تبليغاتX
چشمان دیگر
این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.

چرا منتشر می کنم؟ ـ چون نشر و چاپ یک کار فرهنگی است و فعالیت های فرهنگی نیازی مبرم برای رشد جامعه است. منتشر می کنم چون سی سال درس خوانده ام و نمی خواهم آموخته هایم را با خود به گور ببرم. نشر و چاپ، تقسیم آموخته ها و تجربیات خویش با جهان است؛ پس منتشر می کنم چون می خواهم آموخته ها و تجربه هایم را با دیگران تقسیم کنم. از سوی دیگر چشم دارم و می بینم و کمبود و کاستی ها را و غرض و مرض ها را و منتشر می کنم تا در راه رشد نویسندگانی که برایم کار می فرستند گام برداشته باشم.

آرزویم رسیدن به دنیایی آسوده و آزاد و امن و بی سانسور است و در این جهت تلاش می کنم. منتشر می کنم و در حد توان خود می کوشم میدان را برای جولان حشرات موذی و سوسکهای بومی و یا کرمهای روزنامه و یا قارچهای غربت خالی نگذارم. به خوبی می دانم که به آرزوهایم نخواهم رسید ولی مگر هدف از زندگی تلاش برای تحقق بخشیدن به آرزوها نیست؟ زندگی یعنی شور و شوق و تلاش برای ساختن و خلق کردن و ویران کردن جهان کهنه و از نو جهانی دیگر ساختن. مانند نوشتن یک داستان می ماند، می خواهم این هدف نیز سرانجام و پایانی بیابد. دلم می خواهد این خواسته و این آرزو تا دوردستها و در سراسر جهان منتشر شود.

این همه محرومیت! این همه حسرت! گمان می کنم اگر من و امثال من تلاش کنیم و هر یک آجرها و سنگهای این بنا باشیم، شاید روزی این آرزو به ثمر برسد.

مشکلات مادی یکی از ترمزهای فرهنگی ایرانیان است، یعنی در ابتدای راه، مادیات پیش از همه، الویت خود را نشان می دهد و بعد همگی مانند آرزو، قهرمان رمان عادت می کنیم اثر زویا پیرزاد تبدیل به انسانهایی با آرزوهای دفن شده در کنه وجود خویش می شوند، انسانهای بی آرزویی که درس خوانده اند ولی هیچ نشده اند و اکنون یا دلاله اند و یا قفل فروش کنار توپخانه. افراد بی آرزویی که زندگی مبتذل سریالهای تلویزیونی دارند. حق با زویا پیرزاد است: فشار مادیات، فقر فرهنگی و ابتذال را با خود به همراه می آورد. سه ریالی می شویم و سریالی و دو ریالی و پولکی و دنبال غذا و جیگر و شام و چلوکباب و مهمانی و لباس و دنگ و فنگ و کتابها یواش یواش می رود در قفسه های زیرین و یا فقط به عنوان دکوراسیون مامان خانم به صورت متری در قفسه قرار می گیرد.

من سالهاست که دندان طمع را ریشه کن کرده ام. تاریخش را نمی دانم احتمالا تارخش بعد از کشیدن دندانهایم عقلم بوده! بی هیچ چشمداشتی می نویسم و منتشر می کنم چرا که نمی خواهم به ابتذال عادت کنم و هنوز در ابتذال کاغذ فروشان دور ناصر خسرو فرو نرفته ام.

منتشر می کنم چون هستم.

منتشر می کنم چون منتشر کردن اندیشیدن هم هست.

منتشر می کنم چون منتشر کردن تغییر دادن هم هست.

منتشر می کنیم و روزی این اوضاع را عوض خواهیم کرد.

منتشر می کنم چون نمی خواهم دنیا همین طور، مانند دری بر روی یک پاشنه بماند.

به امید ایرانی آسوده و آزاد و امن و بدون سانسور

مهستی شاهرخی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:18  توسط چشمان بیدار  | 

اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکنِ شیرین گفتار چنین روایت کرده اند که چون بعد از سال ها مشق و دیکته و انشاء نوشتن، بالاخره در پی خوابی یا شاید کابوسی که شبانه توی رختخواب و زیر لحاف گریبانگیرمان شد، صبح علی الطلوع مثل آدم های جن زده فریاد کشیدیم: کتاب چاپ می کنیم. ناشر را خیلی زود پیدا کردیم. بعد دیدیم جیبمان پر از خالی است. هر چه دست در آن می کردیم فقط کرک و پشم بیرون می آمد. بعد فهمیدیم که باید به ناچار پول قرض بگیریم و خودمان خرجش بکنیم. اصلاً به خاطر همین زود ناشر پیدا کردیم. بعد، سر افراز و سر خوش مثل یک ژان والژان مصمم شدیم که برویم زیر گاریِ بدهکاری. رفیق شفیقی که کار و کسبش، زندگی و مقامش اندازه نوک هیچ سوزنی در دنیا ارتباطی به کتاب و چاپ کتاب و قصه و داستان نداشت، از احوال ما با خبر شد و مانند یک دهقان فداکار که شاید شرایطش از آن دهقان هم بدتر بود، گفت که حاضر است در این امر مهم و فرهنگی شریک شود و تهیه کننده کتاب ما بشود. گفتیم مگر چقدر حقوق می گیری و چقدر مواجب نصبیت می شود که این چنین سر مست چنین تصمیمی را گرفته ای؟ پاسخ داد که مشتاق انجام هر فقره کار فرهنگی می باشد. و بعد که کتابتان را فروختید، نم نم و کم کم پولم را پس بدهید. پس، ما هم برای این که به قول امروزی ها حالی به او داده باشیم، برایش شرط گذاشتیم به مقداری که سرمایه چند ورق کتاب ما می شود – چند درصد هم رویش – بعد از یک سال پولت را پس می دهیم. گفت قبول! گفتیم حالا که می خواهی از پس انداز این چند سال کارمندی ات بزنی و بگذری و به ما بدهی تا کالای فرهنگی تولید کنیم چه احساسی داری؟ گفت پس انداز؟ چه پس اندازی؟ یک فقره صندوق قرض الحسنه پیدا کرده ام در فلان شهرِ فلان استانِ شمالی مملکت؛ که برادر کوچک مادرم در آن جا کار می کند. با اندک پول واریزی، یک عدد دفترچه پس انداز صاحب می شوم و بعد وام می گیرم. هر ماه هم وقتی حقوقم را گرفتم قسطش را می دهم. مخلص کلام، کتاب هایمان را دادیم به ناشر و، او هم تحویل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی داد و رفتیم در صف متقاضیان جواز قبل از نشر. شب ها چه خواب ها که ندیدیم. چه خیال ها که نکردیم. بگذریم که دو کتاب داشتیم و بعداً در وزارت مربوطه طی یک عملیات انتحاری و ژانگولر بازی شد یک کتاب و اضافات و حذفی های کتاب دیگر را هم ریختیم ته کشوی میز مان تا بعداً به جای کاغذ یک رو باطله ازشان سود ببریم. پنج ماه بعد جواز در دست ناشر بود و ما هم خودمان را از خوشحالی به سقف می کوبیدیم. اهمیتی هم دیگر نمی دادیم که دو کتابمان شده یک کتاب. همین هم غنیمت بود. نشستیم حساب کردیم و مبلغی کمتر از چند میلیون ریال برآورد کتابمان شد. رفیق شفیق مان پول را داد و ما هم آن را به ناشر دادیم. کتاب را چاپ کردند و پخش کردند. چون کالای فرهنگی اولمان بود، کسی تحویلش نگرفت و دریغ از یک بار دیدن آن پشت ویترین کتابفروشی. همه جور کتابی می دیدیم به جز کتاب خودمان. حیرت کردیم از این احوالات عجیب و هیجاناتِ بدو کتابت را پیدا کن پشت ویترین! می رفتیم به کتابفروشی ها و می پرسیدیم آقا فلان کتاب را داری؟ بیش تری ها نداشتند یا اگر هم داشتند می رفتند از ته مغازه آن را می آوردند. یکی دو بار خودمان کتاب خودمان را خریدیم. بعد دیدیم که این چه کاری است؟ کتاب را باید مردم بخرند نه خود ما. وگرنه تمام می شود و دیگر کسی آن را نمی بیند یا ندارد که بفروشد. چه کنیم! کالای فرهنگی اولمان بود و هنوز مانده بود تا ما را بازی بدهند. روزی از روزهای خدای بزرگ، فهمیدیم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی کتاب می خرد. گفتیم عجب! او می خرد و ما هم می فروشیم و به این ترتیب کمکی می شود به ما که تازه کار هستیم تا بدهی این کارمند زبان بسته، رفیق شفیق مان را بدهیم. با اعتماد به نفس و یال و کوپال رفتیم سراغ ناشر و قضیه را تعریف کردیم و گفتیم چه نشسته ای که این وزارت محترم فرهنگ و ارشاد کتاب می خرد. ناشر سر جایش تکان هم نخورد. گفت خودت برو دنبال کارش، اگر گفتند می خریم، بیا خبر بده که ما برویم پی گیر شویم. ما هم خوشحال و شاد و خندان رفتیم میدان بهارستان. به راستی که آن روز برای خودش بهاری بود. اولین بار بود که وارد یک وزارتخانه می شدیم. آن هم چه وزارتخانه ای. وزارت فرهنگ و ارشاد. آن هم از نوع اسلامی اش. ما هم که پیش خود فکر می کردیم قلم به دست هستیم و آدم شده ایم و سری توی سر ها در آورده ایم که کارمان کشیده به وزارت خانه و هم کلام شدن با کارمند هایش. با غرور توی راهروهایش قدم برمی داشتیم. اتاق ها را سرک می کشیدیم، در و دیوارش را نگاه می کردیم و حظ می بردیم. در آن جا چند راهرو بود و در هر راهرو چندین اتاق و چندین در. پشت هر در دو چندان کارمند. رفتیم توی اتاقی که بالا سردرش نوشته بود: - واحد خرید کتاب.- توی اتاق انبوهی کتاب درون قفسه ها چیده شده بودند و روی کف اتاق هم کتاب های زیادی به صورت ستون ستون بالا آمده بود. پیش خود گفتیم به به! چقدر کتاب خریده اند! چقدر کتاب می خرند! یک آن زندگی برای مان آن قدر سهل و شیرین شد که همان جا آرزو کردیم ای کاش تا آخر کتاب نویس باقی بمانیم. سرمست بودیم از این که پول رفیق شفیق کارمندمان را یک جا با چند درصد سودش پس می دهم و آن بنده خدا هم همه قسط هایش را یک جا برمی گرداند به صندوق قرض الحسنه دایی مهربانش. تازه چه بسا تشویق می شد برای سرمایه گذاری دوم. رفتیم توی اتاق و جلو میز کارمند محترم ایستادیم و عرضمان را گفتیم. جواب آمد که کتابتان را کِی چاپ کرده اید؟ گفتیم همین چند وقت پیش. فرمودند که چه ماهی؟ گفتیم ماه آبان. ( در آن لحظه روزهای میانی آذر را سپری می کردیم). ندا آمد که فعلاً شورای بررسی مدتی است که تشکیل نشده و اگر هم تشکیل شود، فقط کتاب های سه ماهه اول 84 را بررسی می کنند. خدایا چه می شنویم؟ چه می گوید این مرد؟ مگر در ماه نهم سال 84 نیستیم؟ مگر می شود اشتباه شنیده باشیم؟ عرض کردیم سه ماهه اول یا سوم؟ نگاهمان کرد و فرمودند که سه ماهه اول سال. یعنی فروردین و اردی بهشت و خرداد. گفتیم نوبت ما کِی می شود؟ ندا آمد که هر از گاهی سر بزنید. مشخص نیست. ما از اتاق بیرون آمدیم. از آن پس کارمان شد سر زدن. هی سر زدیم. یک ماه گذشت، ما سر زدیم. دو ماه گذشت، ما سر زدیم. دو هفته به دو هفته ما سر زدیم. آن قدر که شب عید شد و ما همچنان سر می زدیم. آن مقدار که اگر فوتبالیست بودیم، جای علی دایی را می گرفتیم و روی رُد گوُلیت را هم کم می کردیم. در خیال و وَهم این بودیم که سه ماهه اول سال 84 را بررسی می کنند یعنی چه؟ یعنی هنوز کتاب های تابستان را هم بررسی نکرده اند چه برسد به ما که توی زمستان و سرمای کثیف تهران کتاب چاپ کرده بودیم. باز سر زدیم. جواب همان بود که بارها شنیده بودیم: سه ماهه اول 84 را را بررسی می کنند. گفتیم جل الخالق! مگر سه ماهه اول 84 چه خبر بوده که آن همه کتاب چاپ شده که بعد از چندین ماه هنوز فرصت نکرده اند همه شان را بررسی کنند؟! بعد فکری به سرمان افتاد. از خود پرسیدیم بررسی؟ چه بررسی؟ مگر باز هم باید کتاب مان بررسی شود؟ همان یک بار که بررسی شد بس بود. دو کتاب مان یک کتاب شد. حتماً اگر بعد از عمری نوبت ما شود، همین یک کتاب هم توی بررسی نصف می شود. عید شد. رفیق شفیق مان هنوز داشت ماه به ماه قسط چند میلیون ریالی به صندوق قرض الحسنه فلان شهرِ فلان استان شمالی مملکت پرداخت می کند. هر از گاهی که همدیگر را می دیدیم، به ما لبخند می زد و حال فروش کتاب مان را می پرسید. ما هم برای این که چیزی گفته باشیم تا پیش رویش خجالت زده نشویم، حال و احوال دایی مهربانش را می پرسیدیم و یادآور می شدیم که عجب مرد نازنینی است! باز رفتیم و سر زدیم. باز هم ندا آمد که فقط سه ماهه اول سال 84 . دیگر داشت باورمان می شد که سه ماهه اول سال 84 کولاک کتاب و نویسندگی بوده است. چه بسا نویسنده های مرحوم هم از قبر بیرون آمده بودند و کتاب نوشته بودند. چند ماه بعد از عید که همچنان سر می زدیم، بالاخره با سر رفتیم توی در و دیوار. آخر در آن اتاق خوشبختی بسته بود. قفل بود. رویش نوشته شده بود: واحد خرید کتاب به فلان خیابان و فلان کوچه منتقل شده است. گفتیم آخیش! حداقل تنوعی شد. مردیم از بس این جا سر زدیم. رفتیم جای جدید را سر زدیم. اسم کوچه اش عجیب دوباره ما را بر سر شوق آورد. اسمی داشت به فراخنا و عظمت یک قاره. گفتیم از اسم کوچه اش پیداست که جای با حساب و کتابی است. اسم کوچه "خاورمیانه" بود. با سر رفتیم توی خاور میانه و از پله هایش بالا رفتیم و وارد راهروهایش شدیم. با سر رفتیم توی اتاق مورد نظر. اتاقی بود به اندازه همان اتاق اولی. کتاب ها ستون ستون روی زمین بالا آمده بود و مقداری هم توی قفسه ها چیده شده بود. دیگر روی مان نمی شد سؤال مان را بپرسیم. آدم وقتی پاسخ پرسشش را می داند و باز می پرسد، احساس خنگی و حقارت و رندی می کند. ولی ما بدهکار بودیم. رفیق شفیق مان قسط می داد. دایی نازنینش سر هر ماه در فلان شهرِ فلان استان شمالی مملکت منتظر بود. پرسیدیم آقا کتاب می خرید؟ جواب داد که سه ماهه اول 84 هنوز بررسی می شود. ماه بعد که رفتیم خاور میانه سر بزنیم، چند کلمه به پرسش مسخره مان اضافه کردیم و گفتیم آقا! اصلاً امیدی به خرید کتاب ما هست؟ فرمودند غیر از کتاب تخصصی هر چه باشد بررسی و خریداری می شود. گفتیم کتاب ما داستان است. فرمودند داستان و رمان احتمالش کم است. گفتیم کتاب داستان ما تخصصی نیست. کتاب قصه است. مردم آخر شب می خوانند تا خواب شان ببرد. برای سرگرمی است و خطری ندارد. جای خطری اش الان ته کشوی میزمان خاک می خورد. فرمودند هیچ چیز معلوم نیست. وقتش که شد بیاورید تا بررسی شود. ما هم نپرسیدیم این بررسی دیگر چه صیغه ای است؟ چه می شود کرد. از بس حواس مان به خرید و فروش بود، نپرسیدیم. روزها می گذشت و ما همچنان به خاورمیانه سر می زدیم. گاهی هم به ناشر سر می زدیم و گاهی هم آن رفیق شفیق مان را می دیدیم. به ما لبخند می زد و ما هم احوال آن دایی نازنینش را می پرسیدیم. آن قدر پر رو و بی حیا هم شده بودیم که اصلاً نمی گفتیم شب عید با آن همه گرانی و خرید و چه و چه، با قسط وام این کتاب نحس ما چه کردی؟ پیش خودمان فکر می کردیم که حتماً او هم دلش به مشارکت در تولید یک کالای فرهنگی خوش است. حتاً هر جا که می رسد می گوید من یک فرهنگی هستم و در امور فرهنگی شرکت مستمر دارم. تا بالاخره یکی از روزها که رفتیم به خاور میانه سر بزنیم، دوباره با سر رفتیم توی در و دیوار. احساس کردیم که با سر رفته ایم به سلسله کوه های کل خاور میانه. روی در بسته را خواندیم که نوشته بود واحد خرید کتاب به مکان قبلی در وزارت خانه منتقل شده است. گفتیم چه بهتر. این هم تنوع دو چندان. آن قدر به خاور میانه سر زده بودیم که داشت از میانه به در می شد. برگشتیم به جای قبلی. نمی دانیم همان اتاق بود یا یک اتاق دیگر. اندازه اش که همان بود. ولی مطمئن نبودیم. از بس که اتاق در اتاق و خاور در خاورمان کرده بودند. گفتیم آقا! جناب! کتاب ما را می خرید؟ نوبت مان شده؟ فرمودند اگر تاریخ اعلام وصولش سه ماهه اول 84 است، دو نسخه به همراه چه و چه بیاورید برای بررسی.گفتیم کتاب ما سه ماهه سوم 84 چاپ شده. جواب آمد که هنوز نوبت تان نشده است. پرسید ناشر هستی؟ گفتیم نه آقا جان، کتاب نویسیم. گفت ناشر باید بیاید. گفتیم شما نوبت به ما بده، ما می رویم ناشر را خبر می کنیم. فرمودند سر بزنید. دیگر وقتی از در وزارت مربوطه می رفتیم تو و در راهروهایش قدم می زدیم، فکر نمی کردیم سری توی سرها درآورده ایم، فکر نمی کردیم گنده شده ایم، فکر نمی کردیم داستان نویس شده ایم. در عوض فکر می کردیم که اول باید قسط وامی را که گرفته بودیم بدهیم و از خجالت رفیق شفیق مان در بیاییم و بعد فکر کنیم که چه باید بنویسیم و کالای دوم را چگونه عرضه کنیم. فکر می کردیم نخریدند که نخریدند. سه سه مَن که به نُه مَن! بهانه خدادادی بود که ما چیز های دیگر بنویسیم و دیگر نگردیم توی سرمان ببینیم از چه خوش مان می آید. به هر جهت این سر زدن عادت که نه، غریزه مان شده بود. شده بودیم کارمند بی جیره و مواجب وزارت مربوطه. سرمان را لای شانه های مان قایم می کردیم و نه مثل آن روزها چست و چابک، بلکه نرم، خیلی نرم و نازک، خموده و نِموده راهرو ها را گز می کردیم و سر می زدیم. دور میدان بهارستان می چرخیدیم و به رفیق شفیق مان فکر می کردیم که دارد قسط می دهد، به ناشر فکر می کردیم که دایم از بازار کتاب و پخش و چک های بلند مدت پخشی ها می نالد و می گوید که با این چک ها و تاریخ شان، نوه ها ی مان می توانند آن ها را ببرند بانک وصول کنند. سه ماه اول 85 و سه ماه دوم 85 هم گذشت. وارد سه ماهه سوم شدیم. یک روز حساب کردیم دیدیم دیگر تا الان باید قسط های رفیق شفیق سابق مان تمام شده باشد. گاهی پیام کوتاهی برای مان می فرستاد یا تک زنگی به هم می زدیم. بنده خدا هیچ وقت هم سراغی از برگشت پولش به میان نمی آورد.

زمستان است. برف می بارد. تهران کثیف تر از قبل است. کثیف تر از آن سه ماهه اول 84 . آخرین بار که سر زدیم، دو ماه پیش بود. جواب همان است که بود. از دست رفیق شفیق مان فراری شده ایم. گاه اگر پیام کوتاهی بفرستد، نیمچه جوابی از سر خالی نبودن عریضه می دهیم. اگر جک هم بفرستد دیگر خنده مان نمی گیرد. گاهی احساس می کنیم جک هایش طعنه دار شده اند. نیش دار شده اند. یک ماهی می شود که اصلاً زنگ هم نمی زند. اگر خدا بخواهد و این بار دوست مان داشته باشد، در پی آنیم که رفیق شفیق دیگری بیابیم، تا اگر از قضای روزگار این یکی هم یک عمویِ نازنین داشت و از قضا توی یک صندوق قرض الحسنه کار می کرد و مشتاق انجام کار فرهنگی بود ، البته کار فرهنگی که نه، یک گل ریزون برای ما بکند تا بتوانیم بدهی رفیق قبلی مان را صاف کنیم. حالا پول این رفیق شفیق دومی را یک جوری تا بارش برف سال بعد جور می کردیم.
مخلص کلام روزی از روزهای این خدای متعال، به تاریخ 30 ذیحجه 1427 مصادف با 30 دی ماه 1385 از سر اتفاق چشممان به روزنامه ای خورد به اسم کتاب هفته.(1) یعنی تیتر بزرگ صفحه اولش نظرمان را جلب کرد. مجبور شدیم بخریمش. تیتر روزنامه چنین حکایت می کرد: ارشاد رکورد خرید کتاب را شکست.(2) با خواندن این جمله زانوهایمان سست شدند و مو بر انداممان راست گردید. دهانمان باز ماند و فَکِ مان کِش آمد. آن قدر کِش آمد که رسید به کف آسفالت خیابان و شروع کرد به خزیدن و رفتن به جلو. فَکِ مان می لغزید و روی کف خیابان می خزید و مثل ماری با دهانی باز خیابان ها را طی کرد و پیاده رو ها را درنوردید و رفت و رفت تا رسید به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. فَکِ مان از پله ها بالا خزید و وارد راهروهی شد و رسید به همان اتاقی که ما سر می زدیم. وارد اتاق شد و از لا به لای کتاب های روی زمین ستون شده خزید و از پایه های میز کارمند محترم بالا رفت و پرسید کتاب ما را می خری آقا؟ چاپش مال زمستان پارسال است آقا. می خری آقا؟ ندا آمد هنوز سه ماهه اول 84 تحت بررسی است. فَکِ مان از میز پایین خزید و دوباره از لای کتاب ها رد شد و راه رفته را تمام و کمال برگشت و رسید به کیوسک روزنامه فروشی. خودش را بالا کشید و آمد سر جایش چسبید. دهانمان را بستیم و روزنامه را خریدیم. تیتر مربوط به مصاحبه ای دو ساعته با مدیر کل امور کتاب و کتاخوانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود. نشستیم کنج خانه و خواندیم:
... از نظر مبلغ خریداری شده نیز از کل 54 میلیارد و 531 میلیون ریال خرید کتاب، 45 میلیارد و 599 میلیون ریال آن مربوط به بخش خصوصی بوده...(3)
و در پاسخ پرسش خبرنگار خواندیم:
... بله از نظر میزان خرید، هیچ سالی به اندازه سال 85 نبوده با توجه به این که هنوز 2 ماه باقی مانده است...(4)
در جایی دیگر خواندیم:
... طبق آن چه جزو مقررات نشر مصوبه شورای انقلاب فرهنگی است و طبق وظایف محول شده به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ کتاب هایی که در جهت اعتلای فرهنگ اسلامی، فرهنگ و ادبیات فارسی، ارزش های دفاع مقدس و انقلاب اسلامی و ... باشند کتاب های ارزشمند محسوب شده و با نظر کارشناسی مورد خریداری قرار می گیرند. (5)
باز هم در ادامه خواندیم:
... ناشر از نظر اقتصادی نباید متکی به خرید کتاب از طرف ارشاد باشد؛ او باید نیاز سنجی کند و ببیند که در جامعه نیاز به چه اندازه هست و با نشر کتاب های مناسب چرخه اقتصادی خود را بچرخاند.(6)
با خود فکر کردیم ما که ناشر نیستیم. کی جواب رفیق شفیق مان را بدهد. او که بنده خدا داشت چرخه اقتصادی اش می چرخید، ما با کتاب مان چرخه اقتصادی اش را فلج کردیم. فکر کردیم باید نیاز سنجی می کردیم. آن موقع کتاب مان فروش می رفت. ولی بعد به سرمان زد که کجای کاریم؟ چه فکرهایی می کنیم ما؟! ما نیاز سنجی کرده بودیم. ولی از بس کتاب مان توی بررسی ماند و دو کتاب یکی شد و آن قدر اصلاح و حذف کردیم که سنجشی که توی ذهنمان بود دیگر هیچ ربطی به نیازش نداشت. اصلاً یاد مان رفته بود که چه می خواستیم بگوییم و بکنیم. ولی بعد از این تفکرات انگار کسی، یا دستی از غیب آمد و زد پس گردمان و همه چیز برای مان رو شد. حیرتا! عجبا! اصلاً کتاب ما ارزشمند نبوده که انتظار داشته باشیم آن را بخرند. فکر این جایش را نکرده بودیم. ولی ما که از ویژگی های کتاب ارزشمند خبر نداشتیم. چه ساده لوح بودیم که فکر می کردیم می شود به همین راحتی کتاب بی ارزش فروخت به کسی. ما اصلاً نه در باب اعتلای فرهنگ اسلامی و نه در باب ارزش های دفاع مقدس چیزی نوشته بودیم. نمی توانستم چیزی بنویسم چون وقتی جنگ بود، ما بچه بودیم و زیر پله های خانه مان پناه گرفته بودیم. در باب فرهنگ اسلامی هم که به شکر خدا در این مملکت در اعتلای کافی و وافی است. من چه کاره ام که درباره اش چیزی بنویسم. ارزش های انقلاب اسلامی هم که به حمد خدا دستگاه تلویزیون دانای کل بر همه چیزش است. شب و روز در راستای اعتلایش کوشش می کند. می ماند اعتلای فرهنگ و ادبیات فارسی. آن هم که ما شرمنده اش هستیم. در بهترین حالتش توی مدرسه درس فارسی را بیش تر از 15 نگرفتیم. حالا چهار تا کتاب خواندیم و نام پنج تا نویسنده را هم بلدیم؛ کی و کجا بشود و بتوانیم وصلش کنیم به فرهنگ و ادبیات فارسی و اعتلای آن. اِی خدای متعال ما کجا ایستاده بودیم و چقدر بیهوده سر زده بودیم به این اتاق و آن اتاق. به خاور میانه.آخر چرا کسی همان اول به ما نگفت که کتاب تان ارزشمند نیست و خر فهم مان کند ملاک های ارزشمند بودن یک کتاب این ها هستند. روزنامه را نگاه کردیم و ادامه مطلب را خواندیم که نوشته بود:
... یک کارشناسی صورت گرفته و آیین نامه اجرایی که تنظیم شده مراحل پایانی خود را می گذراند که پس از پایان، می توان آن را در اختیار ناشران محترم قرار داد که کمک بیشتری در رفع سوء تفاهمات باشد.(7)
فکر کردیم اِی بابا! پس سوء تفاهم شده بود. پس کتاب ما نمی تواند آن قدر ها هم ضد ارزش بوده باشد. نور امیدی بر دل مان مالیده شد. اِی کاش این دستور العمل کارشناسی را در اختیار نویسنده ها هم بگذارند تا از این پس این قدر به بی راهه نرویم. واالله ما که نمی دانستیم نوشتن هم دستور العمل کارشناسی می خواهد. به این ترتیب ما می فهمیم که چه بنویسیم تا ارزشمند باشد و راحت بخرند. در آخر مصاحبه هم جملاتی خواندیم که صد هزار بار خدا را شکر کردیم و نذر کردیم در ماه محرم حتماً برای چند دقیقه هم که شده برویم زیر عَلَم سیدالشهدا یا حد اقل چوب طبال را بگیریم و طبل بزنیم. خواندیم:
... از آن جا که باور ها و اعتقادات ما برای ما مهم است، اجازه نمی دهیم به باورهای اجتماعی و اعتقادی ما حمله شود. هر نوشته ای که بخواهد فرهنگ ملی و اندیشه های اسلامی ما را در سطح عموم تضعیف و تحقیر کند، مسلماً اجازه انتشار نخواهد داشت.(8)
بلند گفتیم آمین، آمین یا رب العالمین. باید بگذاریم کتاب مان با همین وضع فعلی بازار کتاب توی قفسه های کتابفروشی ها یا توی انبار ناشر خاک بخورد. ما که از خیرش گذشتیم که کتاب مان را به وزارت ارشاد بفروشیم. ارزشمند نیستند چه کار می شود کرد؟ ما اصلاً کتاب را به هیچ کس نمی فروشیم. هر کس خریدار باشد می خرد. احتیاجی نیست ما هی برویم سر بزنیم و انتظار بیجا داشته باشیم. دست آخرِ آخرش شب عید که شد کتاب های مان را بغل می گیریم و توی کوچه و خیابان ها می گردیم و به عنوان عیدی، رایگان و با کمال احترام تقدیم مردم، این مردم عزیز و همیشه در صحنه می کنیم. مهم این است که با خواندن هر کتاب حد اقل هر یک از مردم اسم و فامیلمان را روی جلد کتاب زیر لب زمزمه کنند. بالاخره هر چیزی از یک زمزمه شروع می شود. به خودمان سک زدیم که بگذار بارقه های امید خودش بر دلتان مالیده شود. به زور که نمی شود مردم را کتاب خوان کرد و بارقه های امید را به زور بهشان مالید. فقط یک چیز اساسی دیگر مانده بود. بیشتر از سیزده یا چهارده ماه از وقتی رفته بودیم زیر گاری بدهکاری گذشته بود و حتا یک پاپاسی هم به رفیق شفیق مان بر نگردانده بودیم. دیگر نه زنگی می زد و نه پیام کوتاهی می فرستاد. حتا جک های طعنه آمیز هم نمی فرستاد و این آخری بیشتر ما را شکنجه می داد. احتمالاً الان در گوشه خانه یا اداره اش نشسته و کتاب ما را، این کالای فرهنگی تولید مشترک مان را هم گذاشته جلو اش و یاد آن چند میلیون ریالِ بر باد رفته اش می کند و در کنارش هم اقوام درجه اول ما را شدیداً مورد نوازش و التفاط قرار می دهد. باید همین روز ها بهش زنگ بزنیم و خوشحالش کنیم. بگوییم که می خواهیم تمام پولش را با آن چند درصد کذایی یک جا پسش بدهیم. ولی قبل از همه این کار ها باید برویم یک روزنامه خوب دیگر بخریم تا ببینیم قیمت خرید سیم کارت کارکرده ی کدِ سه، توی بازار چند است؟!!

زیرنویس ها:
1- کتاب هفته، شنبه 30 دی 1385 ، شماره 66 ، پیاپی 717 ، 32 صفحه
2- تیتر مربوط به مصاحبه با مدیر کل امور کتاب در کتاب هفته، شنبه 30 دی، شماره 66 ، لازم به ذکر است که عنوان سر مقاله نیز برگرفته شده از همین تیتر می باشد ولی بصورت برعکس!
3- نقل قول از مصاحبه با مدیر کل امور کتاب در کتاب هفته، شنبه 30 دی، شماره 66، صفحه 6، ستون اول
4- همان جا، صفحه 6، ستون دوم
5- همان جا، صفحه 6، ستون دوم، پایین
6- همان جا، صفحه 7، ستون اول
7- همان جا، صفحه 7، ستون دوم، پایین
8- همان جا، صفحه 7، ستون سوم، انتهای مقاله
فرهاد بابایی
دی ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج
تهران
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:36  توسط چشمان بیدار  | 

عمل گرائی هنری
مقابله با آسیب استبداد در رابطه با هنر مستقل


داریوش معمار



گاهی زبان از بیان اتفاقی که در یک مقطع خاص زمانی ممکن است, برای شخصیت فرهنگی یک ملت بیفتد قاصر است. آفت بی فرهنگی, کم فهمی ,کوته فکری , بی ریشه بودن و هرهری مسلکی, انفعال حتا در حوزه دفاع از حیثیت شخصی, کاذب و تهی شدن موجودیت هنرمند ؛ مجموع اینها بخشی از حادثه ای است که قسمت اعظم ادبیات ایران را به صورت مستقیم و غیر مستقیم تهدید می کند , و هیچ راهی برای متعادل کردن تاثیر های این عوامل وجود ندارد مگر تشویق طیف جدی و روشنفکر ادبیات معاصر (که در انزوا به سر می برد و دوران عزلت خود را می گذراند) به بروز نوعی از عمل گرائی هنری در رفتار خود که بتواند از جهان مستقل هنر و زیست هنرمند مستقل دفاع کند.در این نوشته قصد دارم با شرح نوع تاثیر مفاهیم فوق بر گفتار و گفتمان عصر حاضر , نوع عملگرائی پیشنهادی خود برای رها شدن از چنین وضعی را شرح داده و در اختیار آفرینندگان اثر , خوانندگان و حتا خود اثر؛ به عنوان جهانی مستقل از این دو بگذارم.

ادبیات مدرن فارسی به خصوص طی سی سال اخیر به عنوان بخشی از جریان تحول خواه جامعه ,در بدنه و زوایای پنهان و آشکار خود با آسیب هایی( تهدید) مواجه شده که باعث شکننده شدن و رشد ناموزون آن گردیده است. کمترین تاثیر این موضوع را می توان ایجاد فضایی مخشوش , پیچیده و مبهم در رابطه با درک مفهم استقلال هنر دانست که از سوی نظام حاکم بر فرهنگ که خود را موظف به ارشاد امنیتی می داند, به عنوان حربه ای برای سرکوب, به انزوا کشاندن و تسویه هنرمندانی که سفارش پذیر نیستند , مورد استفاده قرار گرفته است .
گاندی می گوید: شعر مقاومت منفی بی پایانی است. با این سخن، او شعر(ادبیات) را یک بار و برای همیشه(!) در متن زندگی اجتماعی جای‌ می دهد و برخلاف افلاطون (در کتاب جمهور) درها را به روی شاعر باز کرد و با خوش‌رویی خلاقیت و نو آوری شاعر را در رابطه با زندگی مردم و به عنوان بخشی از روند تحول و دگرگونی جامعه می پذیرد . (البته) این عبارت گاندی اتفاقی نیست, بلکه بر پایه‌ی شهودی است که جوهره‌ی حقیقی شعر(ادبیات) است. شهودی که فراتر از منطق، به درستی راه می‌يابد. گاندی در ادامه می گوید :شعر(ادبیات) «فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چراکه در جامعه و جهان، همگان خواسته‌اند که اشیا و دروغ را به زور بر ما تحمیل کنند. و شعر(ادبیات) در برابر این جبر تاریخ با توسل به خلاقیت و تخیل دلبخواه ( به عنوان بخشی خاص با قواعدی مجزا از روال عرفی و قانونی ) قد علم می‌کند، در برابر استثمار مغزها و استمناع در اندیشیدن توسط ایدئولوژی‌ها، علیه جمود مذهبی، و علیه تمامی تعصب‌ها .( بر داشت از از کلارا خارس شاعر اسپانیایی, نامه ای به شاملو, سایت رسمی شاملو, ترجمه فرهاد آذرمی، محسن عمادی
در راستای تهی و مخشوش کردن چهره و درون مایه های ادبیاتی که نه تنها آلوده به سفارش های ایدئولوژیک نیست بلکه فریب نهفته در ایدئولوژی را نیز برملا می کند, و اینجاست که دولت ها با حمایت و تبلیغ محافظه کاری ,در باغ سبز نشان دادن و تهدید و برخورد های امنیتی سعی دارد , جر یان خلاقیت ,امتناع و مقاومت منفی هنرمندان را کنترل کند. چنین دولت هایی آزادی هنری را در جامعه نوعی ولنگاری آسیب زا معرفی کرده و به شدت با آن برخورد می کنند . زیرا باز هم به قول گاندی :شاعر(هنرمند) نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است. و این همان شرایطی است که توانایی سست و بی اعتبار کردن زمینه های ارشادی استبداد در بستر هنر و فرهنگ سازی را ,بی هیچ خون ریزی ؛ دارد.
با دقت در توضیح فوق می توان گفت در جهت رسیدن به تعادل درونی در رابطه با کنترل دولتی ؛عمل گرائی بخشی از مهمترین وجه گفتمانی هنر معاصر است, البته این بستر حرکتی در جهت تحمیل به دیگری نیست بلکه نگاهی فراسوی نظام کنترلی برای بالا بردن تحمل دیگری و برقراری تعامل است.
اگر آنطور که متفکران مهم پساساختگر, مانند بارت و فوکو, لیوتار و ادوارد سعید در شرح نوع گفتمان جهان معاصر نوشته اند دنیای امروز را بستر تکاپو و بازیابی پاره گفتار هایی بدانیم (گزاره هایی با قواعد درونی مختص به خود) که در حاشیه مانده اند. عملگرائی هنری را به دلیل نوع تصوری که از جریان جایگزینی دائم حاشیه و متن در جریان خلاقیت هنری دارد می توان مهمترین پاره گفتار عصر ما دانست. , پاره گفتاری که نظام مسلط فرهنگی,سیاسی و ایدئولوژیک به سبب رعایت نشدن معیارها و تکالیف مد نظرشان در رفتار و شناختش , سعی دارند آن را در حاشیه سیاست ,اقتصاد و مذهب به عنوان ابزاری برای تبلیغ خود نگه دارند و خاص بودن قواعد و کارکرد های آن را در جامعه نوعی پرخاشگری و بی نظمی بیرونی و درونی معرفی کنند ,که باید آن را از متن جدا کرده و به حاشیه منفعل و منزوی راند. در این جریان هنرمند و هنر مستقل به عنوان مهمترین سازندگان پاره گفتارها در هر جامعه با دریافت حقیقتی که فراتر از واقعیت ها در این گفتمان وجود دارد و پتانسیل بالای آن جهت روشن شدن افق های انسانی , اساس خلق و خلاقیت خود را به درک و توسعه عمل گرائی هنری (گفتار های در حاشیه) و کشف و معرفی لایه های مغفول و پنهان آن اختصاص می دهند .
اما یک سئوال ؛این نوع از عمل چه شرایطی را فراهم می کند که در آن هنر به صورت حقیقی خویش می پیوندد . آیا هر نوع عمل گرائی حتا اگر در قالب پاره گفتارهای در حاشیه باشد یک ایدئولوژی محسوب نمی شود که ماهیت خلاق هنر را تهدید می کند؟
عمل گرائی هنری ما را وا می دارد تا اعتراف کنیم احتمال اشتباه بودن عقیده و روشی که با کوشش زیاد به آن رسیده ایم و به دیگران تعلیم داده ایم و به آن مفتخریم بسیار زیاد است. بنابر این تمام دلایل ما برای ثابت کردن کمال یک نظر ,قانون, یا نظام کنترلی ارشادی سست و شکننده می باشد مگر آجا که خلاقیت و هنر خلاق وارد عمل می شود و نسخه های بدلی هنر را افشا کند. که در آن صورت دیگر ارشاد و کنترل معنی ندارد. عملگرائی به ما می آموزد که چگونه مانند دوست و همکاری نزدیک با اثر خود وارد تعامل شویم و از حیثیت آن دفاع کنیم واینکه چگونه چنین مشخصه بارزی را به عنوان محمل اصلی اعتماد مخاطب و جلب او برای تلاش جهت وارد شدن به لایه های زیرین پرورش داده و توسعه ببخشیم.
هنر مند امروز بر خلاف آنچه تبلیغ می شود ,به خصوص از ناحیه دولت هایی که معتقد به روش کنترل و هنر تعلیمی امنیتی هستند؛ نه تنها بی نیاز از عمل گرائی نیست بلکه بدون توجه به چنان موضعی در عرصه ساختن هنری قادر به ادامه حیات نمی باشد . در اینجا باید به موضوع دیگری هم اشاره کنم و آن جایگاه این نوع از عمل در هنر است. عملگرائی ایدئولوژیک در هنر معمولاً ختم به وسیله و ابزاری شدن هنر می شود , اما عمل گرائی هنری در راستای زیبائی شناسی هنری؛ جزئی از هنر است که بر اساس خوب یا واقعی بودن آن را ارزش گذاری نمی کند, بلکه بر اساس نیاز هنر و تجمع عوامل مزاحم جهت تهی کردن آن به عنوان جزئی از هنر وارد عمل می شود.
سطحی و سرسری شدن, بی فرهنگی, کم فهمی ,کوته فکری , بی ریشه بودن و هرهری مسلکی, انفعال در حوزه دفاع از حیثیت رهای ساختمان اثر هنری , کاذب و تهی شدن موجودیت هنرمند که به عنوان مشخصات تهدید کننده خلاقیت در ابتدای این نوشته به آنها اشاره شد در برابر مقاومت منفی که شرح آن رفت؛ نمونه ای است از تقابل هنری جعلی با هنری که توان معرفی و دفاع از هنر بودن( همان شعار معروف هنر برای هنر نه وسیله و ابزار ) خود را دارد . اگر ایدئولوژی ها و خواص ارشادی آنها در تمام شکل هایشان همیشه سعی کرده اند تا از زوایای مختلف با مطرح کردن فواید کنترل و به خدمت گرفتن همه چیز برای تحکیم مواضع قانونی حاکم بر جامعه که از نظر ایشان حافظ امنیت(عادت های اجتماعی ) می باشد. هنر را که در تضاد شدید با چنین طرز تفکری است ؛به خدمت بگیرند, در عوض عملگرائی هنری با محو کردن چنین اثری بر ساختمان هنر به واسطه شفافیت در ارائه و شرح ارکان سازنده خود, راه را جهت عبور از این قفس آهنین ( وبر) باز کرده است و امکان بدیع بودن و سرکشی پیوسته علیه عادت های جامد و خشک را برای هنر مند هنگام ساختن اثر فراهم ساخته است.
در این وضع کسانی که با تن دادن به خود سانسوری , دیگر سانسوری و کنترل حمایت شده دولتی, از عمل گرائی هنری بی بهره هستند , بی شک نمی توانند جز آثاری عقیم , کند و سطحی ؛چیز دیگری خلق کنند. مبارزه دائم میان اختگی ، حرکت و تحول موجود در هنر مدرن ویژگی است که داشتن درکی صحیح در رابطه با چنان وضعی تنها می تواند آن را فراهم کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:59  توسط چشمان بیدار  |