تبليغاتX
چشمان دیگر
این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.
گهواره گرمی بودی
که تکانم می دادی از شرق به غرب
و من لجوج تر از خواب
خودم را به بیداری می زدم
و تو چشمهایم را سفید می کردی
از انتظار کسی که هیچوقت نمی رسید.

گهواره گرمی بودی
که تکانم می دادی از شمال به جنوب
سرگیجه می گرفتند کلمات در سرم
و نامت که هی می پرید از شناسنامه من
لک می انداخت در دامنم.


گهواره گرمی بودی
در چهار گوش حجمهای ناآشنا
دور منقل و وافور زنان حرمسرا
که عکس مرا بی حجاب
کشان کشان می بردند برای فتحعلیشاه
تو شلیک می کردی سمت روسری سبز
که گره می خورد در باد
در سینه شاه
در شهریور همان سال
من سرگیجه می گرفتم در میدان اعدام
تو حلق آویز می شدی از بافته گیسوان ترکی
که تو را به زبان آذری صدا می زدند
"صباح"..."صباح"...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط چشمان بیدار  | 

من به عادت عجيب نوشتن دچارم
من دچارم به تنهايي
به تن ها زيستن
تنيدن در هرچه خيال است وخواب
من به عادتي شبيه به مرده زيستن دچارم
كه خون
سرتا سر از نگاهم مي چكد
و مرگ
سرتا سر از زندگي ام

من به عادت عجيب نوشتن دچارم
چاره در من گم است
وبي چارگي ام
ديني ست تا ابد
به دست هاي جا مانده روي كاغذ
دست هاي عمري به قلم گره خورده ام

من به عادتي دچارم
كه قلم را توان بيانش نيست
من
به عادت عجيب نوشتن
زنده ام
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:47  توسط چشمان بیدار  | 

شب که می خوابم از شعر بیدار می شوم
می خواهم بنویسم. می گویم: نه.
نه. دیگر شعر نمی نویسم. شعری که اسم تو در آن پر نباشد
پالتوی کارمندیست در اداره دارایی
که همیشه آویزان است
ارباب رجوع سراغ که می گیرد
پالتو را نشان می دهند: هست.
و من می گویم: الان که زمستان نیست.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:51  توسط چشمان بیدار  | 

من حرفی نداشتم
کلمات مرا زدند
سخت و ستمگرانه
چونان که به سخن در آمدم
رسوا و بی‌پروا

اینک
چه کسی مرا به خانه راه خواهد داد

با این همه تنِ
سیاه و کبود
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:16  توسط چشمان بیدار  |