تبليغاتX
چشمان دیگر
این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.
امپراتوریت
پیر شده است
و چروک های صورتت
عمیق...

مرا مثل یک کودک شیر خوار
بغل بگیر
با دست های بزرگت
پلک های مرا بپوشان
من از هر چیز که دیده شود
می ترسم
و از تمام آهنگ های غمناک
می ترسم
تنها می خواهم زنی باشم
با موهای بلند بافته
که هر صبح
برای تو صبحانه درست می کند...
.
.
.
مرا در بغلت ساده کن
تا به خواب بروم
در رخوت بازوهات
دختر بچه ای شوم
که یک جفت جوراب پشمی
او را گرم می کند . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط چشمان بیدار  | 

بیستو هفت - هشت ساله که وقتمو گرفته. هر روز هر روز میام جلو آینه و با خلال دندون بهش ور می رم بلکه بکشمش بیرون، ببینم چیه. منوچهرِ بیستو چاهارسالم اومده بالا سرم. مچاله شده توی خودشو زل زده به فرق سرم. چشماش سرخ و خماره. می خوام یه چیزی بهش بگم ولی جلو خودمو می گیرم. همه ش نیشش بازه. یک دفعه لثه هام تیر می کشه. خلال دندونو بیش تر فشار می دم. بهش می گم
« از بالا سرم برو کنار پدر سگ.»
خانومم از صبح که بیدار شده دایم دختر هجده سال مونو صدا می کنه. بالاخره هم آشپزخونه رو ول می کنه و می ره توی اتاقش. منوچهر می ره بالاتر و می چسبه به سقف. خانومم از توی اتاق جیغ می کشه. می دوام می رم توی اتاق دخترمون. می گه
« نیست. تشک و بالشش هم خیسه.»
« شاید تا صبح گرمش بوده و عرق کرده.»
« نه، گریه کرده.»
« نه بابا... . »
« پس چی؟ دختر هجده ساله شاشیده تو جاش؟ هر چی لوازم آرایش هم داشته جمع کرده، برده. همه ی شورتاش هم با خودش برده. چی کار کنیم؟ »
می ریم به همه ی کلانتری ها، منکرات، ستادهای امر به معروف و نهی از منکر و پایگاه های بسیج خبر می دیم. مشخصاتشو می نویسن و ازمون عکس می خوان. عکس جشن تکلیف نه سالگیشو می دیم. تنها عکسیه که ازش داریم. می گن پیداش کردیم خبرتون می کنیم. برمی گردیم خونه. تو کوچه از درو پنجره ی خونه ها کله اومده بیرونو نگامون می کنن. منوچهر دور لوستر می چرخه و سیگار می کشه. دوباره می رم جلو آینه. خلال دندونو که می ندازم لای دندون آسیای چپی، یه چیزی مثل لوله ی آهنی قهوه ای رنگ می زنه بیرون. با نوک ناخنم تکونش می دم ولی در نمی آد. پَنسو می ندازم زیرشو می کشمش بیرون. لثه های بالا و پایینم درد می گیره ولی هر جور هست همه ی لوله رو می کشم بیرون. یه چاه نفته. با همه ی دمو دستگاهو پمپ های سرش. اشکامو پاک می کنم. بیستو چاهار سالهِ ناخن می کشه به سقف. طبق معمول آه و ناله ش دراومده. صدای گروپی از پشت سرم صدای گروپی میاد. می دونست الانه که بیفته زمین. چاه نفتو تکیه می دم به دیوارو خانومم رو صدا می کنم. بیستو چاهار سالهِ دو زانو نشسته، داره دور بازوش یه چیزی می بنده. سرنگ و آمپولش هم چیده جلوش. خانومم که از آشپزخونه می آد، چاه نفتو نشونش می دمو می گم
« بالاخره شانس بهمون رو کرد خانم؛ بعد از بیستو هشت سال.»
« به جهنم! هیچ از خودت می پرسی الان هجده ساله ت کجاستو چی کار می کنه؟»
« خودتو ناراحت نکن. با همین چاه نفت پیداش می کنیم. »
دو زانو می شینه جلو منوچهر و ماتش می بره. چاه نفتو برمی دارم، می رم کنارش. چشمم که به منوچهر می افته دلم می خواد با لگد یکی بزنم تو صورتش. می گم
« حرف منو گوش نمی کنه؛ بگو بره تو اتاقش. »
منوچهر می گه
« خودم می رم... می رم بابای قشنگم... خیالی نیست.»
از رو زمین بلند می شه و دو زانو می ره بالا. سرش می خوره به سقفو همون جا می مونه. می گم
« برو اتاق خودت. بیای پایین پدرتو در میارم.»
پاهاشو از هم باز می کنه و دراز کش می ره سمت اتاقش. کفشش می خوره به لوستر. داد می زنم
« بپا! اون دفعه هم زدی قاب عکس آقا رو انداختی.»
بالای لبه ی درو می گیره و خودشو می کشونه تو. چاهو تکیه می دم به دیوارو وردست خانومم می شینم. می گم
«گوش کن ببین چی می گم! نفت این چاهو می فروشیمو دخترمونو پیدا کنیم. بعدش یه کاری اَم برا این پسره درست می کنم که سرش گرم بشه. »
« کجا می خوای بفروشیش؟ اصلاً چاهو می خوای کجا بذاری؟ جا نداریم که تواَم.»
« اونش با من. از همین الان توکل می کنیم به خدا. »
چاهو برمی دارم می رم توی زیرزمین.
« فردا دوباره باید بریم دنبال هجده سالهِ. من دارم دق می کنم به خدا.»
تکیه ش می دم به دیوار. می رم از دور تماشاش می کنم. نوِ نوِ. هیچ جاش زدگی نداره. رنگش قهوه ایه با دون دونای متالیک. برق می زنه. چند تا گونی برمی دارم پهن می کنم کف زیرزمینو چاهو می ذارم روش. سیم برقش جمع شده دور پایه ی یکی از پمپ ها. می دو اَم می رم بالا. اومده روی بالکن وایساده. می گه
« شنیدی چی گفتم؟»
« باشه، می ریم.»
«همه جارو این دفعه باید بگردیم. شبا باید بریم پارک ها رو هم بگردیم.»
می گم
«خانوم! یه چیزی یادم اومد... روزنامه! شاید توش بنویسه هجده ساله هارو کجا پیدا می کنن. بلند شو برو چند تا روزنامه بخر. »
لخت می شمو با شورت می دو اَم تو زیرزمین. سیم چاهو از دور پایه ش باز می کنمو می زنم به برق. تقی صدا می کنه و یه چراغ قرمز بالاسر پمپ ها روشن می شه. سه تا چراغ قرمز کوچیک هم بغلش پشت سرهم روشن می شن. زانوهام می لرزه. بیستو چاهار سالهِ روی سقف غلت می زنه دور خودش. می خوره به لامپ سقفو صورتشو می ماله بهش. بغل چراغ قرمزه یه کلید سبز بزرگ هست. بغلش هم یه جعبه ی شیشه ایِ در داره، که توش پنج تا کلید کوچیکِ مشکیه. دگمه فشار کمو می زنم، فشار زیادو می زنم، یکی یکی همه شونو می زنم. درجه سرعتشو می چرخونم روی دو، سه، چاهار. کلید اتومات ده لیتری رو فشار می دم. از ده لیتری داره تا دویست لیتری. زنم با روزنامه می آد توی خونه. می گه
« بسم الله بگو اولش!»
« خدایا توکل به تو.»
کلید سبزو فشار می دم. چراغ زیرزمین خاموش می شه. چراغای چاه نفت هم خاموش می شه. می دو اَم بالا. خانومم از توی تاریکی می گه
«چی شد؟»
بیستو چاهار سالهِ از بالای در خودشو می کشونه توی حیاط. توی هوا پاهاشو تکون می ده. بالا سرم که می رسه تو خودش مچاله می شه.
« برو تو. برا چی اومدی بیرون؟»
یه سیگار درمی آره می گه
« اتاق تاریکه. اومدم بیرون هوا بخورم. خیالیه؟ »
« تو مگه هوا هم می خوری؟ »
خانومم می پرسه
« برق چرا رفت؟»
« تا کلید چاهو زدم این جوری شد. فکر کنم فیوز پرید. »
« اینم روزنامه. مجبور بودی این موقع شب روشنش کنی؟ »
« احتمالاً چاهش از نوع فشار قویه. فردا ترتیبشو می دم.»
می دو اَم می رم پایینو سیم چاهو از پریز می کشم. همه ی کلیدا رو بر می گردونم سر جاش. خانومم شمع روشن کرده. بوی نویی چاه همه جای زیرزمین پر شده. توی حیاط شمعو جلو صورتش گرفته و ماتش برده به بیستو چاهار سالهِ که بالا سر حوض ملق می زنه و سیگار می کشه. می گم
« شمعو بیار جلو. »
خودمم می رم طرف جعبه کنتور. فیوز بد جوری پریده. کلیدشو فشار می دم. بیستو چاهار سالهِ می گه
« اِی وَل بابای قشنگم.»
برمی گردم یه چیزی بارش کنم، می بینم یه کپه دود بالا سر حوض جمع شده و تا دم در توی بالکن رفته. خانومم می گه
«ولش کن. چاهو کجا گذاشتی؟»
« زیرزمینه. بیا بریم ببینش.»
توی زیرزمین، براش همه ی تشکیلات چاهو توضیح می دم. تموم کلیدا ودرجه های پمپ وکلیدای اتوماتیکش. توی درگاهی وایساده، یه نگاه به چاه می کنه و یه نگاه به من. می گم
« بیا جلوتر، می ترسی ازش؟»
« نه. برا چی بترسم.»
« فردا باید بریم پیت نفت بخریم. یه خرده که گذشت بشکه ی دویست لیتری هم باید بگیریم.»
« پولش چقدر می شه؟»
« پولی رو که برا جهیزیه ی هجده سالهِ گذاشته بودم کنار، فعلاً خرج می کنیم تا ببینم چی می شه. فقط باید صبح زود بیدار شیم بریم بازار. »
برقو خاموش می کنمو می ریم بالا. چاه نفت وایساده و تکیه داده به دیوار زیرزمین. سفره رو پهن می کنه و شامو میاره. می گم
« بخور که فردا خیلی کار داریم. همین الان که این جا نشستی، زیرت یه چاه نفتِ نو خوابیده. می دونی یعنی چی؟ معلومم نیست کِی تموم بشه. ده سال یا صدسال دیگه. برای هفت پشت مون بسه. می تونیم دوباره بچه دار بشیم، ها؟ یه دختر خوشگل که چاق و سرحال و سالم بار بیاد. نه دودی بشه، نه بذاره بره. گوشِ ت با منه؟»
بیستوچاهار سالهِ دور اتاقش چرخ می زنه و خودشو می چسبونه به در و دیوار.
« فکر می کنی الان کجا خوابیده؟»
« هرجا هست جاش خوبه وگرنه از اون جا هم فرار می کرد و می اومد خونه.»
یکدفعه بیستو چاهارسالهِ از تو اتاق می گه
«به آبجی بگو بره یه بسته سیگار بیگیره.»
« خفه شو نره خر، خواهرت گذاشته رفته.»
خانومم می گه
« ولش کن تورو خدا.»
« شده همه ی نفت این چاهو بدم، پیداش می کنم. پا شو رختخوابا رو پهن کن بخوابیم. فردا سرمون شلوغ می شه.»
نشسته، هاج و واج سفره رو نگاه می کنه. خودم سفره رو جمع می کنمو می رم رختخوابا رو میارم. باز از توی اتاق صدای گروپی می آد. خانومم صورتشو چنگ می زنه و بلند می شه. منوچهر توی درگاهی اتاق خورده زمینو به خودش می پیچه. خانومم از پشت بازوهامو دو دستی می گیره.
«آخر دقِ مون می دی قرمساق.»
« به مرتضا علی اسیرتم بابای نازم. خمارم.»
از پشت بازومو فشار می ده که چیزی نگم. برمی گردم، می بینم چشماش پرِ اشکه. می گه
« کاش زودتر این چاهو پیدا می کردی. »
دستشو می گیرمو می ریم توی رختخواب. می گه
« نگاش کن تورو خدا!»
توی درگاهی اتاق چمباتمه زده و داره تزریق می کنه. می گم
« برو تو اتاقت بچه! »
سُرَنگ و خرتو پرتاشو جمع می کنه و چاهار دستو پا میاد طرف مون. آستیناشو زده بالا و دور بازوهاش یه چیزی مثل جوراب توری بسته.
« این قدر فحش نده بابای قشنگم. پسر بزرگتم.»
دلم می خواد یکی بخوابونم تو صورتش.
« برو تو اتاقت. اون چیه بستی به خودت؟»
خانومم در گوشم می گه
« جورابای دختره رو می ره بر می داره.»
برمی گرده اول چاهار دستو پا داره می ره بعد از رو زمین بلند می شه. دستو پاهاشو از هم باز می کنه و می ره طرف لوستر.
« یواش. نخوری به لوستر، کره خرِ. دیوونه مون کردی تو، بچه.»
سرش می خوره بهشو لامپ لوستر خاموش می شه. از پشت می چسبه به سقفو دیگه تکون نمی خوره.
« ایشالا بمیری که قبرتو همون جا بکنن.»
دوتایی دراز می کشیم توی رختخواب. سرشو می چسبونه به سینه م می گه
« تو رو خدا یه کاری بکن. »
« این همه به پلیس و کلانتری ها خبر دادم. عکسشو دادم. دیگه چی کار کنم؟»
« نه... اینو می گم. دی روز که رفتم تو اتاقش، دیدم پاهاشو باز کرده، داره به اون جاش سوزن می زنه. وسط پاهاش... .»
« بذار از اون بالا بیاد پایین، آدمش می کنم.»
« نمی خواد آدمش کنی. یه کاری براش دستو پا کن سرش گرم بشه.»
« ایشالّا درست می شه. هر چی خدا بخواد.»
تو بغلم خوابش می بره. یاد چاه می افتم. منوچهر خودشو به سقف می ماله و ناله می کنه.
«آروم بگیر می خوایم بخوابیم. چرا نمی ری بِکَپی؟»
« سیگار ندارم، حالیته؟»
یکهو از توی تاریکی می آد بالا سرم.
« منوچهر برو اون ور، منو کفری نکن. »
« بابا پول داری بهم بدی؟ به مولا اسیرتم.»
میاد پایین تر. احساس می کنم به قلبم داره فشار می آد.
« نه، ندارم. برو کَپِ مرگتو بذار بچه. دِ برو، نه!»
« بی مرام دارم می میرم... عشقی! همه ش پول یه سیگار می خوام.»
تو شیشو بِشِ اینم که بخوابونم زیر گوشش. دستم بهش می رسه.
« برو بچه. می دونی خواهرت کجا رفته؟»
« رفته برام سیگار بیگیره.»
« پف یوز فرار کرده، می فهمی؟ حالا برو روی سقف ملق بزن.»
با چشمای قرمز و کبودش نگام می کنه.
« از بس خونه سوسک داره. »
« برو اون ور بوی سیگار می دی. دارم خفه می شم، بی پدر.»
«آبجی که اومد، ازش می گیرم. اون مرام داره. ولی چی ی ی... تو نداری.»
تا بیام بلند شم بزنم تو گوشش، دور می زنه و پاهاشو تو بغلش جمع می کنه و درمی ره. داد می زنم
«مزلف!»
« تا آخر عمر اسیر آبجی اَم.»
توی تاریکی هال گم می شه. خانومم بیدار می شه و می شینه. می گه
« چی شده؟ هجده سالهِ اومده؟»
« نه بابا... بخواب.»
« آخرش به خاطر این چاه نفت تا صبح دیوونه می شی. »
«تازه سر عقل اومدم. می خوام عکس هجده سالهِ رو بدم هر روز تو روزنامه بزرگ چاپ کنن و زیرش بنویسن فرار کرده. بهشون می گم بنویسن هرکی پیداش کنه، بهش نفت می دم. مگه تو همینو نمی خوای؟»
« بس کن بگیر بخواب. مگه فردا نباید زود بلند شیم؟»
«مثل این که حواست نیست. این جوری دخترمون پیدا می شه. اگرم دزدیده باشنش، ممکنه بخاطر نفت باهامون تماس بگیرن.»
«یعنی دزدیدنش؟»
« شاید. نفت می دیم هجده ساله مونو برش می گردونیم؛ اول باید بگم بیان ترتیب برق فشار قوی رو بدن. به اونا هم نفت می دم. یه قرون پول خرج نمی کنم. یعنی ندارم که بدم. خوبه، نه؟»
« آره. بخواب تا فردا مرد قشنگم. »
از توی اتاق منوچهر صدای آه و ناله میاد.
« بلند شو ببین داره چی شده.»
« هیچی. سیگارش تموم شده معلوم نیست داره چه غلطی می کنه. »
« خب برو ببین چه غلطی داره می کنه. »
بلند می شم که برم سراغش، از اتاق می آد بیرونو از بالا سرم رد می شه. پاش می خوره به صورتم. جلو چوب لباسی دم در، روی زمین وایمیسه. کتمو از گِلِ میخ بر می داره و زل می زنه بهم.
«معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟»
« می خوام برم سیگار بخرم. خیالیه داش؟»
« تو که پول نداشتی!»
« حالا دارم. »
کتمو پرت می کنه جلوم. می رم طرفش. می پره بالا و دور خودش می چرخه و در و باز می کنه. زانو هاشو جمع می کنه و می ره توی کوچه. کتمو بر می دارم، می بینم هر چی پول داشتم برداشته. خانومم از تو هال می گه
« چی شده؟ هجده سالهِ اومده؟»
«نه. این یکی هم رفت.»
می رم دم درو کوچه رو نگاه می کنم.
« خب نمی ذاشتی بره.»
می بینم نشسته روی سقف یکی از ماشینا، پولارو می شمره. خانومم میاد دم در می گه
« چی شده؟»
چشمش می خوره به بیستو چاهار سالهِ. مارو که می بینه، بلند می شه و رو هوا غلت می زنه و می ره. درو می بندمو می آیم تو.
« همه ی پولامو برداشت رفت.»
« ولش کن. وقتی برگشت بشین باهاش حرف بزن.»
« دیگه تو خونه راش نمی دم.»
دوباره برمی گردیم زیر لحاف. نمی دونم بالاخره کی خوابم می بره. توی کوچه دارم راه می رم. یه مرد گورزاد از توی زمین جلو پام در می آد بیرون. ریشو سیبیلش تا زانو هاش اومده. در و دیوار کوچه سرخ و سبزه. از تو پنجره خونه ها هم همین جور کله ست که اومده بیرونو دارن تماشام می کنن. گورزاد می گه
« دندوناتو کشیدی؟ »
« نه. برا چی بکشم؟»
« مگه تلویزیون نگاه نمی کنی؟ »
« نه. »
گورزاد ریششو می ندازه دور گردمو سرمو می کشونه جلو صورتش. می گه
« همه تون باید دندوناتونو بکشین. »
بوی گلاب می زنه زیر دماغم. می گم
« باشه آقا... .»
« بچه داری؟»
« دو تا... دارم خفه می شم، ول کن.»
« چند سالشونه؟»
« یکی شون بیستو چاهار سالشه، اون یکی هم هیجده سالشه.»
ریششو از دور گردنم بر می داره. می گه
« خیلی خوبه. به زنت هم بگو بیاد. زن که داری؟ »
« آره. »
« الان کجاست؟ »
« رفته روزنامه بخره.»
یکهو فرو می ره توی زمین. ولی نوک ریشش بیرون می مونه. راه می افتم که برم، یک دفعه باز جلوترم از توی زمین میاد بیرون.
« تلویزیون نیگا کن. برات خوبه.»
زیر لبی یه چیزی می گه و ریششو می بنده دور گردنش. بر می گرده و به دو می ره. بلند بلند می گه
« بدون دندون می خوریم، با نِی می خوریم ... .»
از پشت لختِ لختِ. یه شست دست بزرگ مردونه روی کمرش خالکوبی شده. برگشتم طرف خونه. دیدم هیجده سالهِ چادر سرش کرده و پشت سرم وایساده. به نظرم حامله میاد. شکمش از زیر چادر زده بیرون. می گه
« بابا زود بیا، داداش منوچهر چسبیده به سقفو داره گریه می کنه.»
« تو کی اومدی؟ این چیه برا خودت درست کردی؟ »
« بابا از چشماش دود می آد بیرون. داریم خفه می شیم.»
دوتایی می دُویم سمت خونه. همه جارو دود گرفته و هیچی معلوم نیست.
«کجا اَن؟»
« تو اتاق منه. مامانم اون جاست. »
خانومم جیغ می زنه و می گه
« بیا مردِ قشنگم، بیا این جا... این جا... .»
توی اتاق که می رم، همه جارو دود گرفته. هجده سالهِ می گه
« برو جلوتر بابا. وسط اتاق... . »
می رم جلو. اتاقو دود گرفته. خانومم وسط اتاق نشسته و سقفو نگاه می کنه. منوچهر از کمر چسبیده به سقفو دستو پاهاش آویزونه. از چشماش دود سفید می زنه بیرون. صداموکه می شنوه، می گه
« بابای قشنگم... .»
« زهر مار. خونه رو پر دود کردی، پدر سگ. خواهرت حامله س. چرا ملاحظه نمی کنی بی پدر.»
به هجده سالهِ می گم دست مادرشو بگیره و از اتاق برن بیرون. خانومم از جاش جُم نمی خوره. همچین سقفو نگاه می کنه وخودشو تکون تکون می ده که انگار دعا می خونه. بیستو چاهار سالهِ لابلای گریه ش می گه
« نه... نه... مامان قشنگم نرو. اسیرتم... بابای قشنگم منو می زنه به مولا.»
هجده سالهِ که می ره زیر بغل خانومم رو بگیره، منوچهر از سقف کنده می شه و می افته روشون. جفت شون با هم جیغ می کشن. هجده ساله می گه
« بچه م داداش... مامان جون... .»
می دواَم که برم بلندش کنم بگیرمش به کتک. دود اون قدر زیاده که جلو پامو نمی تونم ببینم. نمی دونم پام به چی می گیره که سکندری می خورمو دهنم می خوره به پشتی صندلی جلویی. بغل دستیم خنده ش گرفته. لبو دهنم گزگز می کنه و می سوزه. بغل دستیم می گه
«این زنا از ترمز ماشینم جیغ شون در میاد.»
از پنجره که بیرونو نگاه می کنم، دو تا ایستگاه رد شدم. ایستگاه بعدی پیاده می شمو و پیاده راه می افتم سمت خونه. توی کوچه دخترمو می بینم.
«کجا سر شبی؟ ها؟»
« می رم داروخونه دواهای مامانو بگیرم. امروز بالاخره راضیش کردم بریم دندون پزشکی. براش چرک خشک کن نوشته. »
« لازم نکرده. پس منوچهر کجاست؟»
« نمی دونم.»
« نسخه رو بده خودم می گیرم.»
وایمیسم تا بره توی خونه. تا داروخونه که برمو برگردم، همه ش فکر می کنم که باید راضی ش کنم دندوناشو بکشه. اگه یکی شو بکشه، ترسش می ریزه. هر چی بهش گفتم چرک دندونات بالاخره می زنه به لثه ت. ولی باور نمی کرد که نمی کرد...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:25  توسط چشمان بیدار  | 

(1)
حضرت قطب، پنجشنبهء گذشته از چاکر ناراحت بودند، پالوده ای که از سرداب برایشان برده بودم، زیر دندانشان صدا نمی داد، همه می دانند که پالوده گرم، له می شود، خود آقا در خوردن تعلل کردند، حتم حکمتی بوده که تناول پالوده را عقب انداختند، ثبت وجوهات متبرک طول می کشد؛ حضرت عادات خاصی دارند، هر وقت طبعشان چیزی می خواهد، طفل می شوند، پا به زمین می کوبند، عصبی و بهانه گیر می شوند، سر پالوده غیظ کردند، برای برگرداندن ظرف به اتاق خلوت رفتم، آقا نگهم داشتند، تا همان وقت گونه خانم ها را بازدید کنند؛ هر کار کردم منصرفشان کنم، نشد، مهمترین کار پنجشنبه ها، بازرسی صورت زنها است، اما پنجشنبه دلم گواهی بد می داد، اوقاتشان تلخ بود، ترسیدم باز بلایی سر یکی از زنها بیاورند، آقا نگذاشتند ظرف پالوده را ببرم، به دستور آقا سکه های مسی متبرک را در کیسه ها گذاشتم تا در عوض وجوهات پیروان، به آنها رد گردد.
پنجشنبه ها زنها برای بازدید ردیف می شوند، آقا روی صندلی روسی شان می نشینند و زنها یکی یکی صورتشان را جلو می آورند، آقا با پشت دست، روی صورتشان می کشند، وای به حال زنی که درست بند نکشیده باشد، اولین مو یا حتی پرزی که به دست آقا بخورد، غیظ می کنند، لازم نیست حکم کنند، خود زن می داند که باید چه کند، دست من را می گیرد تا ببرمش به مطبخ قدیمی؛ چاکر هم باید صورت زن را به دیواره دود زده مطبخ بمالم،دلم رضا نمی دهد، همیشه می گذارم تا خود زنها صورتشان را بکشند، از نوک بینی تا تمام صورت، خون و سیاهی با هم مخلوط می شوند، زن ها را باهمان وضع پیش آقا می برم، دستور آقا مشخص است؛ زن رو سیاه باید تا پنجشنبه بعد با همان وضع بماند، تا بقیه اهمیت اصلاح صورت را بدانند. بعضی وقتها نمی توانم خراشیدن صورت زنها و گریه هایی که صدای پت پت می دهد را تحمل کنم، توی اتاق آفتاب نشین منتظر می مانم، بغل سوگل خانم، تا کار زن خاطی تمام شود.
دلخوشی آقا به همین کارهاست، خودشان به من گفته اند، دوست دارند زنها به ردیف بیایند برای وارسی کردن، چه حال خوبی دارند وقتی زنهایشان مرتب و برق انداخته، بهشان ابراز علاقه کنند؛ آقا التفات دارند، به بنده می گویند، بچه ... وقتی اینطور صدایم می زنند، حسرت را می فهمم، می دانم که آقا بچه دوست دارند، دوا درمان بی تاثیر است، آقا نمی توانند، نمی دانم باید بنویسم یا ... آقا هیچ وقت پدر نمی شوند، حتم تقدیر اینطور خواسته؛ سه شنبه پیش مرا خواستند، در آغوش کشیدند و گذاشتند کنارشان بنشینم، صدایشان گرفته بود:
- یادت هست، روزی که به عمارت ما آمدی؟
فهمیدم که باز غصه دارند، تا امر به صحبت نکردند، هیچ چیز نگفتم، فقط سر تکان دادم؛
"چند سالت بود؟ ... پنج شش سالی کمتر از من ، 8 سالت بود شاید، از سر مکتب آمده بودی؟ آهان ... حضرت ابوی آمدند پهلوی من که داشتم با دخترها بازی می کردم، گفتند قرار است تو بیایی تا عمله حرم بشوی، نظر من را می خواستند، لباس مشکی و بلندت و آن کلاه نمدی مشکی سوراخ شده را که دیدم، گفتم، عالی است، برای بازی خوب است، ریش هم که در نیاورده، هیچ وقت نمی فهمد ریشو بودن چه ظلمی است، آقا نمی دانستند که از من مرد در نمی آید، گفتند هم عمله حرم می شوی هم لله بچه هایم، تازه سواد هم یادشان می دهی؛ خدا بیامرزد پدرت را، با برادر بزرگت آمده بود، برادرت چه مرضی داشت؟ ... آمده بودند برایش شفا بگیرند. خدا برادرت را هم بیامرزد، عمرش به دنیا نبود، حضرت ابوی شفایشان دادند، اما پیمانه که پر شود کاری از دست کسی بر نمی آید. پدرت تو را به حضرت ابوی سپرد، وقت نشد همان وقت با تو صحبت کنم، فی المجلس تو را برده بودند آهنگری، ندیدی، پدرت چند اشرفی را که ابوی دادند، قبول نکرد، فقط یکی را برای تبرک برداشت، فکر کنم دیگر سراغت نیامد ... البته اجازه دخول هم نداشت، خوب آهنگری چه خبر بود که تا دو سه روز پیدایت نشد."
آقا دوست دارند هر پنجشنبه قضیه آهنگری را برایشان تعریف کنم، هر بار مثل اینکه دفعه اولی است که قضیه آهنگری را می شنوند با لذت گوش می دهند.
" از عمارت بیرون آمدیم ، فاصله اتاق ملاقات تا آهنگری را با قاطر رفتیم، آهنگر تا اسم قطب بزرگ را شنید تعظیم کرد و دهنه های دکان را روی هم گذاشت، خجالت کشیده بودم، تمام لباسهایم را در آوردند، دو نفر از فراشها که هنوز برایتان کار می کنند، بازوهایم رامحکم گرفتند آنقدر که سیاه شدند، طاقباز، روی یک میز پایه کوتاه، خواباندنم، آهنگر که تازه کوره را راه انداخته بود، کوره را دست شاگردی داد و آمد سراغم، بغض کرده بودم، داشتم خفه می شدم، اگر برای جیغ زدن، جسارت پیدا می کردم، نفسم در نمی آمد، یکی دیگر از شاگردها، سندانی آورد و گذاشت پایین میز، بالاخره نفسم جا امد، آمدم فریادی بزنم که یکی از فراشها دستمال کثیف و چسبناکش را چپاند توی دهانم، یکی از فراشها دو بازویم را گرفت و دیگری بیضه هایم را روی سندان گذاشت، آهنگر که چکش را بالا برد، چشمانم را بستم."
" یادم هست روزهایی که با آن دامن گشاد توی اتاق آفتابی می خواباندنت، من با تیر کمان سنگی ام، ورم جلوی دامنت را نشانه می گرفتم، الان می دانی که من سنگ می پرانده ام آن موقع فکر می کردی که سوزش طبیعی زخم است، مگرنه ؟ دمرو می افتادی و نیز نیز می کردی."
سری به تایید تکان دادم.
روزهای ملاقات که مردم برای دیدن حضرت قطب می آیند، من از حرم تکان نمی خورم، مطمئن می شوم که اهل حرم نمی توانند بیرون را بپایند، اتاقها که هیچ کدام پنجره ندارند، سوراخهایی را که زنها توی دیوار در آورده اند را پیدا می کنم و پرشان می کنم، کنار در، روی صندلی روسی می نشینم، برای اینکه زن ها آرام بگیرند از بیرون عمارت برایشان می گویم، از خیابان و کوچه ها، پارچه های روز، آدم های جدید و .... البته حرفها را صد بار گفته ام همین که می فهمند حرفهایم تکراری است گوش نمی کنند، آخر خودم چند سالی است که از عمارت بیرون نرفته ام؛ هیچکس داخل حجله اش نمی ماند، هر کسی حجله اش را مرتب می کند و بیرون می زند؛ زنهای جوانتر که تازه پیشکش شده اند، به امر و نهی من توجهی نمی کنند، می خواهند که از کنارم رد شوند و از اتاق ملاقات سر در بیاورند، می دانند که با هیکل نحیفم نمی توانم جلویشان بایستم، به خواهش هایم وقعی نمی گذارند، آخر ترکه ام را می تابانم تا بفهمند اوضاع خراب است، همه به گوشه هایشان فرار می کنند، آنها که وقیح ترند، فحشی می دهند و چابک می گریزند تا سر ترکه انارم بهشان نخورد.
آقا دو سه بار در بین بار عام می آیند به حرم، دستی در محاسن مشکی شان می کنند. نگاه غضبناکی به همه می اندازند، مرا به کناری می برند و اسم خاطیان را می خواهند، دلم رضا نمی دهد، می گویم همه سرشان به کاری گرم است، یا بند می اندازند و یا وسمه می کشند، آقا باورشان نمی شود، چارقد گل اشرفی بزرگ را نشانشان می دهم، می گویم چارقدی می بافند که صد بار دور عمارت بپیچد و باز زیاد بیاید، آقا به سمت مردمی می روند که منتظرشان هستند، اما هنوز شکشان به جاست، هنوز سایه آقا دور نشده که زن ها دورم می ریزند و دیگر از ترکه هم پروا نمی کنند، چه رشوه هایی که نمی دهند، از کارهایشان عرق سرد می کنم، حرفهایی می زنند که اگر یک کلمه اش را به آقا بگویم زمین گیرشان می کنند، هیچ کدام که از سوگل خانم عزیز تر نیستند، چه بلایی سرش آوردند و انداختنش گوشه اتاق آفتاب نشین تا بمیرد، اگر التماس من نبود غذایش هم نمی دادند؛ من خبر کار سوگل خانم را به آقا ندادم، خودشان دیدند، البته از بلاهت خانم هم بود، عکس یک مرد فرنگی کافر را توی اسباب حمامشان قایم کرده بودند، آقا عکس را پیدا کردند، شاید یکی از زن ها که به زیبایی سوگل خانم حسد داشته، به آقا گفته و گرنه بعید بود که آقا بیخود به وسایل سوگل خانم عزیزش دست بزنند.
آقا در یک بازرسی پنجشنبه، پرزی روی صورت سوگل خانم پیدا کردند، خودم شاهد بودم که آقا می خواستند از کنار قضیه بگذرند، اما وقتی دیدند همه دارند نگاه می کنند با رنگ زرد به من اشاره کردند، دست سوگل خانم را گرفتم تا برویم مطبخ، آقا صدایم زدند، نگاهم کردند، از نگاهشان فهمیدم که باید فقط صورت خانم را سیاه کنم و نگذارم آسیبی بهشان برسد، حتی اگر آقا نمی گفتند محال بودم بگذارم زخمی به صورت بی خط خانم بیفتد، به مطبخ که رسیدیم، خانم دست من را رها کرد، نتوانستم جلویشان را بگیرم، گریه می کردند و مثل دیوانه ها صورتشان را به دیوار زبر و سیاه می کشیدند، خون نمی گذاشت سیاهی به صورتشان بماند، نمی دانستم چطور باید جواب آقا را بدهم، خانم خودشان آرام شدند، خون و سیاهی به یقه پیراهنشان نشت کرده بود، خانم را بلند کردم تا به طرف حرم ببرم که آقا پیدایشان شد، دهانشان پرکف بود، غضبناک نفس می کشیدند، فکرم به هر جا رفت الا اینکه آقا توی اثاث خانم، عکس یک مرد فرنگی پیدا کرده باشند، عکس پیش من است، تبلیغ یک کلاه فرنگی است، مرد کافر، با سبیل چرب کرده، تکیه داده به حصار یک پل زیبا و کلاه ماهوتی اش را دست گرفته، آقا هنوز عکس را از پر شالشان بیرون نیاورده بودند ، با غیض به خانم نگاه کردند، خانم با اینکه خون ازروی مژه هایشان می چکید به آقا خیره شدند.
- حضرت قطب برای شما هر کاری می کنم.
آقا به چشم های خانم خیره شدند، کاش جرات داشتم و جلوی آقا را می گرفتم، حضرت قطب دو مشت محکم به گردن و شانه خانم کوبیدند، چشمان خانم سفید شد و از حال رفتند.
خانم کتفشان شکست، اما آقا نگذاشتند برای خانم طبیب ببرم، آقا بغض کرده بودند، اما حتی نگذاشتند گردن و شانه خانم را با پیه شتر بمالیم، اما مرحمت کرده به خواهشهای چاکر توجه کردند و از خون خانم گذشتند؛ البته خانم هم کارهایی می کردند، آقا برای همه زنها کتاب هزار و یکشب تهیه کردند، هر دختری که تازه به حرم می آید غیر از وسایل و البسه یک جلد هزار و یک شب هم می گیرد، یک روز آقا بی خبر به حرم آمده بودند، تا سوگل خانم در حرم بودند، آقا بارها به حرم می آمدند، مرا خواستند، صورت آقا سرخ شده بود، دیدم آقا کتاب هزار و یکشبی را که شخصا برای سوگل خانم توشیح کرده بودند را نشانم دادند، دست آقا می لرزید، سو گل خانم آن سوتر سرافکنده ایستاده بود، کتاب را گرفتم، جلد کتاب هزار و یک شب بود، اما داخل آن کتاب سفرنامه ابراهیم بیک را چپانده بودند، سو گل خانم هیچوقت نگفتند که کتاب را از کجا تهیه کرده بودند، آقا هم کمی غیض کردند و حرف خانم را قبول کردند که کتاب سر جهازشان بوده است.
شانه خانم در هم پیچیده، با گردن کوتاه افتاده اند گوشه اتاق، برایشان که غذا می برم، دلم نمی خواهد نگاهشان کنم، دوست دارم همان چهره زیبا در خاطرم باشد، نه حالا که با سبیل و ریش و ابروهای کلفت و گردن کوتاه کناری می نشینند و همیشه مبهوت هستند، آقا دیگر سراغ خانم را نمی گیرند، آخر حال خانم خوش نیست، چهار پنج روز نتوانستند از روی زمین بلند شوند، حتی برای قضای حاجت بیرون نیامدند، ترسیدم کرم بزنند، آخر حتی شب ها هم می نشینند و صم و بکم، تکان نمی خورند، هفته پیش برایشان لگن بردم، نگذاشتند نزدیک بشوم، لگن را پس زدند، از آن روز تا حالا هیچ جیز نمی خورند، حتی به کوزه آب نگاه نمی کنند، دیروز باز برایشان لگن بردم، نگذاشتند، بهشان دست بزنم، از میان ابروهای انبوهشان نگاهم کردند.
2
آقا یکی از فراشها را دنبالم فرستاده بودند، صدای امر آقا را شنیدم، آخر از اتاق بنده تا اتاق خلوت آقا دو سه قدم راه است، همین که شنیدم خواستم به خدمتشان برسم، اما نمی توانستم راه بروم، به طرف اتاق خلوت آقا خزیدم، آقا مثل معمول به مخده اشان تکیه زده بودند و امور پیروان را تدبیر می کردند، نخواستم زحمتی برایشان ایجاد کنم، می دانستم که حالم عیششان را خراب می کند، فراش به طرف اتاقم آمد و دید که من کنار در افتاده ام، کمک کرد تا به اتاقم برگردم و به آقا گفت که توان شرفیابی را ندارم، بعضی پنجشنبه ها حالم بد می شود، از زیر شکمم تیر می کشد و درد می رسد به نافم و در منفذ ناف می ماند، آنقدر بیچاره می شوم که مجبورم با سوزن جوالدوز داخل ناف بپیچم، سوزن تاثیر می گذارد و چرک و عفونت بیرون می زند.
دولا شدم، از درد غلت می زدم، ذکری که آقا تجویز کرده اند هم افاقه نکرد، فراشها دنبال طبیب نرفتند، آقا موقوف کرده اند پزشک درس خوانده شهر، غیر از خودشان را ببینند، حتم سری دارد، تا حالا پای هیچ مردی به اندرونی نرسیده است، جوشانده کشکدان را خوردم تاثیری نگذاشت، دست در گودی شکم کردم، پوست به شکم رسید، اما هنوز درد امانم را گرفته بود، غیر از تنکه ام همه لباسم را بیرون آوردم، زانوهایم را گرفتم و خودم را داخل خمره ای در سرداب چپاندم، درد کمی تسکین یافت.
3
آقا پا به حرم نمی گذارند، غیر از بازرسی پنجشنبه و چند نظر کوتاه به اندرونی نمی آیند، پنجشنبه گذشته هم نیامدند، سری به مطبخ زدند و دستور دادند که داخل مطبخ خار آتش بزنند تا دود تازه بگیرد، دنبال آقا راه افتادم، آقا همه جای عمارت را بازدید کردند، اتاق بنده، سرداب، نمی توانستم به آقا برسم، آقا سریع راه می روند و ملاحظه بنده را نمی کنند که باید دنبالشان بدوم، آقا روبروی حرم، ستیغ آفتاب نشستند، خانه زاد هم ریشهای مشکی و انبوه شان را شانه زدم، کلاه دو گوششان را پاک کردم، گرد گوشه لباده اشان را گرفتم، به آقا گفتم لااقل برای چند لحظه، در حرم بگردند، آقا به درخواستهای بنده وقعی نگذاشتند و امر کردند که زنها برای بازرسی هفته بعد آماده شوند.
دخترهای تازه مدام سرک می کشیدند تا آقا به حرم بروند، اما بعد از ساعتی، مثل اینکه پیرترها قضیه را برایشان گفتند، توی حجله اشان آرام گرفتند، آقا به اتاق خلوت رفتند تا برای ارادتمندان، ذکر مخصوص بنویسند، بنده هم حسب الامر به حرم رفتم، چراغ نفتی همه حجله ها روشن بود، گوشه زربفت چند حجله گاه را بالا زدم دخترهای جوان با چشمان سیاه کرده بالای حجله اشان نشسته بودند و از من آقا را می خواستند، همه اشان دعوتم می کردند تا در حجله کوچکشان بنشینم و از عادات آقا بگویم، داخل حجله برای من نحیف هم جا نیست، نمی دانم چطور می خواهند از آقا در آن جای تنگ پذیرایی کنند، تا می آمدند از من قول بگیرند که آنها را به آقا معرفی کنم، بهشان گفتم که طبع آقا متلون است، شاید چهارشنبه یا سه شنبه یا حتی شنبه، به حرم بیایند و حسابی در کار نیست.
البته چند وقتی است که طبع آقا میل پیدا نکرده، روشن کردن دخترهای جدید سخت است، به همه گفته ام آقا آداب مردی را بر خودشان حرام کرده اند، تا از امور مردم غافل نشوند، همه دخترها تا اسم حضرت قطب آمد تعظیم کردند، فقط یکی از آنها گفت، به حضرت بگویید که فرض کنند ما هم یکی از مردم، گره کار ما هم دست آقا است؛ دخترک لاابالی خندید.
4
دیشب حال آقا بد بود، قسمم دادند ؛ به همه مقدسات قسم خوردم که نمی توانم، اینها ریا نیست، من همه وجودم برای آقاست، این مکتوبات را که نمی خوانند، راست است، پا به پایشان گریه کردم، درد آقا را می فهمم، نمی خواهند بی نتیجه بمانند، حق دارند، نباید سلسله اقطاب قطع شود، نمی دانم چرا فکر می کنند آهنگر درست کارش را انجام نداده، مطایبه هایی می کنند که خجالت می کشم، دیشب برای اولین بار گفتند که قطب بزرگ وقتی فهمیده آقا از مردانگی بی بهره اند، قلبشان از کار افتاده است.
اول گمان کردم تاثیر شرابی است که میل کرده اند، اما از شب تا سحر چندین بار به جد ازمن خواستند یک نفر را برای ادامه نسل پیدا کنم.
بارها به آقا گفته ام که طفل یکی از چاکران را بیاورند و به عهده اش بگیرند، اما آقا می گویند کل سلسله به ابتذال می کشد، می خواهند که حتما یکی از زنهای داخل حرم بچه ای بزاید، آقا اصرار می کنند یکی از ارادتمندان را بیاوریم تا با یکی از خانم ها .... چه بگویم؟ آقا می گویند بلا اشکال است، مهم سلسله اقطاب است.
" هیچکس نمی فهمد، زنها که از عمارت بیرون نمی روند و هیچکسی هم حق ملاقاتشان را ندارد، یکی از فدایی های مرد را می آوریم، بعد هم که کارشان ثمر داد، هر دوشان را توی چاه می اندازیم و یا زرنیخ به خوردشان می دهیم ، البته زن را بعد از طی شیر خوارگی بچه، همه هم قبول می کنند که من جانشین حقی پیدا کرده ام، کاش تو می توانستی، هیچکس هلاک نمی شد، اگر می توانی بگو، در امانی، از این همه سال خیانتت می گذرم، می توانی؟"
من برای آقا مضایقه نمی کنم، درست است، بعضی وقت ها به عددی از خانم ها میلم می کشد، اما بلافاصله خنده ام می گیرد .
فقط آن موقع که سوگل خانم داخل حرم بودند، مبهوتشان می شدم و بارها مثل مجانین می خندیدم. کاش می توانستم خون دو نفر را بخرم ، اما چطور ؟
5
این پنجشنبه ناخوش بودم، باید از میان خیل باکره های حرم یک نفر را انتخاب می کردم، ازدحام شد، همه شمعدانی های حجله اشان را روشن کرده بودند، حریر های قرمز، نو و کهنه اشان را آویزان کرده بودند، اول فکر می کردند، آقا خودشان می آیند، پیر و جوان آمده بودند، همدیگر را عقب می زدند، گیسوهای هم را می کندند ، چنگ می کشیدند، زمین می زدند، حتی بعضی ها برق اشرفی و لیره هاشان را نشانم می دادند، وقت کوتاه بود، یکی را انتخاب کردم، تصمیم آقا این بود که قطب بعدی سفید و بلند قد باشد؛ دوید و آمد، گفتم که سریع اثاثش را جمع کند و با من بیاید، صدایش می لرزید، نمی دانست چه کند، فرز شمعدانی ها و هزار و یکشب و لباس توری سفیدش را آورد، دو تا سکه تعارف کرد، قبول نکردم، به صورت سفید دخترک دست کشیدم، صاف صاف، بردمش خدمت آقا ...
ایمان اسلامیان/ شیراز/ مرداد1385
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:0  توسط چشمان بیدار  | 

اگر چه آمنه ترشیده بود اما حرفاش هنوز شیرین بود و چشاش سبزسبز. از صداش قصه می ریخت. یه روز تو کسالت جمعه ای دور دامنش چسبیدیم و برامون قصه گفت. ما میخندیدیم. او هم. بعد با پر چادرش خنده های دور دهنشو پاک کرد و قصه گفت:
- هنوز بهار به کوچه مون نرسیده بود که زمستون برگشت. انگار دل زمستون لای درای کوچه گیرکرده بود. سایه ی دیوارها یخ زدند و همه جا دوباره تاریک و سرد شد. اونقدر سرد شد که آدم نمی تونست حتا ت وخونه ش هم نفس بکشه.
کُردها که از همه بیشتر سردشون بود، شهرهاشون رو آتیش زدند تا لباسای کردی شون یخ نزنه. دود شلوارهای کُردی که به شهرما هم رسید. اونایی که آتیش شون از همه تند ت ربود رفتن ُکردستان و ارثیه های شاه رو بردن و ریختن رو سر کُردها و آتیشو خاموش کردن. اما بعد از اون، همه ی ایران پُراز شلوار کُردی شد و هر خونه ای چند تا به چوب لباسیشون آویزون کرد.
اون وقتا خیلی چیزا آویزون می کردن. مثلن تو میدونا درختا رو می بریدن و به جاش جرثقیل می کاشتن، با طناب. آخه طنابم دیگه فقط برا لباس آویزان کردن نبود. آدم هم بهش آویزان می کردن. تو افغانستان چون چرثقیل نداشتن، تلویزیونا رو به درختا آویزان کردن. نجیب رو هم.
من نجیب رو خیلی دوست داشتم. نه به خاطر چشمکهای داغش و یا نونای برشته اش. به خاطر اینکه نجیب بود. اما مادرم می گفت:
- آمنه کم با این پسره گپ بزن. آخرش آب رومون تو محل می ریزه.
آب محله مون بیشتر وقتا قطع بود. اما آب روی نجیب نه. و اصلن برا کسی تو محل مهم نبود که هر روز می ریخت، توی تنور.
دستای سفیدی و مردانه ای داشت اما مادرم می گفت: این پسره دستهاش تو خمیر تُرشیده. بخت من چی؟.
مادرم خیلی ترسو بود. مث مردم که هنوز از کبریت بی خطر ممتاز می ترسیدن. نه، ترسونده بودنشون. آخه همه که مث آمریکایی ها شجاع نبودن که پا بزارن رو شعله ی ماه. بابام که فتیله ی چراغو روشن می کرد مادرم مرتب صلوات می داد. همیشه می ترسیدن که منفجر بشه. بایدم می ترسیدن چون همه دیوارامون نفتی بود. مث دستای نعمت نفتی. آغاسی رو نمی گم که. همین تسبیح فروش سرکوچه مون. که الان پاسدار شده. پاسدارها هم کار پاسبونا رو می کردن.
پاسبونا کارشون راحت شده بود. دیگه لازم نبود که دنبال دزدا و آدم کشا بگردن چون افغانی همه جا پیدا می شد. تو کوره پزخونه ها، روزنامه ها، تو بازارکوپن فروشا.
فقط افغانی ها نبودن که کوپن می فروختن. آقای غلامی معلم مون هم. چون مردم به صدای کوپن فروشا بهتر گوش می دادن تا معلما. اون زمان همه چی کوپنی بود. بجز کتاب. کتابای مدرسه هم دیگه مجانی نبود و دیگه بابا توی کتابای درسی نون نمی داد. نماز خواندن رو یاد می داد. آخه دیگه نون مهم نبود و سارا هم دیگه دختر مؤمنی شده بود. دائم قرآن می خوند. و دارا هم بسیجی شده بود و شبا سرکوچه نگهبانی می داد و روزا کتاب می سوزوند. کتابای درسی رو نمی گم که، اونایی که سیمین دختر همسایه مون می خوند. سیمین صدای خوبی داشت. می گفتند که تو زندان هم می خوند. به همین خاطر برا همیشه نگه اش داشتند. ما دیگه صداشو نمی شنیدیم. نوحه و اذان چرا. اینقدر زیاد که تو خواب گوشامون تو چروکهای بالش عربی استفراغ می کرد.
منم ترسو بودم. می ترسیدم که توی توکوچه مون دزدی نشه و یا اتفاق بدی نیافته. اما یه شب که یه دزد لعنتی خاطرات عمه ملوک رو دزید. پاسبونا اومدن و نجیب رو که داشت خواب منو می دید با خودشون بردند و من از تو خوابش افتادم تو کوچه. عشقش تودلم موند.
تو بیداری نمی تونستم دنبالش برم. چون دختر بودم. اما تو خوابام هر شب دنبالش می رفتم. تا اینکه پیداش کردم. وسط دو کوه قرمز، توی کشتزارهای سبز داشت کار می کرد. هنوز آب روش می ریخت. اما دستاش دیگه سفید نبود قهوه ای شده بودند. منو که دید بطرفم اومد و یه شاخه گُل خشخاش رو بهم داد.
هژبر/ سپتامبر 06
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:27  توسط چشمان بیدار  | 

تو كارهاي زيادي رو تو اين يكي دو سال تجربه كردي گل فروشي كردي؛ توي سردخانه بيمارستان نعش كش بودي توی رستورانها تا نزديك صبح ظرف شستي و جلوي مشتريها خم و راست شدي هيچكدام از انها وضعت را روبراه نكرد اما اين يكي حسابش با بقيه فرق داره با سر و وضع مرتب و شيك سر كار حاضر ميشي ميتواني زندگي راحت و آبرومندانه اي داشته باشي و به مهاجرين ديگر فخر بفروشي اينها را فرهنگ ميگفت. وقتي ميخواست قانعم كند كه از پس اش برمي آيم او سالها قبل از من از كشور خارج شده بود.
- چارلز آدم مهربونيه فارسي هم كمابيش ميتونه حرف بزنه
بعدها برايم گفت كه سالها قبل براي عكاسي به چند كشور آسيايي از جمله ايران مسافرت كرده و چند ماهي هم در طبيعت شمال و غرب مشغول عكاسي بوده.
اولين روز كاري ساعت 11صبح يك روز پاييزي با معرفي من به چارلز توسط فرهنگ آغاز شد.
بالاتر از پنجاه بنظر ميرسيد با موي تنك و كوتاه و ريش و سبيل امپريال اغلب دوبنده ميزد با شلوار جين يا مخمل. باسن و شكمش بيشتر از ساير اعضاي بدن به چشم ميخورد. موقع حرف زدن دستها و بالاتنه اش را با حالات و عشوه هاي زنانه تكان ميداد. كلاه بره قرمز رنگ را فقط وقتي پشت دوربين قرار ميگرفت روي سرش ميگذاشت.
از خودش گفت؛ از شغلش و اينكه هر چند هر دو همسرش را به خاطر مخالفت با شغلش از دست داده؛ اما باز علاقه مند است كه همين كاررا ادامه بدهد.
ـ ميدوني! درآمد بالا بالا و يك آرتيست.
گالري خيلي بزرگيست؛ يك عمارت تمام عيار با راهروهاي مفروش؛ پلكانهاي عريض و نرده هاي چوبي خراطي شده؛ عكس مشتريهاي آتليه بامليتهاي مختلف روسي؛ فرانسوي؛ ايتاليايي و حتي عرب با فيگورهاي غيرعادي؛ چارلز همه آنها را به اسم ميشناخت و ميدانست براي كدام شركت يا ژورنال كار ميكنند. سه آتليه با امكانات
كاملا مستقل و مجزا. من دومين همكار در قسمت صحنه پردازيم در آتليه شماره سه. ليزا ديگر همكار مسن و باسابقه آتليه است كه تجربياتش را به ارزاني در اختيار من گذاشته. مشتريها معمولا ب امنيجرها يا پيشكارهايشان ميآيند؛ قبل از عكسبرداري به اتفاق آرايشگري كه به همراه دارند؛ مكاپ صورت و مو را كامل ميكنند.
بعد به رختكن ميروند و لباسهاي مخصوص را ميپوشند. كفشهاي پاشنه بلند؛ ساپورت يا جورابهاي نازك و بلند تا انتهاي ران؛ شورت و سوتين ست و همرنگ. آنوقت تازه شروع كار من خواهد بود. پرده هاي رنگي پشت سر را مي بايست متضاد با رنگ لباس آنها انتخاب كنم و نور پردازي را با توجه به سفارشات ب رروي اعضاء بدن تنظيم كنم. از هر مشتري در چهار حالت نيم تنه تمام رخ، نيمتنه نيم رخ، تمام تنه از روبرو و نيم تنه از پشت عكسبرداري ميكنيم. دماي آتليه اهميت خاصي دارد اكثرا نگران بهم ريختگي مكاپ صورت هستند. لوسيون و براق كننده ها بعد از هر عكس ميبايست بررسي شود تاشفافيت و برق بدن در حد مطلوب باشد. و دسته گلهايي كه اغلب مشتريهاي مسن تر ميبايست جلوي شكم يا سينه هاي خود موقع عكسبرداري از نيم تنه بگيرند.
نگهداري و آماده سازي سكس تولز هم از جمله وظايف من به شمار مي آيند چند نمونه مردانه به رنگهاي مختلف كه بيشترتهيه كنندگان تيزرهاي تجاري و تبليغاتي در قرارداد في مابين با چارلز از ما مطالبه ميكنند. بعد از انتخاب رنگ، شستشو و براق سازي زياد طول نميكشد تنها ميماند. تنظيم آنهابر روي بعضي از نقاط بدن مشتريها كه ميبايست با وسواس و حوصله زياد انجام بگيرد. در اين مورد ليزا تجربه هاي خوبي در اختيارم گذاشته. او از جمله مشتريهاي بازنشسته ی چارلزبوده كه در آتليه دعوت به كارشده. ازدوران بيزينس خود خاطرات شيرين زيادي دارد و هميشه آيندهء درخشاني را در اين كار برايم آرزو ميكند.
چارلز از همكاري با من ابراز خرسندي ميكند وعده افزايش حقوق داده و در بعضي از روزها كه قراردادهاي جديد امضاء ميكند چنددلاري هم به عنوان انعام به من ميدهد تا چندماه ديگر اگر به همين منوال پيش بروم ميتوانم يك اتومبيل قسطي بخرم و حتي يك آپارتمان بزرگتر اجاره كنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:27  توسط چشمان بیدار  | 

«آزاد»

جانْ آزادم، مِهرْ حَلال،
مازادِ كارخانه...

هندسه ام تحليل مي رود:
مادرم شبيهِ مو
دستم مُچ نمي شود

و عشق
تنم را پلّه دار
لبم را خنده دار كرده است...

مازادِ كارخانه...
و خدا را مي بخشم
و شما را مي بخشم
چقدر از شما كوتاه ترم
چقدر از شما نگاه كنيد:

پيامبر گفت:
- جان آزاد! گناه كنيد! ...
مازادِ كارخانه...

________________________

«کنار یک شلوار راه می روم»

كنارِ يك شلوار راه مي روم
من از او بُلوزتَرَم
تَرَم؟ خيسم؟ نمي دانم!
چرا به راه نمي روم؟! ...

- كنار بزن!
(توي تو عُق تُپُق مي زند
چرا؟! ...)

تُپُق قرمزتر است يا من؟
من تَر است يا قرمز؟ ...

- به آب بزن!

به آبِ خدا قسم كه شنا نمي كنم
با كسي كه فقط يك شلوار است!

___________________________

«در کوتاهی»

در كوتاهي از موهايم رد مي شوم
و دستِ مرد در انگشت هايم كوتاه است
و چشمِ مرد از موهايم رد مي شود
چقدر بد!

لباس هايم چنگ می زنند
و لبِ مرد در كوتاهي شوره دارد: خُشك-بوسه
چقدر بد!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:4  توسط چشمان بیدار  | 

مانا به یک از زاویهء خانه حریقی ست
هین جنبشی از خویش که از اهل سرایید


علی اکبر دهخدا

پیشکش صلح  
و برای فرزند شجاع ایران زمین :
احمد باطبی


بیدارباش



وقت است کزین خواب ِ گرانبار درآیید
زین خواب ِ گرانبار ، دگربار درآیید
زنجیر خرافات زتن درگــُسلانید
آفات بروبید و سزاوار درآیید
مسحور ِ سرابید و زبان بستهء پندار
هان ! سِحر بسوزید و ز پندار درآیید
این هرولهء دین همه یغمای شما راست
از چنگل ِ یغماگر ِ بدکار درآیید
چون روح ِ سَحر ظـُلمتِ ظالم نپذیرید
چون روشنی از بام ِ شب ِ تار درآیید
از دام گریزید و به اِقدام گرایید
برجهل بشورید و به اظهار درآیید
بار ِ دگر افتاده در این خانه حریقی
با خانه سیاوش صفت از نار درآیید
دیریست که بازیچهء ابلیس ِ لعینید
از لعنت این عصر ، خداوار درآیید
ایران ِ شما هستی ِ انسان ِ شما بود
هستید ، اگر ار لوث ِ لجنزار درآیید !
ای خفته ضمیران ِ خِرَد مُردهء این خاک
از بستر مرگ آگه و بیدار درآیید
خود حجّت ِ خویشید ، چـُنین درنپریشید
جمعید ، به جمعیّت ِ بسیار درآیید
تا شاد برقصید به سُتخوان ِ ستم بر
از بند ِ ستم رَسته و هشیار درآیید
آیندهء فرزند شما در کفِ دزد است
هان سـَد ِ رَه ِ دزد ِ تبهکار درآیید
دین نیست ، خدانیست ، بهانه ست ! بهانه ست !
این قلعه بکوبید و از آوار درآیید
گم گشتهء گولید که در موکب ِ غولید
با خویشتن از خویش خبردار درآیید
این حقّ ِ شما نیست که در وَهن بمیرید
حقّ است که با وَهن به پیکار درآیید
فریادِ شما صلح ِ جهان راست سرودی
آزاد و سُراینده به بازار درآیید !
آزادی اگر نیست ، امیدی به بشر نیست
با مردم آزاده مَددکار درآیید!
م. سحر /پاریس 23/2/2007

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 1:0  توسط چشمان بیدار  | 

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکنِ شیرین گفتار چنین روایت کرده اند که چون بعد از سال ها مشق و دیکته و انشاء نوشتن، بالاخره در پی خوابی یا شاید کابوسی که شبانه توی رختخواب و زیر لحاف گریبانگیرمان شد، صبح علی الطلوع مثل آدم های جن زده فریاد کشیدیم: کتاب چاپ می کنیم. ناشر را خیلی زود پیدا کردیم. بعد دیدیم جیبمان پر از خالی است. هر چه دست در آن می کردیم فقط کرک و پشم بیرون می آمد. بعد فهمیدیم که باید به ناچار پول قرض بگیریم و خودمان خرجش بکنیم. اصلاً به خاطر همین زود ناشر پیدا کردیم. بعد، سر افراز و سر خوش مثل یک ژان والژان مصمم شدیم که برویم زیر گاریِ بدهکاری. رفیق شفیقی که کار و کسبش، زندگی و مقامش اندازه نوک هیچ سوزنی در دنیا ارتباطی به کتاب و چاپ کتاب و قصه و داستان نداشت، از احوال ما با خبر شد و مانند یک دهقان فداکار که شاید شرایطش از آن دهقان هم بدتر بود، گفت که حاضر است در این امر مهم و فرهنگی شریک شود و تهیه کننده کتاب ما بشود. گفتیم مگر چقدر حقوق می گیری و چقدر مواجب نصبیت می شود که این چنین سر مست چنین تصمیمی را گرفته ای؟ پاسخ داد که مشتاق انجام هر فقره کار فرهنگی می باشد. و بعد که کتابتان را فروختید، نم نم و کم کم پولم را پس بدهید. پس، ما هم برای این که به قول امروزی ها حالی به او داده باشیم، برایش شرط گذاشتیم به مقداری که سرمایه چند ورق کتاب ما می شود – چند درصد هم رویش – بعد از یک سال پولت را پس می دهیم. گفت قبول! گفتیم حالا که می خواهی از پس انداز این چند سال کارمندی ات بزنی و بگذری و به ما بدهی تا کالای فرهنگی تولید کنیم چه احساسی داری؟ گفت پس انداز؟ چه پس اندازی؟ یک فقره صندوق قرض الحسنه پیدا کرده ام در فلان شهرِ فلان استانِ شمالی مملکت؛ که برادر کوچک مادرم در آن جا کار می کند. با اندک پول واریزی، یک عدد دفترچه پس انداز صاحب می شوم و بعد وام می گیرم. هر ماه هم وقتی حقوقم را گرفتم قسطش را می دهم. مخلص کلام، کتاب هایمان را دادیم به ناشر و، او هم تحویل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داد و رفتیم در صف متقاضیان جواز قبل از نشر. شب ها چه خواب ها که ندیدیم. چه خیال ها که نکردیم. بگذریم که دو کتاب داشتیم و بعداً در وزارت مربوطه طی یک عملیات انتحاری و ژانگولر بازی شد یک کتاب و اضافات و حذفی های کتاب دیگر را هم ریختیم ته کشوی میز مان تا بعداً به جای کاغذ یک رو باطله ازشان سود ببریم. پنج ماه بعد جواز در دست ناشر بود و ما هم خودمان را از خوشحالی به سقف می کوبیدیم. اهمیتی هم دیگر نمی دادیم که دو کتابمان شده یک کتاب. همین هم غنیمت بود. نشستیم حساب کردیم و مبلغی کمتر از چند میلیون ریال برآورد کتابمان شد. رفیق شفیق مان پول را داد و ما هم آن را به ناشر دادیم. کتاب را چاپ کردند و پخش کردند. چون کالای فرهنگی اولمان بود، کسی تحویلش نگرفت و دریغ از یک بار دیدن آن پشت ویترین کتابفروشی. همه جور کتابی می دیدیم به جز کتاب خودمان. حیرت کردیم از این احوالات عجیب و هیجاناتِ بدو کتابت را پیدا کن پشت ویترین! می رفتیم به کتابفروشی ها و می پرسیدیم آقا فلان کتاب را داری؟ بیش تری ها نداشتند یا اگر هم داشتند می رفتند از ته مغازه آن را می آوردند. یکی دو بار خودمان کتاب خودمان را خریدیم. بعد دیدیم که این چه کاری است؟ کتاب را باید مردم بخرند نه خود ما. وگرنه تمام می شود و دیگر کسی آن را نمی بیند یا ندارد که بفروشد. چه کنیم! کالای فرهنگی اولمان بود و هنوز مانده بود تا ما را بازی بدهند. روزی از روزهای خدای بزرگ، فهمیدیم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی کتاب می خرد. گفتیم عجب! او می خرد و ما هم می فروشیم و به این ترتیب کمکی می شود به ما که تازه کار هستیم تا بدهی این کارمند زبان بسته، رفیق شفیق مان را بدهیم. با اعتماد به نفس و یال و کوپال رفتیم سراغ ناشر و قضیه را تعریف کردیم و گفتیم چه نشسته ای که این وزارت محترم فرهنگ و ارشاد کتاب می خرد. ناشر سر جایش تکان هم نخورد. گفت خودت برو دنبال کارش، اگر گفتند می خریم، بیا خبر بده که ما برویم پی گیر شویم. ما هم خوشحال و شاد و خندان رفتیم میدان بهارستان. به راستی که آن روز برای خودش بهاری بود. اولین بار بود که وارد یک وزارتخانه می شدیم. آن هم چه وزارتخانه ای. وزارت فرهنگ و ارشاد. آن هم از نوع اسلامی اش. ما هم که پیش خود فکر می کردیم قلم به دست هستیم و آدم شده ایم و سری توی سر ها در آورده ایم که کارمان کشیده به وزارت خانه و هم کلام شدن با کارمند هایش. با غرور توی راهروهایش قدم برمی داشتیم. اتاق ها را سرک می کشیدیم، در و دیوارش را نگاه می کردیم و حظ می بردیم. در آن جا چند راهرو بود و در هر راهرو چندین اتاق و چندین در. پشت هر در دو چندان کارمند. رفتیم توی اتاقی که بالا سردرش نوشته بود: - واحد خرید کتاب.- توی اتاق انبوهی کتاب درون قفسه ها چیده شده بودند و روی کف اتاق هم کتاب های زیادی به صورت ستون ستون بالا آمده بود. پیش خود گفتیم به به! چقدر کتاب خریده اند! چقدر کتاب می خرند! یک آن زندگی برای مان آن قدر سهل و شیرین شد که همان جا آرزو کردیم ای کاش تا آخر کتاب نویس باقی بمانیم. سرمست بودیم از این که پول رفیق شفیق کارمندمان را یک جا با چند درصد سودش پس می دهم و آن بنده خدا هم همه قسط هایش را یک جا برمی گرداند به صندوق قرض الحسنه دایی مهربانش. تازه چه بسا تشویق می شد برای سرمایه گذاری دوم. رفتیم توی اتاق و جلو میز کارمند محترم ایستادیم و عرضمان را گفتیم. جواب آمد که کتابتان را کِی چاپ کرده اید؟ گفتیم همین چند وقت پیش. فرمودند که چه ماهی؟ گفتیم ماه آبان. ( در آن لحظه روزهای میانی آذر را سپری می کردیم). ندا آمد که فعلاً شورای بررسی مدتی است که تشکیل نشده و اگر هم تشکیل شود، فقط کتاب های سه ماهه اول 84 را بررسی می کنند. خدایا چه می شنویم؟ چه می گوید این مرد؟ مگر در ماه نهم سال 84 نیستیم؟ مگر می شود اشتباه شنیده باشیم؟ عرض کردیم سه ماهه اول یا سوم؟ نگاهمان کرد و فرمودند که سه ماهه اول سال. یعنی فروردین و اردی بهشت و خرداد. گفتیم نوبت ما کِی می شود؟ ندا آمد که هر از گاهی سر بزنید. مشخص نیست. ما از اتاق بیرون آمدیم. از آن پس کارمان شد سر زدن. هی سر زدیم. یک ماه گذشت، ما سر زدیم. دو ماه گذشت، ما سر زدیم. دو هفته به دو هفته ما سر زدیم. آن قدر که شب عید شد و ما همچنان سر می زدیم. آن مقدار که اگر فوتبالیست بودیم، جای علی دایی را می گرفتیم و روی رُد گوُلیت را هم کم می کردیم. در خیال و وَهم این بودیم که سه ماهه اول سال 84 را بررسی می کنند یعنی چه؟ یعنی هنوز کتاب های تابستان را هم بررسی نکرده اند چه برسد به ما که توی زمستان و سرمای کثیف تهران کتاب چاپ کرده بودیم. باز سر زدیم. جواب همان بود که بارها شنیده بودیم: سه ماهه اول 84 را را بررسی می کنند. گفتیم جل الخالق! مگر سه ماهه اول 84 چه خبر بوده که آن همه کتاب چاپ شده که بعد از چندین ماه هنوز فرصت نکرده اند همه شان را بررسی کنند؟! بعد فکری به سرمان افتاد. از خود پرسیدیم بررسی؟ چه بررسی؟ مگر باز هم باید کتاب مان بررسی شود؟ همان یک بار که بررسی شد بس بود. دو کتاب مان یک کتاب شد. حتماً اگر بعد از عمری نوبت ما شود، همین یک کتاب هم توی بررسی نصف می شود. عید شد. رفیق شفیق مان هنوز داشت ماه به ماه قسط چند میلیون ریالی به صندوق قرض الحسنه فلان شهرِ فلان استان شمالی مملکت پرداخت می کند. هر از گاهی که همدیگر را می دیدیم، به ما لبخند می زد و حال فروش کتاب مان را می پرسید. ما هم برای این که چیزی گفته باشیم تا پیش رویش خجالت زده نشویم، حال و احوال دایی مهربانش را می پرسیدیم و یادآور می شدیم که عجب مرد نازنینی است! باز رفتیم و سر زدیم. باز هم ندا آمد که فقط سه ماهه اول سال 84 . دیگر داشت باورمان می شد که سه ماهه اول سال 84 کولاک کتاب و نویسندگی بوده است. چه بسا نویسنده های مرحوم هم از قبر بیرون آمده بودند و کتاب نوشته بودند. چند ماه بعد از عید که همچنان سر می زدیم، بالاخره با سر رفتیم توی در و دیوار. آخر در آن اتاق خوشبختی بسته بود. قفل بود. رویش نوشته شده بود: واحد خرید کتاب به فلان خیابان و فلان کوچه منتقل شده است. گفتیم آخیش! حداقل تنوعی شد. مردیم از بس این جا سر زدیم. رفتیم جای جدید را سر زدیم. اسم کوچه اش عجیب دوباره ما را بر سر شوق آورد. اسمی داشت به فراخنا و عظمت یک قاره. گفتیم از اسم کوچه اش پیداست که جای با حساب و کتابی است. اسم کوچه "خاورمیانه" بود. با سر رفتیم توی خاور میانه و از پله هایش بالا رفتیم و وارد راهروهایش شدیم. با سر رفتیم توی اتاق مورد نظر. اتاقی بود به اندازه همان اتاق اولی. کتاب ها ستون ستون روی زمین بالا آمده بود و مقداری هم توی قفسه ها چیده شده بود. دیگر روی مان نمی شد سؤال مان را بپرسیم. آدم وقتی پاسخ پرسشش را می داند و باز می پرسد، احساس خنگی و حقارت و رندی می کند. ولی ما بدهکار بودیم. رفیق شفیق مان قسط می داد. دایی نازنینش سر هر ماه در فلان شهرِ فلان استان شمالی مملکت منتظر بود. پرسیدیم آقا کتاب می خرید؟ جواب داد که سه ماهه اول 84 هنوز بررسی می شود. ماه بعد که رفتیم خاور میانه سر بزنیم، چند کلمه به پرسش مسخره مان اضافه کردیم و گفتیم آقا! اصلاً امیدی به خرید کتاب ما هست؟ فرمودند غیر از کتاب تخصصی هر چه باشد بررسی و خریداری می شود. گفتیم کتاب ما داستان است. فرمودند داستان و رمان احتمالش کم است. گفتیم کتاب داستان ما تخصصی نیست. کتاب قصه است. مردم آخر شب می خوانند تا خواب شان ببرد. برای سرگرمی است و خطری ندارد. جای خطری اش الان ته کشوی میزمان خاک می خورد. فرمودند هیچ چیز معلوم نیست. وقتش که شد بیاورید تا بررسی شود. ما هم نپرسیدیم این بررسی دیگر چه صیغه ای است؟ چه می شود کرد. از بس حواس مان به خرید و فروش بود، نپرسیدیم. روزها می گذشت و ما همچنان به خاورمیانه سر می زدیم. گاهی هم به ناشر سر می زدیم و گاهی هم آن رفیق شفیق مان را می دیدیم. به ما لبخند می زد و ما هم احوال آن دایی نازنینش را می پرسیدیم. آن قدر پر رو و بی حیا هم شده بودیم که اصلاً نمی گفتیم شب عید با آن همه گرانی و خرید و چه و چه، با قسط وام این کتاب نحس ما چه کردی؟ پیش خودمان فکر می کردیم که حتماً او هم دلش به مشارکت در تولید یک کالای فرهنگی خوش است. حتاً هر جا که می رسد می گوید من یک فرهنگی هستم و در امور فرهنگی شرکت مستمر دارم. تا بالاخره یکی از روزها که رفتیم به خاور میانه سر بزنیم، دوباره با سر رفتیم توی در و دیوار. احساس کردیم که با سر رفته ایم به سلسله کوه های کل خاور میانه. روی در بسته را خواندیم که نوشته بود واحد خرید کتاب به مکان قبلی در وزارت خانه منتقل شده است. گفتیم چه بهتر. این هم تنوع دو چندان. آن قدر به خاور میانه سر زده بودیم که داشت از میانه به در می شد. برگشتیم به جای قبلی. نمی دانیم همان اتاق بود یا یک اتاق دیگر. اندازه اش که همان بود. ولی مطمئن نبودیم. از بس که اتاق در اتاق و خاور در خاورمان کرده بودند. گفتیم آقا! جناب! کتاب ما را می خرید؟ نوبت مان شده؟ فرمودند اگر تاریخ اعلام وصولش سه ماهه اول 84 است، دو نسخه به همراه چه و چه بیاورید برای بررسی.گفتیم کتاب ما سه ماهه سوم 84 چاپ شده. جواب آمد که هنوز نوبت تان نشده است. پرسید ناشر هستی؟ گفتیم نه آقا جان، کتاب نویسیم. گفت ناشر باید بیاید. گفتیم شما نوبت به ما بده، ما می رویم ناشر را خبر می کنیم. فرمودند سر بزنید. دیگر وقتی از در وزارت مربوطه می رفتیم تو و در راهروهایش قدم می زدیم، فکر نمی کردیم سری توی سرها درآورده ایم، فکر نمی کردیم گنده شده ایم، فکر نمی کردیم داستان نویس شده ایم. در عوض فکر می کردیم که اول باید قسط وامی را که گرفته بودیم بدهیم و از خجالت رفیق شفیق مان در بیاییم و بعد فکر کنیم که چه باید بنویسیم و کالای دوم را چگونه عرضه کنیم. فکر می کردیم نخریدند که نخریدند. سه سه مَن که به نُه مَن! بهانه خدادادی بود که ما چیز های دیگر بنویسیم و دیگر نگردیم توی سرمان ببینیم از چه خوش مان می آید. به هر جهت این سر زدن عادت که نه، غریزه مان شده بود. شده بودیم کارمند بی جیره و مواجب وزارت مربوطه. سرمان را لای شانه های مان قایم می کردیم و نه مثل آن روزها چست و چابک، بلکه نرم، خیلی نرم و نازک، خموده و نِموده راهرو ها را گز می کردیم و سر می زدیم. دور میدان بهارستان می چرخیدیم و به رفیق شفیق مان فکر می کردیم که دارد قسط می دهد، به ناشر فکر می کردیم که دایم از بازار کتاب و پخش و چک های بلند مدت پخشی ها می نالد و می گوید که با این چک ها و تاریخ شان، نوه ها ی مان می توانند آن ها را ببرند بانک وصول کنند. سه ماه اول 85 و سه ماه دوم 85 هم گذشت. وارد سه ماهه سوم شدیم. یک روز حساب کردیم دیدیم دیگر تا الان باید قسط های رفیق شفیق سابق مان تمام شده باشد. گاهی پیام کوتاهی برای مان می فرستاد یا تک زنگی به هم می زدیم. بنده خدا هیچ وقت هم سراغی از برگشت پولش به میان نمی آورد.

زمستان است. برف می بارد. تهران کثیف تر از قبل است. کثیف تر از آن سه ماهه اول 84 . آخرین بار که سر زدیم، دو ماه پیش بود. جواب همان است که بود. از دست رفیق شفیق مان فراری شده ایم. گاه اگر پیام کوتاهی بفرستد، نیمچه جوابی از سر خالی نبودن عریضه می دهیم. اگر جک هم بفرستد دیگر خنده مان نمی گیرد. گاهی احساس می کنیم جک هایش طعنه دار شده اند. نیش دار شده اند. یک ماهی می شود که اصلاً زنگ هم نمی زند. اگر خدا بخواهد و این بار دوست مان داشته باشد، در پی آنیم که رفیق شفیق دیگری بیابیم، تا اگر از قضای روزگار این یکی هم یک عمویِ نازنین داشت و از قضا توی یک صندوق قرض الحسنه کار می کرد و مشتاق انجام کار فرهنگی بود ، البته کار فرهنگی که نه، یک گل ریزون برای ما بکند تا بتوانیم بدهی رفیق قبلی مان را صاف کنیم. حالا پول این رفیق شفیق دومی را یک جوری تا بارش برف سال بعد جور می کردیم.
مخلص کلام روزی از روزهای این خدای متعال، به تاریخ 30 ذیحجه 1427 مصادف با 30 دی ماه 1385 از سر اتفاق چشممان به روزنامه ای خورد به اسم کتاب هفته.(1) یعنی تیتر بزرگ صفحه اولش نظرمان را جلب کرد. مجبور شدیم بخریمش. تیتر روزنامه چنین حکایت می کرد: ارشاد رکورد خرید کتاب را شکست.(2) با خواندن این جمله زانوهایمان سست شدند و مو بر انداممان راست گردید. دهانمان باز ماند و فَکِ مان کِش آمد. آن قدر کِش آمد که رسید به کف آسفالت خیابان و شروع کرد به خزیدن و رفتن به جلو. فَکِ مان می لغزید و روی کف خیابان می خزید و مثل ماری با دهانی باز خیابان ها را طی کرد و پیاده رو ها را درنوردید و رفت و رفت تا رسید به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. فَکِ مان از پله ها بالا خزید و وارد راهروهی شد و رسید به همان اتاقی که ما سر می زدیم. وارد اتاق شد و از لا به لای کتاب های روی زمین ستون شده خزید و از پایه های میز کارمند محترم بالا رفت و پرسید کتاب ما را می خری آقا؟ چاپش مال زمستان پارسال است آقا. می خری آقا؟ ندا آمد هنوز سه ماهه اول 84 تحت بررسی است. فَکِ مان از میز پایین خزید و دوباره از لای کتاب ها رد شد و راه رفته را تمام و کمال برگشت و رسید به کیوسک روزنامه فروشی. خودش را بالا کشید و آمد سر جایش چسبید. دهانمان را بستیم و روزنامه را خریدیم. تیتر مربوط به مصاحبه ای دو ساعته با مدیر کل امور کتاب و کتاخوانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود. نشستیم کنج خانه و خواندیم:
... از نظر مبلغ خریداری شده نیز از کل 54 میلیارد و 531 میلیون ریال خرید کتاب، 45 میلیارد و 599 میلیون ریال آن مربوط به بخش خصوصی بوده...(3)
و در پاسخ پرسش خبرنگار خواندیم:
... بله از نظر میزان خرید، هیچ سالی به اندازه سال 85 نبوده با توجه به این که هنوز 2 ماه باقی مانده است...(4)
در جایی دیگر خواندیم:
... طبق آن چه جزو مقررات نشر مصوبه شورای انقلاب فرهنگی است و طبق وظایف محول شده به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ کتاب هایی که در جهت اعتلای فرهنگ اسلامی، فرهنگ و ادبیات فارسی، ارزش های دفاع مقدس و انقلاب اسلامی و ... باشند کتاب های ارزشمند محسوب شده و با نظر کارشناسی مورد خریداری قرار می گیرند. (5)
باز هم در ادامه خواندیم:
... ناشر از نظر اقتصادی نباید متکی به خرید کتاب از طرف ارشاد باشد؛ او باید نیاز سنجی کند و ببیند که در جامعه نیاز به چه اندازه هست و با نشر کتاب های مناسب چرخه اقتصادی خود را بچرخاند.(6)
با خود فکر کردیم ما که ناشر نیستیم. کی جواب رفیق شفیق مان را بدهد. او که بنده خدا داشت چرخه اقتصادی اش می چرخید، ما با کتاب مان چرخه اقتصادی اش را فلج کردیم. فکر کردیم باید نیاز سنجی می کردیم. آن موقع کتاب مان فروش می رفت. ولی بعد به سرمان زد که کجای کاریم؟ چه فکرهایی می کنیم ما؟! ما نیاز سنجی کرده بودیم. ولی از بس کتاب مان توی بررسی ماند و دو کتاب یکی شد و آن قدر اصلاح و حذف کردیم که سنجشی که توی ذهنمان بود دیگر هیچ ربطی به نیازش نداشت. اصلاً یاد مان رفته بود که چه می خواستیم بگوییم و بکنیم. ولی بعد از این تفکرات انگار کسی، یا دستی از غیب آمد و زد پس گردمان و همه چیز برای مان رو شد. حیرتا! عجبا! اصلاً کتاب ما ارزشمند نبوده که انتظار داشته باشیم آن را بخرند. فکر این جایش را نکرده بودیم. ولی ما که از ویژگی های کتاب ارزشمند خبر نداشتیم. چه ساده لوح بودیم که فکر می کردیم می شود به همین راحتی کتاب بی ارزش فروخت به کسی. ما اصلاً نه در باب اعتلای فرهنگ اسلامی و نه در باب ارزش های دفاع مقدس چیزی نوشته بودیم. نمی توانستم چیزی بنویسم چون وقتی جنگ بود، ما بچه بودیم و زیر پله های خانه مان پناه گرفته بودیم. در باب فرهنگ اسلامی هم که به شکر خدا در این مملکت در اعتلای کافی و وافی است. من چه کاره ام که درباره اش چیزی بنویسم. ارزش های انقلاب اسلامی هم که به حمد خدا دستگاه تلویزیون دانای کل بر همه چیزش است. شب و روز در راستای اعتلایش کوشش می کند. می ماند اعتلای فرهنگ و ادبیات فارسی. آن هم که ما شرمنده اش هستیم. در بهترین حالتش توی مدرسه درس فارسی را بیش تر از 15 نگرفتیم. حالا چهار تا کتاب خواندیم و نام پنج تا نویسنده را هم بلدیم؛ کی و کجا بشود و بتوانیم وصلش کنیم به فرهنگ و ادبیات فارسی و اعتلای آن. اِی خدای متعال ما کجا ایستاده بودیم و چقدر بیهوده سر زده بودیم به این اتاق و آن اتاق. به خاور میانه.آخر چرا کسی همان اول به ما نگفت که کتاب تان ارزشمند نیست و خر فهم مان کند ملاک های ارزشمند بودن یک کتاب این ها هستند. روزنامه را نگاه کردیم و ادامه مطلب را خواندیم که نوشته بود:
... یک کارشناسی صورت گرفته و آیین نامه اجرایی که تنظیم شده مراحل پایانی خود را می گذراند که پس از پایان، می توان آن را در اختیار ناشران محترم قرار داد که کمک بیشتری در رفع سوء تفاهمات باشد.(7)
فکر کردیم اِی بابا! پس سوء تفاهم شده بود. پس کتاب ما نمی تواند آن قدر ها هم ضد ارزش بوده باشد. نور امیدی بر دل مان مالیده شد. اِی کاش این دستور العمل کارشناسی را در اختیار نویسنده ها هم بگذارند تا از این پس این قدر به بی راهه نرویم. واالله ما که نمی دانستیم نوشتن هم دستور العمل کارشناسی می خواهد. به این ترتیب ما می فهمیم که چه بنویسیم تا ارزشمند باشد و راحت بخرند. در آخر مصاحبه هم جملاتی خواندیم که صد هزار بار خدا را شکر کردیم و نذر کردیم در ماه محرم حتماً برای چند دقیقه هم که شده برویم زیر عَلَم سیدالشهدا یا حد اقل چوب طبال را بگیریم و طبل بزنیم. خواندیم:
... از آن جا که باور ها و اعتقادات ما برای ما مهم است، اجازه نمی دهیم به باورهای اجتماعی و اعتقادی ما حمله شود. هر نوشته ای که بخواهد فرهنگ ملی و اندیشه های اسلامی ما را در سطح عموم تضعیف و تحقیر کند، مسلماً اجازه انتشار نخواهد داشت.(8)
بلند گفتیم آمین، آمین یا رب العالمین. باید بگذاریم کتاب مان با همین وضع فعلی بازار کتاب توی قفسه های کتابفروشی ها یا توی انبار ناشر خاک بخورد. ما که از خیرش گذشتیم که کتاب مان را به وزارت ارشاد بفروشیم. ارزشمند نیستند چه کار می شود کرد؟ ما اصلاً کتاب را به هیچ کس نمی فروشیم. هر کس خریدار باشد می خرد. احتیاجی نیست ما هی برویم سر بزنیم و انتظار بیجا داشته باشیم. دست آخرِ آخرش شب عید که شد کتاب های مان را بغل می گیریم و توی کوچه و خیابان ها می گردیم و به عنوان عیدی، رایگان و با کمال احترام تقدیم مردم، این مردم عزیز و همیشه در صحنه می کنیم. مهم این است که با خواندن هر کتاب حد اقل هر یک از مردم اسم و فامیلمان را روی جلد کتاب زیر لب زمزمه کنند. بالاخره هر چیزی از یک زمزمه شروع می شود. به خودمان سک زدیم که بگذار بارقه های امید خودش بر دلتان مالیده شود. به زور که نمی شود مردم را کتاب خوان کرد و بارقه های امید را به زور بهشان مالید. فقط یک چیز اساسی دیگر مانده بود. بیشتر از سیزده یا چهارده ماه از وقتی رفته بودیم زیر گاری بدهکاری گذشته بود و حتا یک پاپاسی هم به رفیق شفیق مان بر نگردانده بودیم. دیگر نه زنگی می زد و نه پیام کوتاهی می فرستاد. حتا جک های طعنه آمیز هم نمی فرستاد و این آخری بیشتر ما را شکنجه می داد. احتمالاً الان در گوشه خانه یا اداره اش نشسته و کتاب ما را، این کالای فرهنگی تولید مشترک مان را هم گذاشته جلو اش و یاد آن چند میلیون ریالِ بر باد رفته اش می کند و در کنارش هم اقوام درجه اول ما را شدیداً مورد نوازش و التفاط قرار می دهد. باید همین روز ها بهش زنگ بزنیم و خوشحالش کنیم. بگوییم که می خواهیم تمام پولش را با آن چند درصد کذایی یک جا پسش بدهیم. ولی قبل از همه این کار ها باید برویم یک روزنامه خوب دیگر بخریم تا ببینیم قیمت خرید سیم کارت کارکرده ی کدِ سه، توی بازار چند است؟!!

زیرنویس ها:
1- کتاب هفته، شنبه 30 دی 1385 ، شماره 66 ، پیاپی 717 ، 32 صفحه
2- تیتر مربوط به مصاحبه با مدیر کل امور کتاب در کتاب هفته، شنبه 30 دی، شماره 66 ، لازم به ذکر است که عنوان سر مقاله نیز برگرفته شده از همین تیتر می باشد ولی بصورت برعکس!
3- نقل قول از مصاحبه با مدیر کل امور کتاب در کتاب هفته، شنبه 30 دی، شماره 66، صفحه 6، ستون اول
4- همان جا، صفحه 6، ستون دوم
5- همان جا، صفحه 6، ستون دوم، پایین
6- همان جا، صفحه 7، ستون اول
7- همان جا، صفحه 7، ستون دوم، پایین
8- همان جا، صفحه 7، ستون سوم، انتهای مقاله
فرهاد بابایی
دی ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج
تهران
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:36  توسط چشمان بیدار  | 

ديشب سر موضوع هميشگي اشك‌هاي زنم دوباره سرازير مي‌شود. بچه‌ها بيدار مي‌شوند و ما را تماشا مي‌كنند. او آرام مي‌گريد و بعد غرغرهاي صاحب‌خانه را تحويلم مي‌دهد. سعي مي‌كنم يك‌بار ديگر به او بفهمانم كه رئيس از من خوشش نمي‌آيد، خودم شنيده‌ام كه پرسيده است اون مرتيكه گوش فيلي اين‌جا كارمي‌كنه‌ ؟! البته بچگي‌هام توي محله و بعد هم توي مدرسه به گوش فيلي معروف بودم، اما از وقتي كه زن گرفتم ديگر كسي به اين اسم صدايم نكرده بود. تقاضاي وام مسكن مي‌كنم، اما رّد مي‌شود و من مطمئن مي‌شوم كه به گوش‌هايم ربط دارد. صداي خروپف زنم را مي‌شنوم، ترجيح مي‌دهم گوش‌هايم را فراموش كنم و تا صبح تخت بخوابم.
جلوي درب ورودي شركت كه مي‌رسم ماشيني توّجه‌ام را جلب مي‌كند : «حتما رييس مهمون داره !» وارد شركت مي‌شوم و يك‌راست طرف اتاقم مي‌روم، آبدارچي مرا مي‌بيند و اشاره مي‌كند : خبر داري؟ رئيس عوض شده رئيس جديد هم اومده با يه ماشين شيك، شايد بياد اتاق‌ها سركشي...
وقتي پشت ميز مي نشينم، سايه گوش‌هايم را احساس مي‌كنم، دلم شور مي‌زند، وقتي در باز مي‌شود تند گوش‌هايم را مي‌گيرم. چند نفروارد مي‌شوند و من رييس جديد را بين آن‌ها پيدا مي‌كنم، آن‌ها به من نزديك مي‌شوند. قلبم تندتر مي‌زند و نفسم به شماره مي‌افتد، دست‌هايم مي‌افتد. رييس جديد روبرويم مي‌ايستد و به من لبخند مي‌زند : حالتون خوبه؟ بفرماييد، راحت باشيد و من توي چشم‌هايش كه نگاه مي‌كنم، قلبم آرام مي‌گيرد.
وقتي منزل مي‌رسم جريان را براي زنم تعريف مي‌كنم : باورت نميشه زن ! رييس جديد اصلا گوش‌هاي منو نديد. از كجاش برات بگم، اومد چشم توي چشمم دوخت با من احوال‌پرسي كرد و بعد هم خنديد باورت مي‌شه؟! و زنم فريادي سر بچه ها مي‌كشد كه با بند رخت بازي مي‌كنند.
زودتر از روزهاي قبل به شركت مي‌رسم ماشين رييس را كنار خيابان مي‌بينم : « به‌به رييس اگه سحرخيز باشه حتما با وام هم موافقت مي كنه». پشت ميزم كه مي‌شينم نامه‌اي مفصل مي‌نويسم و در آن از مشكلات مستاجري و بعد شرحي از خودم و زنم و صاحب‌خانه‌مان و آخر هم از خانه اي كه آرزو داريم مي‌نويسم و با چشم‌هاي خيس طرف اتاق رييس مي‌روم. بين راه بر مي‌گردم و فكر مي‌كنم بهتر است چند روز ديگر صبر كنم. زودتر از ديروز به شركت مي‌رسم، دنبال ماشين رييس مي‌گردم اما پيدا نمي‌كنم. توي اتاقم مي نشنيم و منتظرآبدارچي مي‌مانم، تا چايي اول صبح را بياورد. دلم مي‌خواهد ماشين رييس را ببينم نزديك پنجره مي‌روم و توي خيابان دنبالش مي‌گردم. كي رو داري مي پايي؟! آبدارچي‌به پشتم مي‌كوبد پشتم مي‌سوزد : مي‌خواستم ببينم رييس اومده يا نه. به ! كجاي كاري خيلي وقته اومده . پس ماشينش كو ؟! رييس داده دست صندوق‌دار ببره جايي! صندوق‌دار، كجا ببره ؟! چه مي‌دونم خودش كه چيزي نگفت وقتي هم برگشت با فيس و افاده رفت توي اتاق رييس. مرد حسابي اين‌همه صغري كبري چيدي كه چي ! آخه اين كجاش عجيبه ! و آبدارچي نگاهي مي‌كند كه احساس مي‌كنم از من عاقل تر است : « شاهنامه‌آخرش خوشه، مي‌گن قراره از فردا پسرش همكارمون بشه هموني كه شونزده هفده سال درس خونده و بيكاره ....
نامه را بر مي‌دارم و فكر مي‌كنم بهتر است همين الان پيش رييس بروم و بعد توي يك چشم به‌هم زدن از اتاق منشي سر در مي‌آورم. منشي سرش را از درون فايل بيرون مي‌آورد و من نامه را نشانش مي‌دهم : متأسفانه امروز امكان نداره،فقط يك دقيقه، اصرار نكنيد شما كه غريبه نيستين. و دوباره سرش را داخل فايل مي‌كند. وقتي خارج مي‌شوم، به خودم قول مي‌دهم حتما رييس را ببينم.
توي خانه به غرغرهاي زنم با حوصله بيشتري گوش مي‌كنم وقتي صاحب‌خانه توي حياط اُرد مي‌دهد كه خانه را هر چه زودتر خالي كنم يا كرايه زياد كنم به او خبر مي‌دهم كه خيلي زود اتفاق جالبي مي افتد و او صدايش را بلندتر مي‌كند : كدوم اتفاق مردك ؟! مگر اين‌كه بچه زياد كردن جالب باشه ! به گمونم اگه همين‌طوري پيش بري مي‌توني يه تيم فوتبال راه بندازي. و من خيس و عرق كرده توي دستشويي مي‌روم و شير آب را باز مي‌كنم.
نزديك شركت كه مي‌رسم چند نفر از همكارانم بيرون ايستاده اند صداي ترمز ماشين را كه مي شنوم بر مي گردم، رييس پياده مي شود و مرا مي بيند هنوز به او نرسيده‌ام كه آرنجي به پهلويم مي‌خورد و تحويلدار با سرعت برق به رييس مي رسد، سوييچ را از او مي‌گيرد و با ماشين دور مي شود. وقتي رييس به من مي رسد لبخند مي‌زند و من پهلويم را مي‌گيرم و كج كج پشت سرش وارد مي‌شوم : اي والله! شنيدم اول صبحي مسابقه داشتي؟! كدوم مسابقه؟! آبدارچي استكان چايي را روي ميز مي‌كوبد : به خيالت تحويلدار چرا هول مي‌زد؟ از فردا مي‌شنوي چطور يارو مسوول انبار مي‌شه. چرا شايعه مي‌ندازي برادر من؟! پهلويم تير مي كشد بلند مي‌شوم و لحظه‌اي بعد روبروي منشي مي‌ايستم : باز هم كه شمايين! راستش كار واجبي دارم־ همه كار شون واجبه ־ رييس به من لبخندي مي زند و اشاره مي كند، دستگيره در را مي‌گيرم و آن را مي چرخانم : صبر كنين ببينم سرتونو كردين زير، كجا مي رين ؟! دستم را تند مي‌كشم و نگاه تنگ شده منشي را پشت سرم احساس مي‌كنم با سري خميده و لبي آويزان جلوي زنم سبز مي‌شوم : بازم بهش نگفتي؟ نكنه منتظري بچه ها رو ببرم بيندازم توي اتاقش؟ و مي رود توي اتاق و ظرف خورشت را توي حياط پرت مي كند، بعد روي پله مي نشيند و من مي‌دانم تا صبح گريه مي‌كند. صبح با لگد يكي از بچه ها كه توي حياط مي‌پرد، بيدار مي شوم : مگه دستم نيفتي، پا شو مرد، لنگ ظهره ־ وقتي ساعت را مي بينم مي‌خواهم مثل برق بپرم اما نمي توانم و دوباره توي رختخواب مي افتم. احساس مي‌كنم از سر و صورتم آتش بيرون مي‌آيد.آبدارچي مي‌خندد : « خوابت برده ؟! شنيدي همون پسره درازه اوني كه دايم ناله مي‌كرد ننه ام مريضه، ميگن : ننه شو بيمارستان خوابونده.» پاهام مي لرزد به سختي مي‌ايستم و روبروي در صاحب‌خانه مي رسم : چي شده لقوه گرفتي؟! مي‌خواستم يه تلفن بزنم،مگه اين‌جا مخابراته؟! يه دقيقه فقط اطلاع بدم شركت ־ طولش نده و كنار مي ايستد. از شنيدن صداي آبدارچي جا مي‌خورم : تو آن‌جا چي‌كار مي‌كني؟! خوب معلومه ديگه چايي آوردم، نشسته‌ام به حرف، تو چي؟! خوابت برده؟! راستي شنيدي همون پسره درازه اوني‌كه ... سرم گيج مي‌رود و گوشي را روي تلفن مي كوبم.־ چه خبرته مردك ! مگه چكش مي‌كوبي؟! وقتي توي رختخواب مي‌افتم صداي غرغرهاي صاحب‌خانه را مي شنوم. بيدار مي شوم ديگر تب ندارم وقتي از خانه خارج مي شوم هوا كاملاً تاريك است، نزديك شركت مي رسم و گوشه اي منتظرمي مانم־ هر طور شده بايد رييس رو ببينم كنار پياده رو مي نشينم و به انتهاي خيابان خيره مي شوم. صداي ترمز ماشيني مي آيد اما ماشين را نمي‌بينم دستي روي شانه ام قفل مي‌شود ־ كي هستي؟! بلند شو ببينم، اين‌جا چي‌كار مي كني؟!
با ديدن افسر پليس دلم هري مي ريزد ־ هيچي قربان من كارمند همين شركتم راستش منتظر رييسم بودم. اين وقت شب؟! توي خيابون؟! راه بيفت بريم. بعد از ساعت‌ها سوال و جواب و مقداري گوشمالي زنم همراه باجناقم مي آيند و با تعهد آزاد مي شوم. توي راه منزل، باجناقم هي پز مي‌دهد و زنم هي آه مي كشد و من هم براي فردا نقشه مي كشم.
نزديك شركت مي‌رسم دلم براي ديدن و حرف زدن با رييس لك زده است. مدت زيادي نمي گذرد صداي ترمز ماشين مي آيد، رييس پياده مي‌شود و من همكارانم را مي بينم كه جلومي‌آيند. طرف رييس مي‌روم دستم را دراز مي‌كنم ، انگشتانش را لمس مي‌كنم، يكهو پايم به سنگي مي گيرد و ديگر چيزي نمي فهمم وقتي چشم باز مي كنم روي سر باند پيچي شده ام، به اندازه كوهي سنگيني مي‌كند. زنم قرص‌هايم را مي آورد و من مي‌دانم كه او گريه كرده است ־ اگه تو نباشي ما خونه رو مي‌خواهيم چي‌كار؟! و من مي‌فهمم كه هيچ‌وقت نمي‌توانم زن‌ها را بشناسم.
بعد از چند روز استراحت زنم اجازه مي‌ده كه سركار بروم. توي راه فكر مي‌كنم بايد بروم و از منشي خواهش كنم، اگر اجازه نداد آن‌قدر آن‌جا مي نشينم تا رييس براي رفع حاجت بيرون بيايد. صداي ترمزماشيني رشته افكارم را پاره مي‌كند، ماشين زير پايم توقف مي‌كند و رييس از ماشين بيرون مي‌آيد־ چطورين؟ بهتر شدين؟ و دستم دراز مي‌شود. زحمت نيست براتون ؟ سوييچ را دستم مي‌گذارد و من مي روم .وقتي برمي‌گردم بي معطلي جلوي ميز منشي مي ايستم : « بله مي‌دونم بفرماييد داخل» وارد كه مي‌شوم صداي قلبم را مي‌شنوم. رييس اشاره مي كند و من مي نشينم : ماشين رو دادين دست خانم؟ بله قربان اما... بله! خانم گفتن امروز با ماشين كار دارن شما با آژانس برگرديد منزل و رييس پيشاني‌اش را پاك مي‌كند. « بله متشكرم آخه مي دونيد ماشين مال همسرمه » و من مي‌فهمم كه او هم توي خانه اش رييس دارد. نامه را جلوي صورت حسابدار مي‌گيرم او با ديدن امضای رييس زير نامه سرش را تكان مي‌دهد : باشه باشه يكي دو روز آينده چك رو بهت مي‌دهم. تا خانه يك‌نفس مي دوم وتوي حياط جلوي زنم سبز مي شوم. وقتي خبر صاحب‌خانه شدن را به زنم مي‌دهم او به من زل مي زند با صداي صاحب‌خانه از جا مي پرم : چه خبره؟! مگه سرآوردي؟!
دو روز مثل برق مي‌گذرد، روز موعود مي رسد. تا صبح نمي توانم بخوابم، به شركت كه مي رسم توي اتاق حسابدار سرك مي‌كشم. اما او را نمي بينم، پشت ميزم مي نيشينم و منتظر آبدارچي مي مانم تا چايي اول صبح را بياورد. مدتي مي گذرد اما از او خبري نمي شود ־ با يك قدم جلوي ميز حسابدار مي‌رسم، سرفه اي مي‌كنم : باما امري بود؟! گفته بودين امروز بيام براي گرفتن چك ־ كدوم چك ؟! «آه بله بله» و چك را از كشوي ميزش بيرون مي آورد و جلوي چشمم مي‌گيرد.
چك شما حاضره اما فعلاً نمي توانم بدم. آخه چرا؟! مگه خبر نداري؟! بايد مدير عامل جديد موافقت بكنند־ مدير عامل جديد؟! آره خوب رييس عوض شده تا دستور رييس جديد هم بايد صبر كني. نفسم بند مي‌آيد، خودم را به پنجره راهرو مي‌رسانم و همان‌جا مي افتم. تو چرا اين‌جا نشستي؟! چت شده؟! آبدارچي مرا بلند مي كند و توي اتاقم مي كشد : اي داد بيداد مگه من بهت نگفته بودم؟! غصه نخور يك بار ديگه نامه بنويس حتماً درست مي‌شه، راستي شنيدي رييس جديد ماشين نداره. ميگما نون اونايي كه ماشين دارن تو روغنه. بعد از روي صندلي پرتم مي كند و مي دود : « مثل اين‌كه اومدن » و من فكر مي‌كنم حتماً مي روم سراغ باجناقم و ماشينش را قرض مي‌كنم، سر و صدا نزديك‌تر مي شود. سايه گوش‌هايم را احساس مي كنم־ دلم شور مي‌زند ־ تند گوش‌هايم را مي گيرم.

ماريا اعتمادي \ تابستان ١٣٧٣ ايران
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:10  توسط چشمان بیدار  | 

عمل گرائی هنری
مقابله با آسیب استبداد در رابطه با هنر مستقل


داریوش معمار



گاهی زبان از بیان اتفاقی که در یک مقطع خاص زمانی ممکن است, برای شخصیت فرهنگی یک ملت بیفتد قاصر است. آفت بی فرهنگی, کم فهمی ,کوته فکری , بی ریشه بودن و هرهری مسلکی, انفعال حتا در حوزه دفاع از حیثیت شخصی, کاذب و تهی شدن موجودیت هنرمند ؛ مجموع اینها بخشی از حادثه ای است که قسمت اعظم ادبیات ایران را به صورت مستقیم و غیر مستقیم تهدید می کند , و هیچ راهی برای متعادل کردن تاثیر های این عوامل وجود ندارد مگر تشویق طیف جدی و روشنفکر ادبیات معاصر (که در انزوا به سر می برد و دوران عزلت خود را می گذراند) به بروز نوعی از عمل گرائی هنری در رفتار خود که بتواند از جهان مستقل هنر و زیست هنرمند مستقل دفاع کند.در این نوشته قصد دارم با شرح نوع تاثیر مفاهیم فوق بر گفتار و گفتمان عصر حاضر , نوع عملگرائی پیشنهادی خود برای رها شدن از چنین وضعی را شرح داده و در اختیار آفرینندگان اثر , خوانندگان و حتا خود اثر؛ به عنوان جهانی مستقل از این دو بگذارم.

ادبیات مدرن فارسی به خصوص طی سی سال اخیر به عنوان بخشی از جریان تحول خواه جامعه ,در بدنه و زوایای پنهان و آشکار خود با آسیب هایی( تهدید) مواجه شده که باعث شکننده شدن و رشد ناموزون آن گردیده است. کمترین تاثیر این موضوع را می توان ایجاد فضایی مخشوش , پیچیده و مبهم در رابطه با درک مفهم استقلال هنر دانست که از سوی نظام حاکم بر فرهنگ که خود را موظف به ارشاد امنیتی می داند, به عنوان حربه ای برای سرکوب, به انزوا کشاندن و تسویه هنرمندانی که سفارش پذیر نیستند , مورد استفاده قرار گرفته است .
گاندی می گوید: شعر مقاومت منفی بی پایانی است. با این سخن، او شعر(ادبیات) را یک بار و برای همیشه(!) در متن زندگی اجتماعی جای‌ می دهد و برخلاف افلاطون (در کتاب جمهور) درها را به روی شاعر باز کرد و با خوش‌رویی خلاقیت و نو آوری شاعر را در رابطه با زندگی مردم و به عنوان بخشی از روند تحول و دگرگونی جامعه می پذیرد . (البته) این عبارت گاندی اتفاقی نیست, بلکه بر پایه‌ی شهودی است که جوهره‌ی حقیقی شعر(ادبیات) است. شهودی که فراتر از منطق، به درستی راه می‌يابد. گاندی در ادامه می گوید :شعر(ادبیات) «فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چراکه در جامعه و جهان، همگان خواسته‌اند که اشیا و دروغ را به زور بر ما تحمیل کنند. و شعر(ادبیات) در برابر این جبر تاریخ با توسل به خلاقیت و تخیل دلبخواه ( به عنوان بخشی خاص با قواعدی مجزا از روال عرفی و قانونی ) قد علم می‌کند، در برابر استثمار مغزها و استمناع در اندیشیدن توسط ایدئولوژی‌ها، علیه جمود مذهبی، و علیه تمامی تعصب‌ها .( بر داشت از از کلارا خارس شاعر اسپانیایی, نامه ای به شاملو, سایت رسمی شاملو, ترجمه فرهاد آذرمی، محسن عمادی
در راستای تهی و مخشوش کردن چهره و درون مایه های ادبیاتی که نه تنها آلوده به سفارش های ایدئولوژیک نیست بلکه فریب نهفته در ایدئولوژی را نیز برملا می کند, و اینجاست که دولت ها با حمایت و تبلیغ محافظه کاری ,در باغ سبز نشان دادن و تهدید و برخورد های امنیتی سعی دارد , جر یان خلاقیت ,امتناع و مقاومت منفی هنرمندان را کنترل کند. چنین دولت هایی آزادی هنری را در جامعه نوعی ولنگاری آسیب زا معرفی کرده و به شدت با آن برخورد می کنند . زیرا باز هم به قول گاندی :شاعر(هنرمند) نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است. و این همان شرایطی است که توانایی سست و بی اعتبار کردن زمینه های ارشادی استبداد در بستر هنر و فرهنگ سازی را ,بی هیچ خون ریزی ؛ دارد.
با دقت در توضیح فوق می توان گفت در جهت رسیدن به تعادل درونی در رابطه با کنترل دولتی ؛عمل گرائی بخشی از مهمترین وجه گفتمانی هنر معاصر است, البته این بستر حرکتی در جهت تحمیل به دیگری نیست بلکه نگاهی فراسوی نظام کنترلی برای بالا بردن تحمل دیگری و برقراری تعامل است.
اگر آنطور که متفکران مهم پساساختگر, مانند بارت و فوکو, لیوتار و ادوارد سعید در شرح نوع گفتمان جهان معاصر نوشته اند دنیای امروز را بستر تکاپو و بازیابی پاره گفتار هایی بدانیم (گزاره هایی با قواعد درونی مختص به خود) که در حاشیه مانده اند. عملگرائی هنری را به دلیل نوع تصوری که از جریان جایگزینی دائم حاشیه و متن در جریان خلاقیت هنری دارد می توان مهمترین پاره گفتار عصر ما دانست. , پاره گفتاری که نظام مسلط فرهنگی,سیاسی و ایدئولوژیک به سبب رعایت نشدن معیارها و تکالیف مد نظرشان در رفتار و شناختش , سعی دارند آن را در حاشیه سیاست ,اقتصاد و مذهب به عنوان ابزاری برای تبلیغ خود نگه دارند و خاص بودن قواعد و کارکرد های آن را در جامعه نوعی پرخاشگری و بی نظمی بیرونی و درونی معرفی کنند ,که باید آن را از متن جدا کرده و به حاشیه منفعل و منزوی راند. در این جریان هنرمند و هنر مستقل به عنوان مهمترین سازندگان پاره گفتارها در هر جامعه با دریافت حقیقتی که فراتر از واقعیت ها در این گفتمان وجود دارد و پتانسیل بالای آن جهت روشن شدن افق های انسانی , اساس خلق و خلاقیت خود را به درک و توسعه عمل گرائی هنری (گفتار های در حاشیه) و کشف و معرفی لایه های مغفول و پنهان آن اختصاص می دهند .
اما یک سئوال ؛این نوع از عمل چه شرایطی را فراهم می کند که در آن هنر به صورت حقیقی خویش می پیوندد . آیا هر نوع عمل گرائی حتا اگر در قالب پاره گفتارهای در حاشیه باشد یک ایدئولوژی محسوب نمی شود که ماهیت خلاق هنر را تهدید می کند؟
عمل گرائی هنری ما را وا می دارد تا اعتراف کنیم احتمال اشتباه بودن عقیده و روشی که با کوشش زیاد به آن رسیده ایم و به دیگران تعلیم داده ایم و به آن مفتخریم بسیار زیاد است. بنابر این تمام دلایل ما برای ثابت کردن کمال یک نظر ,قانون, یا نظام کنترلی ارشادی سست و شکننده می باشد مگر آجا که خلاقیت و هنر خلاق وارد عمل می شود و نسخه های بدلی هنر را افشا کند. که در آن صورت دیگر ارشاد و کنترل معنی ندارد. عملگرائی به ما می آموزد که چگونه مانند دوست و همکاری نزدیک با اثر خود وارد تعامل شویم و از حیثیت آن دفاع کنیم واینکه چگونه چنین مشخصه بارزی را به عنوان محمل اصلی اعتماد مخاطب و جلب او برای تلاش جهت وارد شدن به لایه های زیرین پرورش داده و توسعه ببخشیم.
هنر مند امروز بر خلاف آنچه تبلیغ می شود ,به خصوص از ناحیه دولت هایی که معتقد به روش کنترل و هنر تعلیمی امنیتی هستند؛ نه تنها بی نیاز از عمل گرائی نیست بلکه بدون توجه به چنان موضعی در عرصه ساختن هنری قادر به ادامه حیات نمی باشد . در اینجا باید به موضوع دیگری هم اشاره کنم و آن جایگاه این نوع از عمل در هنر است. عملگرائی ایدئولوژیک در هنر معمولاً ختم به وسیله و ابزاری شدن هنر می شود , اما عمل گرائی هنری در راستای زیبائی شناسی هنری؛ جزئی از هنر است که بر اساس خوب یا واقعی بودن آن را ارزش گذاری نمی کند, بلکه بر اساس نیاز هنر و تجمع عوامل مزاحم جهت تهی کردن آن به عنوان جزئی از هنر وارد عمل می شود.
سطحی و سرسری شدن, بی فرهنگی, کم فهمی ,کوته فکری , بی ریشه بودن و هرهری مسلکی, انفعال در حوزه دفاع از حیثیت رهای ساختمان اثر هنری , کاذب و تهی شدن موجودیت هنرمند که به عنوان مشخصات تهدید کننده خلاقیت در ابتدای این نوشته به آنها اشاره شد در برابر مقاومت منفی که شرح آن رفت؛ نمونه ای است از تقابل هنری جعلی با هنری که توان معرفی و دفاع از هنر بودن( همان شعار معروف هنر برای هنر نه وسیله و ابزار ) خود را دارد . اگر ایدئولوژی ها و خواص ارشادی آنها در تمام شکل هایشان همیشه سعی کرده اند تا از زوایای مختلف با مطرح کردن فواید کنترل و به خدمت گرفتن همه چیز برای تحکیم مواضع قانونی حاکم بر جامعه که از نظر ایشان حافظ امنیت(عادت های اجتماعی ) می باشد. هنر را که در تضاد شدید با چنین طرز تفکری است ؛به خدمت بگیرند, در عوض عملگرائی هنری با محو کردن چنین اثری بر ساختمان هنر به واسطه شفافیت در ارائه و شرح ارکان سازنده خود, راه را جهت عبور از این قفس آهنین ( وبر) باز کرده است و امکان بدیع بودن و سرکشی پیوسته علیه عادت های جامد و خشک را برای هنر مند هنگام ساختن اثر فراهم ساخته است.
در این وضع کسانی که با تن دادن به خود سانسوری , دیگر سانسوری و کنترل حمایت شده دولتی, از عمل گرائی هنری بی بهره هستند , بی شک نمی توانند جز آثاری عقیم , کند و سطحی ؛چیز دیگری خلق کنند. مبارزه دائم میان اختگی ، حرکت و تحول موجود در هنر مدرن ویژگی است که داشتن درکی صحیح در رابطه با چنان وضعی تنها می تواند آن را فراهم کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:59  توسط چشمان بیدار  | 

سپیده جدیری متولد 1355 است. او پیش از اینکه روزنامه نگار و یا مترجم باشد یک شاعر است. شعرهای سپیده جدیری چه کوتاه باشد و چه بلند مانند خود سپیده اصیل است و به هیچ کس دیگری شبیه نیست. شعر و شعور کوتاه کوتاه و روشن روشن دست در دست هم و با هم می آیند و به دل می نشینند. سپیده جدیری مجموعه شعر خواب دختر دو زیست را در سال 1379 توسط نشر معیار در تهران به چاپ رسانده است و اکنون منتظر نشسته است تا به کتاب دومش صورتیٍ مایل به خون من اجازه انتشار بدهند. سپیده جدیری اشعار ادگار آلن پو و خورخه لوئیس بورخس را به فارسی برگردانده است. کلاغ گزیده اشعار ادگار آلن پو برگردان از سپیده جدیری، امسال توسط نشر ماه ریز منتشر شده است. سپیده جدیری توسط بنیاد فرهنگ و شناخت به هلند دعوت شده بود تا در برنامه "صدای زن در شعر شاعران زن ایرانی" بخشی از اشعارش را بخواند. پانزده شعر از مجموعه اول توسط آقای امیر افراسیابی به هلندی ترجمه شده است. شعرهای: گریز، و شلّیک؛ یک قدم، بدون شلوار، خواب دختر دوزیست، ببینید، تلخ، صندلی، وجودواره، دختر خوبی که شاعر است، جفت های عجیبی که من داشتم، معصوم، خسته، رنگ ها، دخترانه، استحاله توسط سپیده جدیری خوانده می شد و اجرای هلندی اشعار را هم خانم یانتینه دایکسترا، شاعره هلندی به عهده داشت. این برنامه روز شنبه 25 نوامبر همراه با موسیقی و نمایش فیلم و همراهی و همکاری دیگر بانوان شاعر و نویسنده در رتردام اجرا شد.
__________

در اینجا چند شعر کوتاه از کتاب خواب دختر دو زیست را می خوانید

رنگ ها


ای کفترانٍ
دورترین خواب های من
پرهای قرمزی که
به جا مانده از شما
دارد میان بالش من
زرد می شود.

***

رعد و برق


خدا
ترسناک ترین حرف را
زد؛
رعد و برق!...
باران که تمام شد
خوشبخت ترین ترسوی زمین
بودم.

***

صندلی

سلول، صندلی ست...
سلول، صندلی ست؛
جایی که با وجود دو پایت
شکسته ای!

***

خشمگین


صحبت مجاز نیست!
من از همیشه های خودم خشمگین ترم
لطفاً سکوت! هیس!...
از لاشه های حرفٍ شما بو گرفته است
دنیای روزٍ من!
شب هم به این دلیل
کابوس های من پر کفتار می شود...

از کتاب خواب دختر دو زیست
____________
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:19  توسط چشمان بیدار  |