس حقوقی سر از کنفرانس پزشکی در می‌آوردی، می‌توانستی درباره محاربه با ايدز داد سخن بدهی.


بی‌اختيار می‌گويد:


ـ چرا من؟ برادرت هم پزشک است، هم در کنفرانس های پزشکی شرکت می‌کند، هم...


آزيتا در حرفش می‌پرد:


ـ هم همسايه‌ام است، اما دروغ چرا، اولندش که اين برادر و همسايه را سالی به دوازده ماه هم به زور می‌بينم که اين از مضار زندگی امريکايی، بلکه هم از محاسنش باشد. هر چه باشد محاسن که فقط در انحصار آقايان علما نيست. دومندش اين برادر و همسايه فعلی من گويا زمانی شوهر شما و پيش از آن هم پسرعموی جان جانی شما بوده، بنابراين حتماً خوب می‌دانی که اهل سينه سپر کردن برای چيزی و کسی نيست، حتا برای خودش... اما البته زيرآبی رفتن را خوب بلد است.


به تلخی می‌گويد:


ـ خيال می‌کردم فقط اهل جا خالی دادن است.


بلند می‌شود. روپوش گشاد را می‌تکاند و به دو سه قدمی خود را کنار شيشه می‌رساند و خيره به باند در خيالی پريده رنگ فرو می‌رود. حياط درندشت و آجرفرش اميريه، دشت سبزخانه ييلاقی اوشان، ساحل شنی و نمناک ويلای بابلسر، يا حتا کوچه تنگ و دراز محله پامنار، در هر کجايی می‌شد که جمع بچه‌ها جور بشود و به صرافت بازی بيفتند. گاهی هنوز در خلوتی شبانه و در نيم هشياری خوابی گنگ و پريشان طنين جارو جنجالشان را در گوش هايش حس می‌کند، و، پس پلک های بسته تصوير پررنگ و گذرای يکی از آن ها را به وضوحی حسرت برانگيز می‌بيند. حالا انگار در روشنای خاکستری خورشيد پيدا ناپيدا در دوردست باند سايه‌هايی در جنبشند: آزيتا و مازيار در دو سو مقابل هم ايستاده‌اند و به تناوب توپ را به سويش نشانه می‌گيرند. پلک ها را می‌بندد و دست ها را زير بغل می‌زند و می‌کوشد تا با برائت از بيرون توهم کمرنگ خاطره را به تصويری زنده بدل کند. حافظه همچنان خوب کار می‌کند؛ کم و بيش شايد مثل همه آن سال های دور رِفته که کلمه های چغرانبوهی از کتاب های قطور را به ترفند به خوردش می‌داد و هر زمان که می‌خواست پس می‌گرفت. اما يادآوری وصفی آبی بر آتش ميل تصرف پاره‌ای از کف رفته می‌ريزد و يأس را به جای شور به دست نيامده می‌نشاند و در کار جان بخشيدن به يادها در می‌ماند؛ و، يادآوری تصويری هم خيال نابی است که تجلی‌اش کشف و شهود می‌طلبد و تن به خواهش و خواسته نمی‌دهد. دستی در چاهی تاريک فرو می‌رود و خالی بيرون می‌آيد. حتا گوش هم نصيبی نمی‌برد. خوب يادش می‌آيد که مازيار عرق پيشانی را به پشت دست خشک می‌کرد و می‌گفت، "دست مريزاد توپ خورت حرف ندارد!" آزيتا مثل هميشه پشتی‌اش را می‌کرد، "اگر بخواهد خيلی هم خوب بلد است بازی کند. لج می‌کند کله‌اش را نمی‌دزدد." مازيار شانه بالا می‌انداخت و بی‌حوصله چند قدمی دور می‌شد و بعد می‌ايستاد و برمی‌گشت و به تأنی می‌گفت، "و ـ سـ ـ سطی يعـ ـ نی ـ جا ـ خا ـ لی ـ دا ـ دن!" و بعد فرز بر پاشنه پا چرخی می‌زد و تند می‌گفت، "شيرفهم شد؟" اين تکيه کلام مازيار به وقت جدل، آخرين حرف هم بود. حالا، هر چند از ياد نبرده است که لحن آن که اين جمله را بر زبان می‌آورد، وقت بازيهای بی‌شمار کودکی از همدلی نشان داشت و وقت جدال آخرين از تحکم، نه صدا را می‌تواند در خاطر زنده کند، نه صورت را.


آزيتا آستينش را می‌کشد و می‌گويد:


ـ تا وقت پروازمان خيلی مانده، بيا برويم آن کافه روبرويی بنشينيم و مثل آدم حسابي ها لبی به قهوه تلخ کنيم و گپی بزنيم.


پی آزيتا می‌رود و زير لب می‌لندد:


ـ آخر با اين سر و وضع!


آزيتا بی ‌آن که سر برگرداند، می‌گويد:


ـ سر و وضعت با جيب ريالی‌ات جور است، سرکار خانم. می خواهم از جيب دلاری‌ام شيرينی قاضی تحقيق شدنتان را بدهم.


با نوک زبان لب های خشک را تر می‌کند:


ـ هر وقت برگشتيم به حق انشای رأی، با همين جيب ريالی‌ام در مقر حقوق بشر مهمانت می‌کنم به يک ناهار شاهانه.


آزيتا سر برمی‌گرداند و حيرتزده نگاهش می‌کند:


ـ چه پوست کلفتی داری تو!


پوزخند می‌زند:


ـ پوست کلفت و کله ‌خر.


آزيتا قدم تند می‌کند:


ـ شک نداشتم که ماندنت از کله‌خری است، اما ...


وارد که می‌شوند، پا سست می‌کند و بوی شيرينی و قهوه و سيگار را به مشام می‌کشد. آزيتا دور و بر را برانداز می‌کند و به سوی ميزی در کنار شيشه تيره حائل ميان کافه و سالن می‌رود. بند کيف های دستی را به دسته صندلی‌هاشان می‌اندازند و روبروی هم می‌نشينند. آزيتا سفارش شيرينی و قهوه که می‌دهد، قوطی سيگارش را از کيف بيرون می‌آورد و روی ميز می‌گذارد. در نور ملايمی که بر چهره‌اش افتاده است، به تأمل نگاهش می‌کند و می‌گويد:


ـ تو هم که نماندی، کمتر از من شکسته نشده‌ای.


آزيتا چينی به پيشانی می‌اندازد و سر کج نگه می‌دارد و کف دست را تکيه‌گاه چانه می‌کند:


ـ وقتی دو زن بعد از پانزده سال دوباره به هم برسند، معلوم است که اين طوری به هم تعارف تکه‌پاره می‌کنند ديگر، مخصوصاً اگر يک وقتی يکی خواهرشوهر ديگری هم بوده باشد.


به خنده می‌گويد:


ـ من که هيچوقت به تو به چشم خواهرشوهر نگاه نکردم.


ـ همکلاسی و همکار که بوديم؟


سر تکان می‌دهد:


ـ هميشه.


ـ کدام هميشه؟


صدای آزيتا گرفته به گوشش می‌آيد. گارسون با طمأنينه کيک و قهوه را روی ميز می‌گذارد. دور که می‌شود، آزيتا بی ‌آن که نگاهش کند، آهسته می‌گويد:


ـ گفتم که آن وقت فکر می‌کردم طاقت آوردنت از کله‌شقی بی‌حد و حسابت است. لقمه حجاب که گلوگير بود و هزار سيخ و سوزن ريز و درشت را از صبح تا شب به پايين و بالای آدم فرو می‌کردند، همه هيچ؛ طاقت نداشتم ببينم کارم هم مثل هست و نيستم ملاخور شود.


قهوه تلخ را مزه مزه می‌کند و به پوزخندی می‌گويد:


ـ خوب، وقتی حق گرفتنی باشد، پس گرفتنی هم می‌شود.


آزيتا نوک چنگال را به پيچ و تاب در تن نرم و پوک کيک می‌گرداند:


ـ يعنی که زهی خيال باطل! که هی ندهند و هی بگيری یا هی پس ندهند و هی پس بگيری و عاقبت به آخر خط که می‌رسی ببينی از آن وقتی که سر خط بودی هم پس‌تر ايستاده‌ای.


تکه‌ای از کيک را به بی‌ميلی در دهان می‌گذارد و جرعه‌ای قهوه را به اشتياق می‌نوشد:


ـ شايد هم از خط بيرون پريدن خوشايندتر از پس رفتن باشد. حالا ديگر يقينی ندارم.


آزيتا قهوه‌اش را تمام می کند و فنجان را تق روی نعلبکی می‌کوبد:


ـ ما هر دو عاشق بی‌قرار عاليجناب بوديم. لت و پارش که کردند، تو به اميد تيمار کنارش ماندی و من از هول تماشای جان کندنش سر به بيابان گذاشتم.


بلند مي‌خندد:


ـ از کی تا به حال کاليفرنيا بيابان شده است؟


آزيتا سيگاری روشن می‌کند:


ـ از وقتی جناب قاضی اسبق با وردستش جناب تيمسار اسبق از صبح سحر تا بوق سگ سگدو مي‌زنند تا رستوران شرقی را در ناف غرب بچرخانند.


نگاه خيره‌اش را به خط های پيشانی آزيتا و چين های دور چشم های خط کشيده اش می‌دوزد و نرم می‌گويد:


ـ همدرد که نيستيم، اما می‌توانيم با هم همدلی کنيم.


خنده‌ای کمرنگ بر چهره آزيتا می گذرد:


ـ حتماً، چون انگار که هر دو باخته‌ايم.


به دلداری می‌گويد:


ـ اما تو پاک باخته نيستی، دست‌کم خانه و خانواده‌ات را حفظ کرده‌ای.


آزيتا پک محکمی به سيگار می‌زند و از پس هاله دود به طعنه می‌گويد:


ـ بر منکرش لعنت! اين که اين تيمسار ورچروکيده هنوز غيرت نشان می‌دهد و برای درآوردن خرج شهريه پسرش در هاروارد جان می‌کند، يا اين که اين بچه با همه سرتقی‌هايش سر به راه است، البته که جای شکر دارد. پانزده سال آزگار مک دونالد سق بزنی و کوک کوفت کنی و مارلبورو دود کنی و مايکل جکسون گوش کنی و با همه اين ها اُس و اساس خانواده‌ات را از هم نپاشانی، يعنی که شق‌القمر کرده‌ای، گويا! اما... اما...


آزيتا با مهارت قصه‌گويی کهنه‌کار مکث می‌کند. به تأنی پک به سيگار می‌زند و خيره و خاموش نگاهش می‌کند. خرده خرده گرفتگی از چهره‌اش محو می‌شود.


کنجکاو می‌پرسد:


ـ امايش ديگر در کجاست؟


آزيتا سينه‌ای صاف می‌کند و شکلکی درمی‌آورد:


ـ عرضم به حضور انور سرکار عليه، ضعيفه عفيفه محترمه مکرمه منوره، که، ما غريب غربتيها اگر در غربت ستر صورت و عورت نمی‌کنيم، ستر سيرت که می‌کنيم.


نوک بال روسری سياه را ميان انگشت ها می چرخاند و به اعتراض می‌گويد:


ـ اين برِ دنيا که در بر روی پاشنه افشاگری از هر نوعش می‌چرخد، برخلاف آن بر که بر روی پاشنه لاپوشانی می‌گردد...


آزيتا در حرفش می‌دود و به خنده می گويد:


ـ آره، اين ها که دائم چوب برمی‌دارند و در خلأ و خلای خودشان و دوست و دشمنشان فرو می‌کنند؛ اما حالا خيلی مانده تا ما آويزان ها ياد بگيريم دست کم به خودمان کلک نزنيم.


آهسته می‌گويد:


ـ پس تو هم تنهايی!


آزيتا شانه بالا مي‌اندازد:


ـ در نهايت همه همين طورند. چيزی که آزارم می‌دهد اين است که حالا مشتم خالی است.


حيرتزده می‌گويد:


ـ اما تو که دستت باز بوده.


آزيتا سيگارش را در زيرسيگاری خاموش می‌کند:


ـ تو منکر قوام و دوام قيد و بندهای شخصی که نيستی!


ـ معلوم است که نه، اما فقط که نبايد با بيرون درافتاد.


آزيتا به خنده ای نرم می‌گويد:


ـ خوب با غير خودی درافتادن آسانتر است ديگر.


ـ وقتش که می‌رسد، طفره می‌روی.


آزيتا به گارسون اشاره ای مي‌کند و می‌گويد:


ـ من يکبار که وقتش بوده، از روی حساب و کتاب انتخاب کردم؛ همان وقتی که تو بی حساب و کتاب مازيار را نشان کردی. بعد ديگر خب تا به جايی برسی که سبک و سنگين کنی و کم و کسری هايت را اندازه‌ بگيری، شايد آن‌قدر زمان گذشته باشد که موهای کنار شقيقه‌ات سفيد شده باشد. اما اگر راستش را بخواهی، باز هم حساب و کتاب کرده‌ام.


با بی‌صبری می‌پرسد:


ـ چه طوری؟


آزيتا خيره نگاهش می‌کند:


ـ هميشه چيزهايی را به تو می‌گويم که هنوز به خودم نگفته‌ام.


فنجان و زيردستی را کنار می‌زند و تند می‌گويد:


ـ لوس نشو ديگر، زود بگو، شايد ديدارمان به قيامت بيفتد.


آزيتا به ترديد می‌افتد:


ـ بلکه هم اين طور خيال می‌کنم تا خيلی احساس غبن نکنم.


بند کيفش را از قيد دسته صندلی درمي‌آورد:


ـ بالاخره کدام طور؟


آزيتا سينه صاف می‌کند:


ـ به خودم گفتم آزيتا خانم دروغ چرا؟ کم و کسری تو يک رأس عاشق است، نه يک فقره فاسق، پس تا وقتی از آسمان پايين نيفتاده، زيگزاگ نرو!


خنده‌اش می‌گيرد:


ـ حيف اين زبان تو که در غربت تلف شده!


آزيتا قوطی سيگارش را در کيف می‌گذارد:


ـ تلف شده، اما تهرانجلسی که نشده.


به دلجويی می‌گويد:


ـ خوب، حالا هنوز هم دير نشده.


آزيتا کيف پولش را درمی‌آورد تا صورتحساب را بپردازد:


ـ چه فکر کردی؟ تا وقت اشهد به خودم فرجه مي‌دهم؛ بلکه شاهزاده خورشيدم همان ملک‌الموت باشد.


ناگهان بغض فروخورده‌ای در گلويش گلوله می‌شود. به حسرت می‌گويد:


ـ چه طور اين همه سال از تو محروم ماندم!


آزيتا نگاهش را از چشمهای نمناک می‌دزدد:


ـ به رغم ريدمان کلاغها سر سوزنی شک ندارم که زمان بر ما نگذشته است. حالا اگر دو نجيب‌زاده سرد و گرم روزگار چشيده دست بر قضا از راه برسند، به نظر تو ما نونهالان مجدد چه کار می کنيم؟


پوزخندی می‌زند:


ـ بي‌معطلی می‌زنيم به چاک.


آزيتا نيمخيز می‌شود و می‌گويد:


ـ پس بی ‌آن که به پشت سرت نگاه کنی، بلند شو تا راهمان را بکشيم و برويم!


* * * *



خوابش نمی‌برد. حرف های آزيتا ناآرامش کرده است. پشتی صندلی را عقب برده است، اما نمی‌تواند به راحتی او لم بدهد و به آسانی او از حال برود. گرفتگی گوش و گرمای روپوش و روسری در هوای به حبس مانده هواپيما و تندی روشنايی زرد و ته مانده طعم خوراک سرد در دهان آزارش می‌دهد. بلند می‌شود. دامن روپوش را می‌تکاند. کش و قوسی به پشت و کمر کوفته می‌دهد. دور و بر را می‌پايد. گروه کوچک مردان ته‌ريش دارِ يقه پيراهن بسته سامسونت به دست را نمی‌بيند. در سالن ترانزيت فرودگاه که چشمش به آن ها افتاد، به آزيتا نشانشان داد و گفت: "فقط ما زن ها که نشان‌دار نشده‌ايم!" آزيتا به اکراه نگاهشان کرد و گفت: "اما نشان اين ها پيشانی‌شان را سفيد نکرده است." در صف ورود به هواپيما که به تأمل مسافران را برانداز می‌کرد، فقط همين چند نفر به نظرش دولتی آمدند. در ميان مسافران ايرانی جز دو سه پيرزن که به رسم عهد قديم روسری نقشدارشان را زير چانه گره زده بودند، زن های ديگر همه پيش از ورود به حريم و هواپيمای بيگانه آداب همرنگي را به جا آورده بودند. به آزيتا گفته بود بهترست احتياط کند، هر چند انگشت‌نما بودن هيچ‌وقت خوشايندش نبوده است، و هر چند بعيد بود که دست کم در راه کسی زاغ سياهش را چوب بزند. آزيتا اعتراض کرده بود، "تو که به عنوان نماينده اين ها به کنفرانس نمي‌روی!" سر تکان داده بود،" نه، اما خيال برگشتن که دارم، خيال کنج خانه نشستن هم اصلاً و ابداً ندارم. با پروانه باطل هم کاری از پيش نمی‌برم." آزيتا به غيظ گفته بود، "حالا مراقب باش شناسنامه‌ات را باطل نکنند، پروانه‌ات به درک!" به خنده گفته بود، "خيلی چيزها عوض شده." پرسيده بود، "اصل هم؟"


نگاهش بر روی آشنای آزيتا می‌نشيند. فرقی نمی‌بيند، جز اين که خط های کم‌رنگ پررنگ شده‌اند. سر بر می‌گرداند. به دستشويی می‌رود و آبی به سر و صورتش می‌زند. خسته‌تر از آن است که خواب به چشمش بيايد. تا چراغ ها را خاموش نکرده‌اند، می‌تواند کتاب بخواند. از دستشويی که بيرون می‌آيد، با يکی از مردان ته‌ريشی سينه به سينه می‌شود. مرد سينه صاف می‌کند و نگاهش را به پايين می‌دوزد. بی‌اختيار دستش بالا می‌رود تا روسری‌اش را پايين بکشد. قدم تند می‌کند و به سر جايش برمی گردد. سينه آزيتا به آهنگ نفسهای آرامش پايين و بالا می‌رود. زن و مرد جوان و سياه‌موی رديف پشت سر دست در دست هم و تکيه داده به هم به خواب رفته‌اند. بر انگشت‌هايشان نشانی نمی‌بيند. سرور و آرامش صورت‌هايشان نشان از يقين‌شان دارد. پيش از آن که بنشيند، يکبار ديگر به آزيتا خيره مي‌شود. تلخی چهره‌اش را تازه نمی‌يابد.



گوشه آستين روپوش ارمک آزيتا را که سر به هوا جلو رويش شلنگ تخته می‌اندازد، می‌گيرد و می‌کشد و می‌گويد، "هي آزی، صبر کن کارت دارم." دفتر و کتاب آزيتا از دستش می‌افتد و روی زمين ولو می‌شود. هر دو حاشيه خيابان زانو می‌زنند. آزيتا می‌لندد، "چه خبره!" زير لب می‌گويد، "می‌خواستم آن پسره را نشانت بدهم." آزيتا بلند می‌پرسد، "کدام پسره؟" سرخ می‌شود، "چرا داد می‌زنی؟ همان دراماتيکی را می‌گويم ديگر؛ آن ور خيابان دم در دانشکده ايستاده." آزيتا دوباره دفتر و کتاب ها را مرتب کرده و به بغل گرفته است، "خوب اين درازعلی که هر روز همين جا می‌ايستد." برای اين که بی‌اعتنايی آزيتا را تلافی کند، می‌گويد، "برای تو يکي که نمی‌ايستد." آزيتا به آشتی دست در بازويش می‌اندازد، "می‌دانم برای ويدا خنگه می‌ايستد." به لج می‌گويد، "جز من و تو و اعظم خرسه همه بچه‌های کلاس يک عاشق ماشقی دارند." آزيتا می‌خندد، "قپی درمی‌کنند، خره، ماشق‌هايشان را عاشق جا می‌زنند." به دهن کجی می‌پرسد، "يعنی همه چاخان می‌گويند؟" آزيتا به تقليد از لحن خانم بزرگ می‌گويد، "والله بالله عقل خوب چيزی است، دختر! يا برای توی خوش‌خيال چاخان می‌کنند، يا خودشان به خودشان که خوش خيالند، چاخان می‌گويند." با حرص می‌گويد، "تو هم اينطوری دل خودت را خوش می کنی." آزيتا هيچ روی دنده قهر و غضب نيست، "به قول خانم بزرگ الله‌اعلم، حالا تو که شکر خدا مثل من نيستی، بالاخره بفهمی نفهمی يک عاشق ماشق داری." رنگش می‌‌پرد، "چرا برای آدم حرف درمی‌آوری؟" آزيتا می‌خندد، "برای آدم که نه، برای خان داداشم." به غيظ می‌گويد، "فکر کرده که تا هفت سال ديگر که از سفر برگردد، منتظرش می‌مانم! اصلاً کی گفته که من عاشقشم؟" آزيتا جدی سر تکان می‌دهد، "من که نگفتم."



شقيقه‌هايش تير می‌کشد. به مهماندار اشاره‌ای می‌کند. پيش که می‌آيد، ليوانی آب می‌خواهد. در کيف را باز می‌کند تا قرص مسکنی بيرون بياورد. چشمش به کتاب کهنه آزيتا می‌افتد. از قرص خوردن منصرف می‌شود. کتاب را بيرون می‌آورد. به احتياط دستی بر برگ های زرد شده‌اش می‌کشد. حاشيه گوشه چپ جلد سوخته و دور حروف درشت و سياه "مجموعه داستان های آنتون چخوف" چند لکه ريز و درشت افتاده است. ورقی می‌زند و نام داستان ها را در فهرست می خواند. همه‌شان را خوانده است، آن هم نه يکبار و دوبار؛ اما، همه را خيلی پيش‌ها خوانده است. شايد همان وقت ها که تازه از کتابفروشی به قفسه کتاب های آزيتا آورده شده بود. داستان های خوب قديم خوانده شده به يادگاری های کهنه و پر قدر و قيمت صندوقچه پيرزن ها می‌ماند؛ می‌شود گاهی گداری با ادب و آداب تمام دزدانه تماشايشان کرد، اما اگر از پستويشان بيرون کشيده شوند، طلسمشان انگار شکسته می‌شود.



آزيتا روپوش سياه عاريه را از تن بيرون می‌آورد و روی تخت پرت می‌کند و لبه کاناپه که می‌نشيند، در کيفش را باز می‌کند و کتاب را بيرون می‌آورد، «به اين خانم‌بزرگ من نبايد گفت "مادر عتيقه"؟ سي سال است که اتاق مرا همان طور دست‌نخورده نگهداشته. اتاق مازيار را هم همين‌طور. خودش هم مثل روح خلف خانم "هوی شام" وسط اسباب اثاثيه زوار در رفته و گرد گرفته‌اش پرسه می‌زند.» می‌پرسد، "حالا اين کتاب چی هست؟" آزيتا کتاب را به سويش دراز می‌کند، "رفتم دور از چشم خانم بزرگ يک کمی از خرت و پرت های موزه‌ام را کم کنم، دلم نيامد اين يکی را دور بريزم. يکبار ديگر خواندمش. تو هم بخوانش!" با شک می‌پرسد، "غرض و مرضی که نداری؟" آزيتا خنده‌اش می‌گيرد، "نه به جان شما، فقط ياد ايامی که با هم ... برای تغيير ذائقه‌ات خوب است. بس که از جرم و جنايت و قانون و بی‌قانونی نوشته‌ای، قيافه‌ات به تبصره nاُم ماده اَن‌اُم شبيه شده." چای آزيتا را روی ميز پيش رويش می‌گذارد، "تو که هر چه می‌‌نويسم، می‌خوانی." آزيتا به نشانه تأييد دستش را در هوا تکان می‌دهد، «از سر تا ته. اولی را که خواندم، گفتم، "تيمسار می‌گويی چه خبر شده؟" دومی را که خواندم، گفتم، "تيمسار می‌گويی اين دختره چه‌اش شده؟" سومی را که خواندم، درق کوبيدم روی ميز که، بايد بروم ببينم چه مرگش شده که با اين ها اين طور سرشاخ می‌شود.» می پرسد، "پس اين همه راه، بعد از اين همه سال، آمده‌ای ببينی من چه مرگم شده." آزيتا استکان خالی را در نعلبکی می‌گذارد و سيگاری روشن می‌کند، "البته که فضولی‌ام بر همه چيزهای ديگرم می‌چربد؛ اما اين هم هست که در آن کنج غربت دلم برای تو و خانم‌بزرگم يک ذره شده بود." به حرص می‌گويد، "تو را به خدا، تو يکی ديگر اين قدر از غريبی و غربت حرف نزن! هر چه باشد هنوز داعيه عدل و انصاف که داری. انتخاب بين آنجا و اينجا انتخاب بين غربت و غربت‌تر بوده، برای همه، هر کس، هر کدام به نوعی، بين بد و بدتر. حالا ديگر اين همه نک و نال ندارد ديگر. سر تا پای دنيا پر از کولونی است، از همه جورش، حتا در همان جايی که آدم چشم باز می‌کند و به زير و بمش خو می‌گيرد. اين که از نزول بلا بنالی يک حرف است و اين که هی به حال خودِ بلاديده‌ات دل بسوزانی، يک حرف ديگر. اگر يکی فرار را بر قرار ترجيح می‌دهد، به هر دليل و بجا يا نا بجا، ديگر ننه من غريبم بازی درآوردن چه معنی دارد!" آزيتا بلند می‌شود می‌ايستد کف می‌زند: "آفرين، دفاعت حرف ندارد، شتاب نا بجا دارد. اما چون گرسنگی بر قاضی اسبق زورآور شده، جمع‌بندی می‌کنيم و به مصالحه می‌رسيم: هر دو غريب غربتی هستيم و هر دو هم بی‌خود و بی‌جهت نق و نوق نزنيم، بهترست؛ در دکان دادگاه هم اگر بسته شود، بهترترست. حالا شام می‌دهی کوفت کنم يا نه؟"



ليوان آبی را که مهماندار به دستش داده، سرمی‌کشد و آن را در جيب مجله پشت صندلی روبرو می‌گذارد. آزيتا از جايش جنب نخورده است. چراغ های پرنور را خاموش می کنند. کتاب را نخوانده در کيف می‌گذارد.



ظرف ها را که در ظرفشويی می‌گذارد، می‌گويد، "ميزبان از من بهتر پيدا نمي‌کنی. از خستگی و خواب دارم از پا می‌افتم." آزيتا به اعتراض می‌گويد، "واقعاً که، من فقط برای اين خانه‌ات آمدم که تا صبح با هم اختلاط کنيم. با خانم بزرگ بينوايم که ديگر نمی‌توانم دل بدهم و قلوه بگيرم." به عذرخواهی می‌گويد، "جان تو از صبح تا غروب آن‌قدر سر و کله زده‌ام و حرص و جوش خورده‌ام که نگو!" آزيتا شانه بالا می‌اندازد، "خب به من چه! حالا من با آن کار دل‌آزارم اگر آخر شب مثل نعش بي هوش و بی‌گوش بشوم، يک چيزی است؛ تو که به خاطر کار دل‌انگيزت از خير و شر همه گذشتی ..." در حرفش می‌دود، "اگر منظورت خان داداشت است، خيری که برای من يکی نداشته." آزيتا آهسته می‌گويد، "اين را که می‌دانم، اما انگار به خيال خودت يک وقتی عاشق ماشِقت بوده!" نرم می‌گويد، "به خيال خودش." آزيتا به تأييد سر تکان می دهد، "هم به خيال خودش، هم به شيوه خودش. راستش را بخواهی، اينجا که بودم فکر می‌کردم علی‌القاعده در کش و واکش ميان زن و شوهر زن ها کم می‌آورند، چون هم شرع و هم عرف و هم قانون بی‌خود و بی‌جهت طرف مرد را می‌گيرد؛ اما آنجا درست برعکس است. اين است که بفهمی نفهمی حامی آقايان امريکايی مستضعف شده‌ام." دست های خيسش را خشک می‌کند و از آشپزخانه که بيرون می‌آيد، می‌گويد، "پس مازيار امريکايی شده." آزيتا به حاشا سرمی‌جنباند، "اصلاً و ابداً، جان به جانش که کنی، همان تحفه قديمی است که بوده. منتها، نه اين که من اينجا نبودم، يک جای کار شما برای من همين‌طور گره خورده مانده." روی مبل ولو می‌شود و بی‌حوصله می‌گويد، "آماده برای استنطاقم." آزيتا سينه صاف می‌کند، "اختيار داريد، بنده وکيل تسخيری سرکار عالی هستم. لطف ماجرا در اينجاست که شما در مملکت اسلام به خواسته شوهرتان در تعيين محل زندگی تمکين نکرده‌ايد و به اصطلاح فقهی زن ناشزه بوده‌ايد، که اين، برای من يکی مايه تفريح خاطر هم هست. اما سؤالم اين است که، يعنی، اگر حضرت آقا تمکين می‌کرد و به ساز سرکار عليه می‌رقصيد، ميزان عدل جنابعالی چپه می‌شد يا، نمی‌شد؟" خميازه‌ای می‌کشد و می‌گويد، "بس که به مصايب آقايان امريکايی فکر کرده‌ای، اين خيالات به سرت زده است. بين من و مازيار، جز در دوره بچگی، هميشه حد و فاصله‌ای بود که نمی‌گذاشت خوب همديگر را ببينيم. بيشتر هر دو پی خواب و خيال های خودمان بوديم؛ اين ماجرای رفتن و نرفتن بهانه‌ای شد که کار فيصله پيدا کند. من که می‌دانی، نه تمکين سرم می‌شود، نه تحکم." آزيتا مأيوسانه می‌پرسد، "پس هيچ شک و شبهه‌ای نداری؟" محکم سر تکان می‌دهد، "مطمئن باش که دست کم بعد از پانزده سال او هم ندارد. حالا هم يک فيلم امريکايی ناب سانسور نشده برايت می‌گذارم تا با وجدان راحت بخوابم." بلند می‌شود. آزيتا روی کاناپه دراز می‌کشد، "action که نيست؟" به خنده می‌گويد، "نه بابا! آقای هالو به سبک امريکايی است." آزيتا می‌پرسد، "Forest Gump است؟" به حيرت می‌گويد، "مگر ديده‌ای؟" آزيتا ابرو بالا می‌اندازد، "نه، نديده‌ام. خودت گفته‌ای."



پلکها را روی هم می‌گذارد. حافظه هنوز خواب را پس می‌زند.



صبح سر ميز صبحانه از آزيتا می‌پرسد، "چه‌طور بود؟" آزيتا دهانش پر است، نگاهش می‌کند و جوابی نمی‌دهد. وقت پوشيدن روپوش و روسری عاريه، پيش از آن که از در بيرون بروند، رو به قبله می‌ايستد و به شيوه خانم‌بزرگ مشت بر سينه می‌کوبد و می‌گويد، "خدايا، خداوندا، از خداوندی‌ات کم می‌شد اگر يک جفت مجنون متمدن مثل اين آرتيسته امريکايی نصيب من و اين دختر عموی ناکامم می‌کردی!"



* * * *



کنارش خالی مانده است. حالا که آزيتا نيست، می‌تواند کنار پنجره بنشيند و تا هوا تاريک نشده، آبی تيره اقيانوس را تماشا کند. يادش نمی‌آيد در دو هفته‌ای که گذشته، هيچ به ياد آزيتا افتاده باشد. هول و حرص کار مجالش نداده بوده است. تازه راه و رسم کار به شيوه خودش را پيدا کرده است. نبايد وا بدهد. وقت خداحافظی گفته بود، "آزی، تا به تهران برنگشته‌ام، منتظر تلفنم نباش!" آزيتا ابرو بالا انداخته بود، "معنی‌اش اين است که تجديد نظری در کار نيست و وقت برگشت و سر راه و نوک پا هم سری به ما نمی‌زنی." يکبار ديگر بغلش کرده بود، تا چشمهای نمناک يکديگر را نبينند. بعد آزيتا رو برگردانده بود و زير لب گفته بود، "هر چه باشد، آدم مجنون کار باشد بهترست تا مجنون يک ليلی سياه سوخته باشد." بغضش را فرو می‌خورد. نه، آبی کدر چنگی به دل نمی‌زند. کنار پنجره هواپيما يا ميل تماشای آبی مديترانه را دارد، يا هوس سراندن نگاه بر تپه ماهورهای ابريشمی ابر. پس از اين هوا و از اين آرزو هم بايد دل بکند؟ پانزده روزِ پشتِ سر را هر چند کم کار نکرده است، خوب می‌داند که خستگی و گيجی‌اش از جای ديگر است. مهماندار که نوشابه می‌آورد، جايش را عوض می‌کند و در صندلی حاشيه راهرو می‌نشيند. لبخند دوستانه پيرمرد بلژيکی خوشپوشِ صندلی مشابه رديف وسط دلگرمش می‌کند. با احتياط پيش رو را می‌پايد. سر و کله جاهل ميانه‌سال و موبوری که در سالن فرودگاه وقت گذر از کنارش به نفرت نگاهش کرده و تفی بر کف براق سالن انداخته بود، پيدا نيست. می‌داند جايش چند رديف جلوتر است. جای همکار هلندی و گوروف هم خيلی جلوتر است. وقتی گوروف نيم ساعتی پس از پرواز به سراغش آمد و سرِ پا خوش و بشی کرد، می‌شد ترسش را با او در ميان بگذارد؛ اما، حتماً، هر چند اگر هم به گمانش ترس بيجايی نمی‌آمد، در نهايت، برای رفع نگرانی او به حرفی دلگرم کننده اکتفا می‌کرد. اصلاً، حد و حدود حميت مردانه غربی روشن‌تر از آن است که جای گله‌ای باقی بگذارد. گذشته از اين، پيرمرد بلژِيکی خوشرو که شاهد عينی هم بوده، برای وقت مبادا ملجأ مطمئن‌تری به حساب می‌آيد. پيرمرد با نگاه به روسری سياهش اشاره کرده بود و به نشانه تأسف سری تکان داده بود. حيرتزده و بی‌اختيار روسری را پايين‌تر کشيده بود و به لج همه تارهای بيرون‌ مانده از روسری را پوشانده بود و در باب آزادي های شخصی و ادعاهای تو خالی داد سخن داده بود تا بلکه با حرکت تأييدآميز سر پيرمرد خشمش را فرو بنشاند. آنچه برای پيرمرد غريبه نگفته بود، اين بود که به هر حال سخنرانی‌اش در کنفرانس تند و تيزتر از آن بوده که جرئت کند بی‌جهت دل به دريا بزند، و، اين که، روش گاهی به نعل و گاهی به ميخ زدن، برای شرقيان شيوه مرضيه‌ای است. پيرمرد مؤدب که با متانت به حرف هايش گوش داده بود، به دلجويی‌ای پدرانه دستی بر شانه‌اش زده بود و گفته بود که ته‌مانده جهل بشر، يعنی راسيسم، همه جايی پيدا شدنی است. آرام گرفته بود و گفته بود که پيدا کردن دشمن ناشناس را بايد فقط به حساب نوعی بدبياری ناقابل بگذارد.


آشنايی با گوروف هم، اگر از خوش‌اقبالی باشد، ناقابل است. چند روزی سلام و کلامی و نگاه و خنده‌ای و، بعدِ سفر، غرق در گرفتاري های حضر، نشانی غريبه آشنا را وقتی پيدا می‌کنی که ديگر ميلی به نوشتن خطی و موردی برای يافتن ربطی در خود نمی‌بينی. با اين همه ... ناگهان گرمش می‌شود. کلافه بال روسری را درهوا می‌تکاند و سر و گردنش را باد می‌دهد. وقتی گوروف، خميده بر لبه صندلی روبرو و خندان، خيره نگاهش می‌کرد ... نه، نه، بر روی اين شاخه سست نبايد پريد. سرش را به پشت صندلی تکيه می‌دهد. خلاء پوشيده اگر مستور بماند، چاه نمی‌شود؟ پلک ها را می‌بندد.



آزيتا از گرد راه نرسيده می‌پرسد، "اين همه سال تنها مانده‌ای که چه بشود!" به خنده جوابش می‌دهد، "خيلی‌ها حسرتش را می‌خورند." آزيتا قاب عکس های سر تاقچه را تماشا می‌کند، "يکی‌اش هم حتماً من، اين جده طاهره و طيبه‌ ما هم که اين‌طور روبروی دوربين عکاسباشی نامحرم سگرمه‌هايش را در هم کرده، حتماً از تنهايی‌اش که دلخور نبوده." رو به عکس می‌گرداند. آزيتا به حرفش ادامه می‌دهد، "تازه پنجاه سال بی‌آقا بالا سر خانمی کرده." به هواداری از مرحومه مغفوره می‌گويد، "مادربزرگ بيچاره که برای اين که خانمی کند، از خير آقا داشتن گذشت؛ خيلی‌ها بی‌مايه خانمی می‌کنند؛ بعضی‌ها هم فقط از صدقه سر آقا." آزيتا قاب عکس ها را جا به جا می‌کند، "البته ما دو تا چون نوه‌های خوش جنس و خوش‌خيالی هستيم، خيال بد نمی‌کنيم و شهادت می‌دهيم که مادربزرگمان سال های سال در بعضی چيزها را روی خودش بست و بعضی چيزها را بر خود حرام کرد. اما من يکی چون فضول هم هستم، از تو يکی که تودار هم هستی، می‌پرسم، تو چی؟" گيج نگاهش می‌کند، "من چی؟" آزيتا بی آن که سر برگرداند، توضيح می‌دهد، «آن خدا بيامرز اگر يک چشمش به جلو پايش بود تا از صراط مستقيم منحرف نشود، چشم ديگرش به آسمان بود. "تو چی؟" يعنی تو چه کار می‌کنی؟» مثل هميشه از صراحت آزيتا يکه می‌خورد، اما به روی خودش نمی‌آورد. آزيتا پوزخندی می‌زند و به ادا می‌گويد، "شما می‌توانيد به هيچ سؤالی جواب ندهيد." خنده‌اش می‌گيرد، "به وکيلم جواب می‌دهم." آزيتا سر برمی‌گرداند، "پس بنال ديگر!" پرده کتان را کنار می‌زند و آهسته می‌گويد، "من قورت می‌دهم."



پلک باز می‌کند. گوروف خندان و خيره و نيم‌خم گفته است برمی‌گردد. می‌شود بر صندلی خالی کنار دستش بنشيند و با هم درباره فيلم ديشب حرف بزنند. روبرويش خالی است. به سستی سر می‌چرخاند. پيرمرد بلژيکی خوشپوش پينکی می‌رود. شب شده است. به صدای پچپچ و خنده آهسته زن و مرد نشسته در کنار پيرمرد نگاهشان می‌کند. بی‌اعتنا به نگاه تند او و چرت کنار دستی‌شان گرم بوس و کنارند. نگاه خيره حيرتزده‌اش چين و چروک های صورت زن و مرد را می‌کاود. رو می‌گرداند و چشم می‌بندد.



آزيتا ابرو بالا می‌اندازد و چشم گرد می‌کند، "حالا شازده تام و تمام که نه، اما، يعنی يک شازده نيمچه و نيمدار هم به تورت نخورده است؟" شانه بالا می‌اندازد، "نه پی‌اش بوده‌ام، نه پيدا می‌شود." يکي از شب هايی که به اصرار آزيتا تا صبح بيدار می‌مانند، برايش تعريف می‌کند، "... چرا، سفر پيش انگار که يک شازده‌ای ديدم، کپيه گريگوری‌پک، شايد هم خودش بود. يک روز عصر که در هتل مانده بودم، به شنيدن آهنگ آشنايی که با سوت زده می‌شد، کنار پنجره رفتم. سر به هوا و سلانه سلانه کنار سگش می‌رفت. مرا که ديد، پا سست کرد؛ خنده‌کنان سری تکان داد و سوت زنان راه افتاد و رفت." آزيتا دمر افتاده بر کاناپه و دست زير چانه، می‌پرسد، "سگش چطور بود؟ به از خودش بود يا نه؟" سر تکان مي‌دهد، "خيلی ناز بود، اما، درست زير پنجره اتاق من که می‌رسيد، يعنی وقتی که من وسوسه می‌شدم و سر ساعت پنج کنار پنجره می‌رفتم، همين‌طور که بِربِر نگاهم می‌کرد، تنگش می گرفت..." آزيتا بلند می‌خندد، "پس سگ شازده کار بی‌تربيتی‌اش را برای تو می‌آورده." به حرص می‌گويد، "می‌ رید به تماشايم؛ تا می‌آمدم از ديدنش حظّ خاطری ببرم، می‌زد توی ذوقم. شب هم از ترس اين که بوی کار خرابی‌اش بی‌خوابم نکند، توی هوای به آن گرمی پنجره را می‌بستم و به خودم فشار می‌آوردم فقط به خود شازده گريگوری فکر کنم."



احساس مي‌کند کسی کنارش ايستاده است. گُر گرفته و دستپاچه چشم باز می‌کند. مهماندار برايش بالش آورده است. دلخور از بوری، لبخند مهماندار را بی‌جواب می‌گذارد. پيش از آن که بالش را پشت سرش بگذارد، ناخواسته نگاهش به مسافران رديف کنار دستش می‌گذرد. پيرمرد همچنان نيم‌خواب است و رومئو و ژوليت سالخورده هم همچنان دلی از عزا درمي‌آورند. دوباره چشم مي‌بندد.



آزيتا که چهار زانو روبروی تلويزيون نشسته است، ناگهان با غيظ دکمه خاموش کنترل را می‌زند و می‌گويد، "کار از دو طرف خراب است." جوابش می‌دهد، "خوب افراط و تفريط دو روی يک سکه‌اند ديگر." آزيتا نوک انگشت های دست راستش را نرم و پرحسرت بر گل های قالی می‌سراند، "اگر بخواهی در بحر فيلمها و تبليغهايشان فرو بروی، از شدت و حدت سکس چپانی‌شان که بيشتر وقت ها هم در نهايت مهارت و ظرافت است، دل‌آشوبه می‌گيری." دانه‌ای سيب شميرانی را که بعد از گشتن بسيار در بازار تجريش و نيافتن و رفتن به بازار بهجت‌آباد برای آزيتا خريده است، در پيشدستی کنار دستش می‌گذارد، "قرار نيست وقتی روبروی اين جعبه جادو می‌نشينی، مغزت را هم به کار بيندازی. حالا هر جای دنيا که می‌خواهی، باش." آزيتا سيبش را برمی‌دارد و با ذوق و شوق بو می‌کند، «مغز آدم فضول خودش خودکار است. مثلاً وقتی می‌بينم اين فرنگي های کافر اين همه لی‌لی به لالای سگ‌هاشان می‌گذارند و اين همه به خاک توسری کردن ـ به قول خانم‌بزرگم ـ پر و بال می‌دهند و آرا و پيرايش می‌کنند، نتيجه می‌گيرم که سکس مترادف است با سگ: آن برِ آب، عزيز بی‌جهت است، آن‌قدر که صبح تا شب مختار است سوای قر و غمزه‌اش، گُه‌اش را هم به رخ آدم بکشد. اين برِ آب هم "حرفش را نزن"، روز روشن سر و کله‌اش پيدا نيست، اما شب تا صبح صدای زوزه‌اش را از کنج و کنار و پستو و پسله می‌شنوی.»



چشم هايش گرم می‌شود. شايد هلندی هنوز خوابش نبرده است. گوروف گفته است که دوستی‌اش با هلندی تازه نيست. وقتی ديروقت شب به ديدن فيلمی دعوتش کرده، پرسيده است، "دوست هلندی‌مان هم می‌آيد؟" گوروف سر تکان داده است، "قرار بود بيايد، اما خوابش برده است." دو دل مانده است، "حالا کمی دير نيست؟" گوروف به نيمخندی گفته است، "بياييد پشيمان نمی‌شويد." نخستين روز کنفرانس از خستگی راه و ديرخوابی شب و ديربيداری صبح دير رسيده است؛ راهنما اتاق کميته مربوط به کارش را نشان داده است؛ رئيس کميته همان پيرزن سفيدمو و سنگين وزن امريکايی بوده است که سفر پيش گپ و گفتگوی بسياری با هم داشته‌اند؛ دو عضو ديگر را هم که يکی زنی هندی و ديگری مردی هلندی است می‌شناخته است. گوروف تنها عضو تازه‌وارد کميته بوده است که هرچند وقت معرفی خانم امريکايی گفته است که فنلاندی است، وقت تنفس پرسيده است، "شما از روسيه نيامده‌ايد؟" گوروف خوشرو و خوشگو نبوده است، اما دو سه روزی که گذشته است، ديده است در ميان گروه تنها کسي است که می‌شود با او سوای حرفهای حرفه‌ای همسخنی کرد. و ... حالا اگر بيايد و ببيند چشمهايش بسته است ... يعنی نبايد بگذارد که خواب ببردش؟ به ياد حکايت پيرزن و عمو نوروز می‌افتد. بی‌ آن که پلک باز کند، بی‌اختيار شانه بالا می‌اندازد. از کجا که خود گوروف خوابش نبرده باشد. گوروف گفته است، "حتماً به خاطر اسمم فکر کرده‌ايد که روس هستم." سری تکان داده است، اما جوابی نداده است. شب در خلوت اتاق ناآشنای هتل کتاب کهنه آزيتا را ورق زده است و بار ديگر داستان "آنا" و "گوروف" را خوانده است. اگر هم چخوف خواسته بود شرح "آنا"يی پريشان را بگويد، داستان داستان "گوروف" از کار درآمده است. غروب آخرين روز کنفرانس به گوروف گفته است، "گفتم نکند روس باشيد، چون با قهرمان يکي از داستانهای چخوف همنام هستيد." گوروف به نيمخند و نيم‌نگاهي بسنده کرده است و گفته است که فردا صبح در فرودگاه يکديگر را می‌بينند. نه، داستان داستان "آنا" و پيدا شدن گمشده‌اش نبوده است؛ اين "گوروف" است که زير و زبر می‌شود. اما اگر گوروف روسی می‌تواند جرقه‌ای را به آتش بدل کند، گوروف فنلاندی انگار فقط می‌تواند آتش‌نشان باشد. با اين همه، شب سرزده به سراغش آمده است. به شک گفته است، "آخر فردا صبح پرواز داريم، هم من و هم شما." نگاه خيره گوروف ته مانده شک را رمانده است. تند گفته است، "چند دقيقه صبر کنيد تا آماده بشوم." بعد از تماشای فيلم گوروف خاموش تا دم در اتاقش همراهی‌اش کرده است. در جواب "شب به خير" آهسته گوروف حرفی نزده است؛ فقط در را آهسته پشت سر گوروف بسته است، به تماشای مهتاب پشت پنجره ايستاده است، و، سنگين از حال و هوای فيلم ناخن انگشت اشاره را به غيظ به دندان جويده است.


اگر هلندی خوابش می‌برد يا گوروف خوابش نمی‌برد، می‌شد درباره فيلم، يا به قول گوروف روايت مارچلوی ايتاليايی از ماجرای گوروف روسی گپی مفصل بزنند. بايد حتماً به گوروف می‌گفت که به گمانش تفاوت ميان فيلم و داستان فقط از تفاوت ميان عاشق روسی و عاشق ايتاليايی سرچشمه نمی‌گيرد، فرق زمانه هم هست و... اين که، اين روزگار است که بندها را سست می‌کند و... اين که، انگار ديگر هيچ گناهی، حتا گناه فراموشي مارچلو، گناه کبيره نيست، و... اينجا ديگر، فيلم فيلم "آنا" است با شوربختي‌اش و با "ساباچکا"يی که ديگر نه بخت بيدار، که نشانه‌ای از رؤيايی از کف رفته است و... وقتی گوروف پيش از تاريک شدن سالن نمايش گفته بود، «فيلم "چشمان سياه" را نمی‌شود بی‌همراهی بانويی با چشمان سياه ديد»؛ به خنده در جوابش گفته بود، "اما اين بانو سگ ملوسی در کنار ندارد." طعم تنها حرف خوشايند گوروف کی به کامش تلخ شده بود؟ وقتی به پرهيز از نگاه خيره آن چشم های روشن ‌چشم بر حلقه انگشت دست چپ گوروف دوخته بود؟ يا وقتی رو فرو برده در بالش از اندوه نداشتن سگی ملوس اشک هايش را فروخورده بود؟


نه، اگر هلندی هم خوابش برده بود، يا گوروف هم خوابش نبرده بود، باز هم نمی‌شد حرف "ساباچکا" و حسرت نداشتن آن را با غريبه‌ای پيش بکشد. آزيتا اگر بود، اما... يا اگر يکی در راه باريک و تاريک روبرو نرم و آشنا به سراغش آمده بود... دست خسته‌ای به تأنی در هوای مانده تاريک نيم‌چرخی می‌زند و سنگين بر کنارِ خالی يله می‌شود؛ پس پلک های بسته سايه "ساباچکا" رنگ می‌بازد؛ بانو بی "سگ ملوس" در تيرگی فرو می‌رود.



تهران، 1376


بازنگری، 1385

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:3  توسط چشمان بیدار  |