تبليغاتX
چشمان دیگر
این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.

 

بانو بی‌ سگ ملوس / فرشته مولوی



نه چادر و چاقچور و روبنده و پيچه قجری، يا حتا مقنعه مقبول حزب‌الله، که همين سرانداز نازک و نخی نيمبند که بالی از آن راست پايين آويخته و بال ديگرش به نيت خفت نشدن بر زير چانه و زفت نينداختن بر پوست سر نرم بر شانه رها شده؛ اين تکه پارچه چهارگوش بی‌مقدار که سه گوش بر سر و موی سرکش مهار مي‌زند و گاه به وقت ورود به عدالتخانه به ياری سوزن و سنجاق و گيره کاغذ چارقد مي‌شود و سنگينی سرب را بر سر و رأس حجم محجبه هوار می‌کند و گاه در روزمرِه گی کش و واکش های هر روزه يا هول و حيرت حادثه‌های نابجا يکسره از ياد می‌رود؛ همين سرپوش ساده‌ای که در راهپيمايی‌ای نشانه حرمتی ناخواسته اما پذيرفته بود و در راهپيمايی ديگری ما به ازای توسری‌ای خفتبارشد؛ اين روسری که در جمع اجانب بيرق بيدار بنيادگرايان است و در ميان جماعت سرسپردگان دم خروس دگرانديشان؛ همين جلپاره، حالا و هنوز آزگار، آزارش می‌دهد.


آزيتا خيره نگاهش می‌کند و دو ساعد سيمين را به رخوت بالا می‌برد و ناخن های سرخ سرانگشت های سفيد را در سياهی انبوه دو سوی شقيقه فرو می‌برد و تابی به خرمن موی افشان و رها بر شانه‌ها می دهد و آهسته می‌گويد:


- طفلکی!


در هياهوی سالن ترانزيت روشن و دلباز و پر جنب و جوش فرودگاه می‌شود به راحتی خود را به نشنيدن زد. نیمخیز می‌شود و دامن روپوش را صاف می‌کند و وقت نشستن به آزيتا که روبرويش نشسته، نيمخندی می‌زند که در معنا و مفهومش حيران بماند و در ادامه رد گم کردن می‌گويد:


ـ اين بار فقط دو تا روپوش با خودم آورده‌ام، يکی همين که تنم هست و يکی هم برای کنفرانس.


آزيتا پوزخندی می‌زند:


ـ منع تعدد زوجات که نداريد، منع تعدد روپوش داريد؟


ابرو بالا مي‌اندازد:


ـ معلوم است که يک وقتی قاضی دادگاه حمايت از خانواده بوده‌ای ها! عهد شاه...


آزيتا در حرفش می‌دود:


ـ آره، عهد شاه وزوزک، که يک چيزهايی داشتيم که حالا نداريم.


آرام می‌گويد:


ـ درست است، اما حالا هم يک چيزهايی انگار داريم که آن وقت نداشتيم.


آزيتا سر تکان می‌دهد:


ـ مثل همين روپوش و روسری‌ای که کار کمربند عفت و عصمت را می‌کند.


به خنده می‌گويد:


ـ برای همين است که شعار می‌دهند حجاب مصونيت است.


ـ پس حالا اگر به جای شرکت در کنفرانس حقوقی سر از کنفرانس پزشکی در می‌آوردی، می‌توانستی درباره محاربه با ايدز داد سخن بدهی.


بی‌اختيار می‌گويد:


ـ چرا من؟ برادرت هم پزشک است، هم در کنفرانس های پزشکی شرکت می‌کند، هم...


آزيتا در حرفش می‌پرد:


ـ هم همسايه‌ام است، اما دروغ چرا، اولندش که اين برادر و همسايه را سالی به دوازده ماه هم به زور می‌بينم که اين از مضار زندگی امريکايی، بلکه هم از محاسنش باشد. هر چه باشد محاسن که فقط در انحصار آقايان علما نيست. دومندش اين برادر و همسايه فعلی من گويا زمانی شوهر شما و پيش از آن هم پسرعموی جان جانی شما بوده، بنابراين حتماً خوب می‌دانی که اهل سينه سپر کردن برای چيزی و کسی نيست، حتا برای خودش... اما البته زيرآبی رفتن را خوب بلد است.


به تلخی می‌گويد:


ـ خيال می‌کردم فقط اهل جا خالی دادن است.


بلند می‌شود. روپوش گشاد را می‌تکاند و به دو سه قدمی خود را کنار شيشه می‌رساند و خيره به باند در خيالی پريده رنگ فرو می‌رود. حياط درندشت و آجرفرش اميريه، دشت سبزخانه ييلاقی اوشان، ساحل شنی و نمناک ويلای بابلسر، يا حتا کوچه تنگ و دراز محله پامنار، در هر کجايی می‌شد که جمع بچه‌ها جور بشود و به صرافت بازی بيفتند. گاهی هنوز در خلوتی شبانه و در نيم هشياری خوابی گنگ و پريشان طنين جارو جنجالشان را در گوش هايش حس می‌کند، و، پس پلک های بسته تصوير پررنگ و گذرای يکی از آن ها را به وضوحی حسرت برانگيز می‌بيند. حالا انگار در روشنای خاکستری خورشيد پيدا ناپيدا در دوردست باند سايه‌هايی در جنبشند: آزيتا و مازيار در دو سو مقابل هم ايستاده‌اند و به تناوب توپ را به سويش نشانه می‌گيرند. پلک ها را می‌بندد و دست ها را زير بغل می‌زند و می‌کوشد تا با برائت از بيرون توهم کمرنگ خاطره را به تصويری زنده بدل کند. حافظه همچنان خوب کار می‌کند؛ کم و بيش شايد مثل همه آن سال های دور رِفته که کلمه های چغرانبوهی از کتاب های قطور را به ترفند به خوردش می‌داد و هر زمان که می‌خواست پس می‌گرفت. اما يادآوری وصفی آبی بر آتش ميل تصرف پاره‌ای از کف رفته می‌ريزد و يأس را به جای شور به دست نيامده می‌نشاند و در کار جان بخشيدن به يادها در می‌ماند؛ و، يادآوری تصويری هم خيال نابی است که تجلی‌اش کشف و شهود می‌طلبد و تن به خواهش و خواسته نمی‌دهد. دستی در چاهی تاريک فرو می‌رود و خالی بيرون می‌آيد. حتا گوش هم نصيبی نمی‌برد. خوب يادش می‌آيد که مازيار عرق پيشانی را به پشت دست خشک می‌کرد و می‌گفت، "دست مريزاد توپ خورت حرف ندارد!" آزيتا مثل هميشه پشتی‌اش را می‌کرد، "اگر بخواهد خيلی هم خوب بلد است بازی کند. لج می‌کند کله‌اش را نمی‌دزدد." مازيار شانه بالا می‌انداخت و بی‌حوصله چند قدمی دور می‌شد و بعد می‌ايستاد و برمی‌گشت و به تأنی می‌گفت، "و ـ سـ ـ سطی يعـ ـ نی ـ جا ـ خا ـ لی ـ دا ـ دن!" و بعد فرز بر پاشنه پا چرخی می‌زد و تند می‌گفت، "شيرفهم شد؟" اين تکيه کلام مازيار به وقت جدل، آخرين حرف هم بود. حالا، هر چند از ياد نبرده است که لحن آن که اين جمله را بر زبان می‌آورد، وقت بازيهای بی‌شمار کودکی از همدلی نشان داشت و وقت جدال آخرين از تحکم، نه صدا را می‌تواند در خاطر زنده کند، نه صورت را.


آزيتا آستينش را می‌کشد و می‌گويد:


ـ تا وقت پروازمان خيلی مانده، بيا برويم آن کافه روبرويی بنشينيم و مثل آدم حسابي ها لبی به قهوه تلخ کنيم و گپی بزنيم.


پی آزيتا می‌رود و زير لب می‌لندد:


ـ آخر با اين سر و وضع!


آزيتا بی ‌آن که سر برگرداند، می‌گويد:


ـ سر و وضعت با جيب ريالی‌ات جور است، سرکار خانم. می خواهم از جيب دلاری‌ام شيرينی قاضی تحقيق شدنتان را بدهم.


با نوک زبان لب های خشک را تر می‌کند:


ـ هر وقت برگشتيم به حق انشای رأی، با همين جيب ريالی‌ام در مقر حقوق بشر مهمانت می‌کنم به يک ناهار شاهانه.


آزيتا سر برمی‌گرداند و حيرتزده نگاهش می‌کند:


ـ چه پوست کلفتی داری تو!


پوزخند می‌زند:


ـ پوست کلفت و کله ‌خر.


آزيتا قدم تند می‌کند:


ـ شک نداشتم که ماندنت از کله‌خری است، اما ...


وارد که می‌شوند، پا سست می‌کند و بوی شيرينی و قهوه و سيگار را به مشام می‌کشد. آزيتا دور و بر را برانداز می‌کند و به سوی ميزی در کنار شيشه تيره حائل ميان کافه و سالن می‌رود. بند کيف های دستی را به دسته صندلی‌هاشان می‌اندازند و روبروی هم می‌نشينند. آزيتا سفارش شيرينی و قهوه که می‌دهد، قوطی سيگارش را از کيف بيرون می‌آورد و روی ميز می‌گذارد. در نور ملايمی که بر چهره‌اش افتاده است، به تأمل نگاهش می‌کند و می‌گويد:


ـ تو هم که نماندی، کمتر از من شکسته نشده‌ای.


آزيتا چينی به پيشانی می‌اندازد و سر کج نگه می‌دارد و کف دست را تکيه‌گاه چانه می‌کند:


ـ وقتی دو زن بعد از پانزده سال دوباره به هم برسند، معلوم است که اين طوری به هم تعارف تکه‌پاره می‌کنند ديگر، مخصوصاً اگر يک وقتی يکی خواهرشوهر ديگری هم بوده باشد.


به خنده می‌گويد:


ـ من که هيچوقت به تو به چشم خواهرشوهر نگاه نکردم.


ـ همکلاسی و همکار که بوديم؟


سر تکان می‌دهد:


ـ هميشه.


ـ کدام هميشه؟


صدای آزيتا گرفته به گوشش می‌آيد. گارسون با طمأنينه کيک و قهوه را روی ميز می‌گذارد. دور که می‌شود، آزيتا بی ‌آن که نگاهش کند، آهسته می‌گويد:


ـ گفتم که آن وقت فکر می‌کردم طاقت آوردنت از کله‌شقی بی‌حد و حسابت است. لقمه حجاب که گلوگير بود و هزار سيخ و سوزن ريز و درشت را از صبح تا شب به پايين و بالای آدم فرو می‌کردند، همه هيچ؛ طاقت نداشتم ببينم کارم هم مثل هست و نيستم ملاخور شود.


قهوه تلخ را مزه مزه می‌کند و به پوزخندی می‌گويد:


ـ خوب، وقتی حق گرفتنی باشد، پس گرفتنی هم می‌شود.


آزيتا نوک چنگال را به پيچ و تاب در تن نرم و پوک کيک می‌گرداند:


ـ يعنی که زهی خيال باطل! که هی ندهند و هی بگيری یا هی پس ندهند و هی پس بگيری و عاقبت به آخر خط که می‌رسی ببينی از آن وقتی که سر خط بودی هم پس‌تر ايستاده‌ای.


تکه‌ای از کيک را به بی‌ميلی در دهان می‌گذارد و جرعه‌ای قهوه را به اشتياق می‌نوشد:


ـ شايد هم از خط بيرون پريدن خوشايندتر از پس رفتن باشد. حالا ديگر يقينی ندارم.


آزيتا قهوه‌اش را تمام می کند و فنجان را تق روی نعلبکی می‌کوبد:


ـ ما هر دو عاشق بی‌قرار عاليجناب بوديم. لت و پارش که کردند، تو به اميد تيمار کنارش ماندی و من از هول تماشای جان کندنش سر به بيابان گذاشتم.


بلند مي‌خندد:


ـ از کی تا به حال کاليفرنيا بيابان شده است؟


آزيتا سيگاری روشن می‌کند:


ـ از وقتی جناب قاضی اسبق با وردستش جناب تيمسار اسبق از صبح سحر تا بوق سگ سگدو مي‌زنند تا رستوران شرقی را در ناف غرب بچرخانند.


نگاه خيره‌اش را به خط های پيشانی آزيتا و چين های دور چشم های خط کشيده اش می‌دوزد و نرم می‌گويد:


ـ همدرد که نيستيم، اما می‌توانيم با هم همدلی کنيم.


خنده‌ای کمرنگ بر چهره آزيتا می گذرد:


ـ حتماً، چون انگار که هر دو باخته‌ايم.


به دلداری می‌گويد:


ـ اما تو پاک باخته نيستی، دست‌کم خانه و خانواده‌ات را حفظ کرده‌ای.


آزيتا پک محکمی به سيگار می‌زند و از پس هاله دود به طعنه می‌گويد:


ـ بر منکرش لعنت! اين که اين تيمسار ورچروکيده هنوز غيرت نشان می‌دهد و برای درآوردن خرج شهريه پسرش در هاروارد جان می‌کند، يا اين که اين بچه با همه سرتقی‌هايش سر به راه است، البته که جای شکر دارد. پانزده سال آزگار مک دونالد سق بزنی و کوک کوفت کنی و مارلبورو دود کنی و مايکل جکسون گوش کنی و با همه اين ها اُس و اساس خانواده‌ات را از هم نپاشانی، يعنی که شق‌القمر کرده‌ای، گويا! اما... اما...


آزيتا با مهارت قصه‌گويی کهنه‌کار مکث می‌کند. به تأنی پک به سيگار می‌زند و خيره و خاموش نگاهش می‌کند. خرده خرده گرفتگی از چهره‌اش محو می‌شود.


کنجکاو می‌پرسد:


ـ امايش ديگر در کجاست؟


آزيتا سينه‌ای صاف می‌کند و شکلکی درمی‌آورد:


ـ عرضم به حضور انور سرکار عليه، ضعيفه عفيفه محترمه مکرمه منوره، که، ما غريب غربتيها اگر در غربت ستر صورت و عورت نمی‌کنيم، ستر سيرت که می‌کنيم.


نوک بال روسری سياه را ميان انگشت ها می چرخاند و به اعتراض می‌گويد:


ـ اين برِ دنيا که در بر روی پاشنه افشاگری از هر نوعش می‌چرخد، برخلاف آن بر که بر روی پاشنه لاپوشانی می‌گردد...


آزيتا در حرفش می‌دود و به خنده می گويد:


ـ آره، اين ها که دائم چوب برمی‌دارند و در خلأ و خلای خودشان و دوست و دشمنشان فرو می‌کنند؛ اما حالا خيلی مانده تا ما آويزان ها ياد بگيريم دست کم به خودمان کلک نزنيم.


آهسته می‌گويد:


ـ پس تو هم تنهايی!


آزيتا شانه بالا مي‌اندازد:


ـ در نهايت همه همين طورند. چيزی که آزارم می‌دهد اين است که حالا مشتم خالی است.


حيرتزده می‌گويد:


ـ اما تو که دستت باز بوده.


آزيتا سيگارش را در زيرسيگاری خاموش می‌کند:


ـ تو منکر قوام و دوام قيد و بندهای شخصی که نيستی!


ـ معلوم است که نه، اما فقط که نبايد با بيرون درافتاد.


آزيتا به خنده ای نرم می‌گويد:


ـ خوب با غير خودی درافتادن آسانتر است ديگر.


ـ وقتش که می‌رسد، طفره می‌روی.


آزيتا به گارسون اشاره ای مي‌کند و می‌گويد:


ـ من يکبار که وقتش بوده، از روی حساب و کتاب انتخاب کردم؛ همان وقتی که تو بی حساب و کتاب مازيار را نشان کردی. بعد ديگر خب تا به جايی برسی که سبک و سنگين کنی و کم و کسری هايت را اندازه‌ بگيری، شايد آن‌قدر زمان گذشته باشد که موهای کنار شقيقه‌ات سفيد شده باشد. اما اگر راستش را بخواهی، باز هم حساب و کتاب کرده‌ام.


با بی‌صبری می‌پرسد:


ـ چه طوری؟


آزيتا خيره نگاهش می‌کند:


ـ هميشه چيزهايی را به تو می‌گويم که هنوز به خودم نگفته‌ام.


فنجان و زيردستی را کنار می‌زند و تند می‌گويد:


ـ لوس نشو ديگر، زود بگو، شايد ديدارمان به قيامت بيفتد.


آزيتا به ترديد می‌افتد:


ـ بلکه هم اين طور خيال می‌کنم تا خيلی احساس غبن نکنم.


بند کيفش را از قيد دسته صندلی درمي‌آورد:


ـ بالاخره کدام طور؟


آزيتا سينه صاف می‌کند:


ـ به خودم گفتم آزيتا خانم دروغ چرا؟ کم و کسری تو يک رأس عاشق است، نه يک فقره فاسق، پس تا وقتی از آسمان پايين نيفتاده، زيگزاگ نرو!


خنده‌اش می‌گيرد:


ـ حيف اين زبان تو که در غربت تلف شده!


آزيتا قوطی سيگارش را در کيف می‌گذارد:


ـ تلف شده، اما تهرانجلسی که نشده.


به دلجويی می‌گويد:


ـ خوب، حالا هنوز هم دير نشده.


آزيتا کيف پولش را درمی‌آورد تا صورتحساب را بپردازد:


ـ چه فکر کردی؟ تا وقت اشهد به خودم فرجه مي‌دهم؛ بلکه شاهزاده خورشيدم همان ملک‌الموت باشد.


ناگهان بغض فروخورده‌ای در گلويش گلوله می‌شود. به حسرت می‌گويد:


ـ چه طور اين همه سال از تو محروم ماندم!


آزيتا نگاهش را از چشمهای نمناک می‌دزدد:


ـ به رغم ريدمان کلاغها سر سوزنی شک ندارم که زمان بر ما نگذشته است. حالا اگر دو نجيب‌زاده سرد و گرم روزگار چشيده دست بر قضا از راه برسند، به نظر تو ما نونهالان مجدد چه کار می کنيم؟


پوزخندی می‌زند:


ـ بي‌معطلی می‌زنيم به چاک.


آزيتا نيمخيز می‌شود و می‌گويد:


ـ پس بی ‌آن که به پشت سرت نگاه کنی، بلند شو تا راهمان را بکشيم و برويم!


* * * *



خوابش نمی‌برد. حرف های آزيتا ناآرامش کرده است. پشتی صندلی را عقب برده است، اما نمی‌تواند به راحتی او لم بدهد و به آسانی او از حال برود. گرفتگی گوش و گرمای روپوش و روسری در هوای به حبس مانده هواپيما و تندی روشنايی زرد و ته مانده طعم خوراک سرد در دهان آزارش می‌دهد. بلند می‌شود. دامن روپوش را می‌تکاند. کش و قوسی به پشت و کمر کوفته می‌دهد. دور و بر را می‌پايد. گروه کوچک مردان ته‌ريش دارِ يقه پيراهن بسته سامسونت به دست را نمی‌بيند. در سالن ترانزيت فرودگاه که چشمش به آن ها افتاد، به آزيتا نشانشان داد و گفت: "فقط ما زن ها که نشان‌دار نشده‌ايم!" آزيتا به اکراه نگاهشان کرد و گفت: "اما نشان اين ها پيشانی‌شان را سفيد نکرده است." در صف ورود به هواپيما که به تأمل مسافران را برانداز می‌کرد، فقط همين چند نفر به نظرش دولتی آمدند. در ميان مسافران ايرانی جز دو سه پيرزن که به رسم عهد قديم روسری نقشدارشان را زير چانه گره زده بودند، زن های ديگر همه پيش از ورود به حريم و هواپيمای بيگانه آداب همرنگي را به جا آورده بودند. به آزيتا گفته بود بهترست احتياط کند، هر چند انگشت‌نما بودن هيچ‌وقت خوشايندش نبوده است، و هر چند بعيد بود که دست کم در راه کسی زاغ سياهش را چوب بزند. آزيتا اعتراض کرده بود، "تو که به عنوان نماينده اين ها به کنفرانس نمي‌روی!" سر تکان داده بود،" نه، اما خيال برگشتن که دارم، خيال کنج خانه نشستن هم اصلاً و ابداً ندارم. با پروانه باطل هم کاری از پيش نمی‌برم." آزيتا به غيظ گفته بود، "حالا مراقب باش شناسنامه‌ات را باطل نکنند، پروانه‌ات به درک!" به خنده گفته بود، "خيلی چيزها عوض شده." پرسيده بود، "اصل هم؟"


نگاهش بر روی آشنای آزيتا می‌نشيند. فرقی نمی‌بيند، جز اين که خط های کم‌رنگ پررنگ شده‌اند. سر بر می‌گرداند. به دستشويی می‌رود و آبی به سر و صورتش می‌زند. خسته‌تر از آن است که خواب به چشمش بيايد. تا چراغ ها را خاموش نکرده‌اند، می‌تواند کتاب بخواند. از دستشويی که بيرون می‌آيد، با يکی از مردان ته‌ريشی سينه به سينه می‌شود. مرد سينه صاف می‌کند و نگاهش را به پايين می‌دوزد. بی‌اختيار دستش بالا می‌رود تا روسری‌اش را پايين بکشد. قدم تند می‌کند و به سر جايش برمی گردد. سينه آزيتا به آهنگ نفسهای آرامش پايين و بالا می‌رود. زن و مرد جوان و سياه‌موی رديف پشت سر دست در دست هم و تکيه داده به هم به خواب رفته‌اند. بر انگشت‌هايشان نشانی نمی‌بيند. سرور و آرامش صورت‌هايشان نشان از يقين‌شان دارد. پيش از آن که بنشيند، يکبار ديگر به آزيتا خيره مي‌شود. تلخی چهره‌اش را تازه نمی‌يابد.



گوشه آستين روپوش ارمک آزيتا را که سر به هوا جلو رويش شلنگ تخته می‌اندازد، می‌گيرد و می‌کشد و می‌گويد، "هي آزی، صبر کن کارت دارم." دفتر و کتاب آزيتا از دستش می‌افتد و روی زمين ولو می‌شود. هر دو حاشيه خيابان زانو می‌زنند. آزيتا می‌لندد، "چه خبره!" زير لب می‌گويد، "می‌خواستم آن پسره را نشانت بدهم." آزيتا بلند می‌پرسد، "کدام پسره؟" سرخ می‌شود، "چرا داد می‌زنی؟ همان دراماتيکی را می‌گويم ديگر؛ آن ور خيابان دم در دانشکده ايستاده." آزيتا دوباره دفتر و کتاب ها را مرتب کرده و به بغل گرفته است، "خوب اين درازعلی که هر روز همين جا می‌ايستد." برای اين که بی‌اعتنايی آزيتا را تلافی کند، می‌گويد، "برای تو يکي که نمی‌ايستد." آزيتا به آشتی دست در بازويش می‌اندازد، "می‌دانم برای ويدا خنگه می‌ايستد." به لج می‌گويد، "جز من و تو و اعظم خرسه همه بچه‌های کلاس يک عاشق ماشقی دارند." آزيتا می‌خندد، "قپی درمی‌کنند، خره، ماشق‌هايشان را عاشق جا می‌زنند." به دهن کجی می‌پرسد، "يعنی همه چاخان می‌گويند؟" آزيتا به تقليد از لحن خانم بزرگ می‌گويد، "والله بالله عقل خوب چيزی است، دختر! يا برای توی خوش‌خيال چاخان می‌کنند، يا خودشان به خودشان که خوش خيالند، چاخان می‌گويند." با حرص می‌گويد، "تو هم اينطوری دل خودت را خوش می کنی." آزيتا هيچ روی دنده قهر و غضب نيست، "به قول خانم بزرگ الله‌اعلم، حالا تو که شکر خدا مثل من نيستی، بالاخره بفهمی نفهمی يک عاشق ماشق داری." رنگش می‌‌پرد، "چرا برای آدم حرف درمی‌آوری؟" آزيتا می‌خندد، "برای آدم که نه، برای خان داداشم." به غيظ می‌گويد، "فکر کرده که تا هفت سال ديگر که از سفر برگردد، منتظرش می‌مانم! اصلاً کی گفته که من عاشقشم؟" آزيتا جدی سر تکان می‌دهد، "من که نگفتم."



شقيقه‌هايش تير می‌کشد. به مهماندار اشاره‌ای می‌کند. پيش که می‌آيد، ليوانی آب می‌خواهد. در کيف را باز می‌کند تا قرص مسکنی بيرون بياورد. چشمش به کتاب کهنه آزيتا می‌افتد. از قرص خوردن منصرف می‌شود. کتاب را بيرون می‌آورد. به احتياط دستی بر برگ های زرد شده‌اش می‌کشد. حاشيه گوشه چپ جلد سوخته و دور حروف درشت و سياه "مجموعه داستان های آنتون چخوف" چند لکه ريز و درشت افتاده است. ورقی می‌زند و نام داستان ها را در فهرست می خواند. همه‌شان را خوانده است، آن هم نه يکبار و دوبار؛ اما، همه را خيلی پيش‌ها خوانده است. شايد همان وقت ها که تازه از کتابفروشی به قفسه کتاب های آزيتا آورده شده بود. داستان های خوب قديم خوانده شده به يادگاری های کهنه و پر قدر و قيمت صندوقچه پيرزن ها می‌ماند؛ می‌شود گاهی گداری با ادب و آداب تمام دزدانه تماشايشان کرد، اما اگر از پستويشان بيرون کشيده شوند، طلسمشان انگار شکسته می‌شود.



آزيتا روپوش سياه عاريه را از تن بيرون می‌آورد و روی تخت پرت می‌کند و لبه کاناپه که می‌نشيند، در کيفش را باز می‌کند و کتاب را بيرون می‌آورد، «به اين خانم‌بزرگ من نبايد گفت "مادر عتيقه"؟ سي سال است که اتاق مرا همان طور دست‌نخورده نگهداشته. اتاق مازيار را هم همين‌طور. خودش هم مثل روح خلف خانم "هوی شام" وسط اسباب اثاثيه زوار در رفته و گرد گرفته‌اش پرسه می‌زند.» می‌پرسد، "حالا اين کتاب چی هست؟" آزيتا کتاب را به سويش دراز می‌کند، "رفتم دور از چشم خانم بزرگ يک کمی از خرت و پرت های موزه‌ام را کم کنم، دلم نيامد اين يکی را دور بريزم. يکبار ديگر خواندمش. تو هم بخوانش!" با شک می‌پرسد، "غرض و مرضی که نداری؟" آزيتا خنده‌اش می‌گيرد، "نه به جان شما، فقط ياد ايامی که با هم ... برای تغيير ذائقه‌ات خوب است. بس که از جرم و جنايت و قانون و بی‌قانونی نوشته‌ای، قيافه‌ات به تبصره nاُم ماده اَن‌اُم شبيه شده." چای آزيتا را روی ميز پيش رويش می‌گذارد، "تو که هر چه می‌‌نويسم، می‌خوانی." آزيتا به نشانه تأييد دستش را در هوا تکان می‌دهد، «از سر تا ته. اولی را که خواندم، گفتم، "تيمسار می‌گويی چه خبر شده؟" دومی را که خواندم، گفتم، "تيمسار می‌گويی اين دختره چه‌اش شده؟" سومی را که خواندم، درق کوبيدم روی ميز که، بايد بروم ببينم چه مرگش شده که با اين ها اين طور سرشاخ می‌شود.» می پرسد، "پس اين همه راه، بعد از اين همه سال، آمده‌ای ببينی من چه مرگم شده." آزيتا استکان خالی را در نعلبکی می‌گذارد و سيگاری روشن می‌کند، "البته که فضولی‌ام بر همه چيزهای ديگرم می‌چربد؛ اما اين هم هست که در آن کنج غربت دلم برای تو و خانم‌بزرگم يک ذره شده بود." به حرص می‌گويد، "تو را به خدا، تو يکی ديگر اين قدر از غريبی و غربت حرف نزن! هر چه باشد هنوز داعيه عدل و انصاف که داری. انتخاب بين آنجا و اينجا انتخاب بين غربت و غربت‌تر بوده، برای همه، هر کس، هر کدام به نوعی، بين بد و بدتر. حالا ديگر اين همه نک و نال ندارد ديگر. سر تا پای دنيا پر از کولونی است، از همه جورش، حتا در همان جايی که آدم چشم باز می‌کند و به زير و بمش خو می‌گيرد. اين که از نزول بلا بنالی يک حرف است و اين که هی به حال خودِ بلاديده‌ات دل بسوزانی، يک حرف ديگر. اگر يکی فرار را بر قرار ترجيح می‌دهد، به هر دليل و بجا يا نا بجا، ديگر ننه من غريبم بازی درآوردن چه معنی دارد!" آزيتا بلند می‌شود می‌ايستد کف می‌زند: "آفرين، دفاعت حرف ندارد، شتاب نا بجا دارد. اما چون گرسنگی بر قاضی اسبق زورآور شده، جمع‌بندی می‌کنيم و به مصالحه می‌رسيم: هر دو غريب غربتی هستيم و هر دو هم بی‌خود و بی‌جهت نق و نوق نزنيم، بهترست؛ در دکان دادگاه هم اگر بسته شود، بهترترست. حالا شام می‌دهی کوفت کنم يا نه؟"



ليوان آبی را که مهماندار به دستش داده، سرمی‌کشد و آن را در جيب مجله پشت صندلی روبرو می‌گذارد. آزيتا از جايش جنب نخورده است. چراغ های پرنور را خاموش می کنند. کتاب را نخوانده در کيف می‌گذارد.



ظرف ها را که در ظرفشويی می‌گذارد، می‌گويد، "ميزبان از من بهتر پيدا نمي‌کنی. از خستگی و خواب دارم از پا می‌افتم." آزيتا به اعتراض می‌گويد، "واقعاً که، من فقط برای اين خانه‌ات آمدم که تا صبح با هم اختلاط کنيم. با خانم بزرگ بينوايم که ديگر نمی‌توانم دل بدهم و قلوه بگيرم." به عذرخواهی می‌گويد، "جان تو از صبح تا غروب آن‌قدر سر و کله زده‌ام و حرص و جوش خورده‌ام که نگو!" آزيتا شانه بالا می‌اندازد، "خب به من چه! حالا من با آن کار دل‌آزارم اگر آخر شب مثل نعش بي هوش و بی‌گوش بشوم، يک چيزی است؛ تو که به خاطر کار دل‌انگيزت از خير و شر همه گذشتی ..." در حرفش می‌دود، "اگر منظورت خان داداشت است، خيری که برای من يکی نداشته." آزيتا آهسته می‌گويد، "اين را که می‌دانم، اما انگار به خيال خودت يک وقتی عاشق ماشِقت بوده!" نرم می‌گويد، "به خيال خودش." آزيتا به تأييد سر تکان می دهد، "هم به خيال خودش، هم به شيوه خودش. راستش را بخواهی، اينجا که بودم فکر می‌کردم علی‌القاعده در کش و واکش ميان زن و شوهر زن ها کم می‌آورند، چون هم شرع و هم عرف و هم قانون بی‌خود و بی‌جهت طرف مرد را می‌گيرد؛ اما آنجا درست برعکس است. اين است که بفهمی نفهمی حامی آقايان امريکايی مستضعف شده‌ام." دست های خيسش را خشک می‌کند و از آشپزخانه که بيرون می‌آيد، می‌گويد، "پس مازيار امريکايی شده." آزيتا به حاشا سرمی‌جنباند، "اصلاً و ابداً، جان به جانش که کنی، همان تحفه قديمی است که بوده. منتها، نه اين که من اينجا نبودم، يک جای کار شما برای من همين‌طور گره خورده مانده." روی مبل ولو می‌شود و بی‌حوصله می‌گويد، "آماده برای استنطاقم." آزيتا سينه صاف می‌کند، "اختيار داريد، بنده وکيل تسخيری سرکار عالی هستم. لطف ماجرا در اينجاست که شما در مملکت اسلام به خواسته شوهرتان در تعيين محل زندگی تمکين نکرده‌ايد و به اصطلاح فقهی زن ناشزه بوده‌ايد، که اين، برای من يکی مايه تفريح خاطر هم هست. اما سؤالم اين است که، يعنی، اگر حضرت آقا تمکين می‌کرد و به ساز سرکار عليه می‌رقصيد، ميزان عدل جنابعالی چپه می‌شد يا، نمی‌شد؟" خميازه‌ای می‌کشد و می‌گويد، "بس که به مصايب آقايان امريکايی فکر کرده‌ای، اين خيالات به سرت زده است. بين من و مازيار، جز در دوره بچگی، هميشه حد و فاصله‌ای بود که نمی‌گذاشت خوب همديگر را ببينيم. بيشتر هر دو پی خواب و خيال های خودمان بوديم؛ اين ماجرای رفتن و نرفتن بهانه‌ای شد که کار فيصله پيدا کند. من که می‌دانی، نه تمکين سرم می‌شود، نه تحکم." آزيتا مأيوسانه می‌پرسد، "پس هيچ شک و شبهه‌ای نداری؟" محکم سر تکان می‌دهد، "مطمئن باش که دست کم بعد از پانزده سال او هم ندارد. حالا هم يک فيلم امريکايی ناب سانسور نشده برايت می‌گذارم تا با وجدان راحت بخوابم." بلند می‌شود. آزيتا روی کاناپه دراز می‌کشد، "action که نيست؟" به خنده می‌گويد، "نه بابا! آقای هالو به سبک امريکايی است." آزيتا می‌پرسد، "Forest Gump است؟" به حيرت می‌گويد، "مگر ديده‌ای؟" آزيتا ابرو بالا می‌اندازد، "نه، نديده‌ام. خودت گفته‌ای."



پلکها را روی هم می‌گذارد. حافظه هنوز خواب را پس می‌زند.



صبح سر ميز صبحانه از آزيتا می‌پرسد، "چه‌طور بود؟" آزيتا دهانش پر است، نگاهش می‌کند و جوابی نمی‌دهد. وقت پوشيدن روپوش و روسری عاريه، پيش از آن که از در بيرون بروند، رو به قبله می‌ايستد و به شيوه خانم‌بزرگ مشت بر سينه می‌کوبد و می‌گويد، "خدايا، خداوندا، از خداوندی‌ات کم می‌شد اگر يک جفت مجنون متمدن مثل اين آرتيسته امريکايی نصيب من و اين دختر عموی ناکامم می‌کردی!"



* * * *



کنارش خالی مانده است. حالا که آزيتا نيست، می‌تواند کنار پنجره بنشيند و تا هوا تاريک نشده، آبی تيره اقيانوس را تماشا کند. يادش نمی‌آيد در دو هفته‌ای که گذشته، هيچ به ياد آزيتا افتاده باشد. هول و حرص کار مجالش نداده بوده است. تازه راه و رسم کار به شيوه خودش را پيدا کرده است. نبايد وا بدهد. وقت خداحافظی گفته بود، "آزی، تا به تهران برنگشته‌ام، منتظر تلفنم نباش!" آزيتا ابرو بالا انداخته بود، "معنی‌اش اين است که تجديد نظری در کار نيست و وقت برگشت و سر راه و نوک پا هم سری به ما نمی‌زنی." يکبار ديگر بغلش کرده بود، تا چشمهای نمناک يکديگر را نبينند. بعد آزيتا رو برگردانده بود و زير لب گفته بود، "هر چه باشد، آدم مجنون کار باشد بهترست تا مجنون يک ليلی سياه سوخته باشد." بغضش را فرو می‌خورد. نه، آبی کدر چنگی به دل نمی‌زند. کنار پنجره هواپيما يا ميل تماشای آبی مديترانه را دارد، يا هوس سراندن نگاه بر تپه ماهورهای ابريشمی ابر. پس از اين هوا و از اين آرزو هم بايد دل بکند؟ پانزده روزِ پشتِ سر را هر چند کم کار نکرده است، خوب می‌داند که خستگی و گيجی‌اش از جای ديگر است. مهماندار که نوشابه می‌آورد، جايش را عوض می‌کند و در صندلی حاشيه راهرو می‌نشيند. لبخند دوستانه پيرمرد بلژيکی خوشپوشِ صندلی مشابه رديف وسط دلگرمش می‌کند. با احتياط پيش رو را می‌پايد. سر و کله جاهل ميانه‌سال و موبوری که در سالن فرودگاه وقت گذر از کنارش به نفرت نگاهش کرده و تفی بر کف براق سالن انداخته بود، پيدا نيست. می‌داند جايش چند رديف جلوتر است. جای همکار هلندی و گوروف هم خيلی جلوتر است. وقتی گوروف نيم ساعتی پس از پرواز به سراغش آمد و سرِ پا خوش و بشی کرد، می‌شد ترسش را با او در ميان بگذارد؛ اما، حتماً، هر چند اگر هم به گمانش ترس بيجايی نمی‌آمد، در نهايت، برای رفع نگرانی او به حرفی دلگرم کننده اکتفا می‌کرد. اصلاً، حد و حدود حميت مردانه غربی روشن‌تر از آن است که جای گله‌ای باقی بگذارد. گذشته از اين، پيرمرد بلژِيکی خوشرو که شاهد عينی هم بوده، برای وقت مبادا ملجأ مطمئن‌تری به حساب می‌آيد. پيرمرد با نگاه به روسری سياهش اشاره کرده بود و به نشانه تأسف سری تکان داده بود. حيرتزده و بی‌اختيار روسری را پايين‌تر کشيده بود و به لج همه تارهای بيرون‌ مانده از روسری را پوشانده بود و در باب آزادي های شخصی و ادعاهای تو خالی داد سخن داده بود تا بلکه با حرکت تأييدآميز سر پيرمرد خشمش را فرو بنشاند. آنچه برای پيرمرد غريبه نگفته بود، اين بود که به هر حال سخنرانی‌اش در کنفرانس تند و تيزتر از آن بوده که جرئت کند بی‌جهت دل به دريا بزند، و، اين که، روش گاهی به نعل و گاهی به ميخ زدن، برای شرقيان شيوه مرضيه‌ای است. پيرمرد مؤدب که با متانت به حرف هايش گوش داده بود، به دلجويی‌ای پدرانه دستی بر شانه‌اش زده بود و گفته بود که ته‌مانده جهل بشر، يعنی راسيسم، همه جايی پيدا شدنی است. آرام گرفته بود و گفته بود که پيدا کردن دشمن ناشناس را بايد فقط به حساب نوعی بدبياری ناقابل بگذارد.


آشنايی با گوروف هم، اگر از خوش‌اقبالی باشد، ناقابل است. چند روزی سلام و کلامی و نگاه و خنده‌ای و، بعدِ سفر، غرق در گرفتاري های حضر، نشانی غريبه آشنا را وقتی پيدا می‌کنی که ديگر ميلی به نوشتن خطی و موردی برای يافتن ربطی در خود نمی‌بينی. با اين همه ... ناگهان گرمش می‌شود. کلافه بال روسری را درهوا می‌تکاند و سر و گردنش را باد می‌دهد. وقتی گوروف، خميده بر لبه صندلی روبرو و خندان، خيره نگاهش می‌کرد ... نه، نه، بر روی اين شاخه سست نبايد پريد. سرش را به پشت صندلی تکيه می‌دهد. خلاء پوشيده اگر مستور بماند، چاه نمی‌شود؟ پلک ها را می‌بندد.



آزيتا از گرد راه نرسيده می‌پرسد، "اين همه سال تنها مانده‌ای که چه بشود!" به خنده جوابش می‌دهد، "خيلی‌ها حسرتش را می‌خورند." آزيتا قاب عکس های سر تاقچه را تماشا می‌کند، "يکی‌اش هم حتماً من، اين جده طاهره و طيبه‌ ما هم که اين‌طور روبروی دوربين عکاسباشی نامحرم سگرمه‌هايش را در هم کرده، حتماً از تنهايی‌اش که دلخور نبوده." رو به عکس می‌گرداند. آزيتا به حرفش ادامه می‌دهد، "تازه پنجاه سال بی‌آقا بالا سر خانمی کرده." به هواداری از مرحومه مغفوره می‌گويد، "مادربزرگ بيچاره که برای اين که خانمی کند، از خير آقا داشتن گذشت؛ خيلی‌ها بی‌مايه خانمی می‌کنند؛ بعضی‌ها هم فقط از صدقه سر آقا." آزيتا قاب عکس ها را جا به جا می‌کند، "البته ما دو تا چون نوه‌های خوش جنس و خوش‌خيالی هستيم، خيال بد نمی‌کنيم و شهادت می‌دهيم که مادربزرگمان سال های سال در بعضی چيزها را روی خودش بست و بعضی چيزها را بر خود حرام کرد. اما من يکی چون فضول هم هستم، از تو يکی که تودار هم هستی، می‌پرسم، تو چی؟" گيج نگاهش می‌کند، "من چی؟" آزيتا بی آن که سر برگرداند، توضيح می‌دهد، «آن خدا بيامرز اگر يک چشمش به جلو پايش بود تا از صراط مستقيم منحرف نشود، چشم ديگرش به آسمان بود. "تو چی؟" يعنی تو چه کار می‌کنی؟» مثل هميشه از صراحت آزيتا يکه می‌خورد، اما به روی خودش نمی‌آورد. آزيتا پوزخندی می‌زند و به ادا می‌گويد، "شما می‌توانيد به هيچ سؤالی جواب ندهيد." خنده‌اش می‌گيرد، "به وکيلم جواب می‌دهم." آزيتا سر برمی‌گرداند، "پس بنال ديگر!" پرده کتان را کنار می‌زند و آهسته می‌گويد، "من قورت می‌دهم."



پلک باز می‌کند. گوروف خندان و خيره و نيم‌خم گفته است برمی‌گردد. می‌شود بر صندلی خالی کنار دستش بنشيند و با هم درباره فيلم ديشب حرف بزنند. روبرويش خالی است. به سستی سر می‌چرخاند. پيرمرد بلژيکی خوشپوش پينکی می‌رود. شب شده است. به صدای پچپچ و خنده آهسته زن و مرد نشسته در کنار پيرمرد نگاهشان می‌کند. بی‌اعتنا به نگاه تند او و چرت کنار دستی‌شان گرم بوس و کنارند. نگاه خيره حيرتزده‌اش چين و چروک های صورت زن و مرد را می‌کاود. رو می‌گرداند و چشم می‌بندد.



آزيتا ابرو بالا می‌اندازد و چشم گرد می‌کند، "حالا شازده تام و تمام که نه، اما، يعنی يک شازده نيمچه و نيمدار هم به تورت نخورده است؟" شانه بالا می‌اندازد، "نه پی‌اش بوده‌ام، نه پيدا می‌شود." يکي از شب هايی که به اصرار آزيتا تا صبح بيدار می‌مانند، برايش تعريف می‌کند، "... چرا، سفر پيش انگار که يک شازده‌ای ديدم، کپيه گريگوری‌پک، شايد هم خودش بود. يک روز عصر که در هتل مانده بودم، به شنيدن آهنگ آشنايی که با سوت زده می‌شد، کنار پنجره رفتم. سر به هوا و سلانه سلانه کنار سگش می‌رفت. مرا که ديد، پا سست کرد؛ خنده‌کنان سری تکان داد و سوت زنان راه افتاد و رفت." آزيتا دمر افتاده بر کاناپه و دست زير چانه، می‌پرسد، "سگش چطور بود؟ به از خودش بود يا نه؟" سر تکان مي‌دهد، "خيلی ناز بود، اما، درست زير پنجره اتاق من که می‌رسيد، يعنی وقتی که من وسوسه می‌شدم و سر ساعت پنج کنار پنجره می‌رفتم، همين‌طور که بِربِر نگاهم می‌کرد، تنگش می گرفت..." آزيتا بلند می‌خندد، "پس سگ شازده کار بی‌تربيتی‌اش را برای تو می‌آورده." به حرص می‌گويد، "می‌ رید به تماشايم؛ تا می‌آمدم از ديدنش حظّ خاطری ببرم، می‌زد توی ذوقم. شب هم از ترس اين که بوی کار خرابی‌اش بی‌خوابم نکند، توی هوای به آن گرمی پنجره را می‌بستم و به خودم فشار می‌آوردم فقط به خود شازده گريگوری فکر کنم."



احساس مي‌کند کسی کنارش ايستاده است. گُر گرفته و دستپاچه چشم باز می‌کند. مهماندار برايش بالش آورده است. دلخور از بوری، لبخند مهماندار را بی‌جواب می‌گذارد. پيش از آن که بالش را پشت سرش بگذارد، ناخواسته نگاهش به مسافران رديف کنار دستش می‌گذرد. پيرمرد همچنان نيم‌خواب است و رومئو و ژوليت سالخورده هم همچنان دلی از عزا درمي‌آورند. دوباره چشم مي‌بندد.



آزيتا که چهار زانو روبروی تلويزيون نشسته است، ناگهان با غيظ دکمه خاموش کنترل را می‌زند و می‌گويد، "کار از دو طرف خراب است." جوابش می‌دهد، "خوب افراط و تفريط دو روی يک سکه‌اند ديگر." آزيتا نوک انگشت های دست راستش را نرم و پرحسرت بر گل های قالی می‌سراند، "اگر بخواهی در بحر فيلمها و تبليغهايشان فرو بروی، از شدت و حدت سکس چپانی‌شان که بيشتر وقت ها هم در نهايت مهارت و ظرافت است، دل‌آشوبه می‌گيری." دانه‌ای سيب شميرانی را که بعد از گشتن بسيار در بازار تجريش و نيافتن و رفتن به بازار بهجت‌آباد برای آزيتا خريده است، در پيشدستی کنار دستش می‌گذارد، "قرار نيست وقتی روبروی اين جعبه جادو می‌نشينی، مغزت را هم به کار بيندازی. حالا هر جای دنيا که می‌خواهی، باش." آزيتا سيبش را برمی‌دارد و با ذوق و شوق بو می‌کند، «مغز آدم فضول خودش خودکار است. مثلاً وقتی می‌بينم اين فرنگي های کافر اين همه لی‌لی به لالای سگ‌هاشان می‌گذارند و اين همه به خاک توسری کردن ـ به قول خانم‌بزرگم ـ پر و بال می‌دهند و آرا و پيرايش می‌کنند، نتيجه می‌گيرم که سکس مترادف است با سگ: آن برِ آب، عزيز بی‌جهت است، آن‌قدر که صبح تا شب مختار است سوای قر و غمزه‌اش، گُه‌اش را هم به رخ آدم بکشد. اين برِ آب هم "حرفش را نزن"، روز روشن سر و کله‌اش پيدا نيست، اما شب تا صبح صدای زوزه‌اش را از کنج و کنار و پستو و پسله می‌شنوی.»



چشم هايش گرم می‌شود. شايد هلندی هنوز خوابش نبرده است. گوروف گفته است که دوستی‌اش با هلندی تازه نيست. وقتی ديروقت شب به ديدن فيلمی دعوتش کرده، پرسيده است، "دوست هلندی‌مان هم می‌آيد؟" گوروف سر تکان داده است، "قرار بود بيايد، اما خوابش برده است." دو دل مانده است، "حالا کمی دير نيست؟" گوروف به نيمخندی گفته است، "بياييد پشيمان نمی‌شويد." نخستين روز کنفرانس از خستگی راه و ديرخوابی شب و ديربيداری صبح دير رسيده است؛ راهنما اتاق کميته مربوط به کارش را نشان داده است؛ رئيس کميته همان پيرزن سفيدمو و سنگين وزن امريکايی بوده است که سفر پيش گپ و گفتگوی بسياری با هم داشته‌اند؛ دو عضو ديگر را هم که يکی زنی هندی و ديگری مردی هلندی است می‌شناخته است. گوروف تنها عضو تازه‌وارد کميته بوده است که هرچند وقت معرفی خانم امريکايی گفته است که فنلاندی است، وقت تنفس پرسيده است، "شما از روسيه نيامده‌ايد؟" گوروف خوشرو و خوشگو نبوده است، اما دو سه روزی که گذشته است، ديده است در ميان گروه تنها کسي است که می‌شود با او سوای حرفهای حرفه‌ای همسخنی کرد. و ... حالا اگر بيايد و ببيند چشمهايش بسته است ... يعنی نبايد بگذارد که خواب ببردش؟ به ياد حکايت پيرزن و عمو نوروز می‌افتد. بی‌ آن که پلک باز کند، بی‌اختيار شانه بالا می‌اندازد. از کجا که خود گوروف خوابش نبرده باشد. گوروف گفته است، "حتماً به خاطر اسمم فکر کرده‌ايد که روس هستم." سری تکان داده است، اما جوابی نداده است. شب در خلوت اتاق ناآشنای هتل کتاب کهنه آزيتا را ورق زده است و بار ديگر داستان "آنا" و "گوروف" را خوانده است. اگر هم چخوف خواسته بود شرح "آنا"يی پريشان را بگويد، داستان داستان "گوروف" از کار درآمده است. غروب آخرين روز کنفرانس به گوروف گفته است، "گفتم نکند روس باشيد، چون با قهرمان يکي از داستانهای چخوف همنام هستيد." گوروف به نيمخند و نيم‌نگاهي بسنده کرده است و گفته است که فردا صبح در فرودگاه يکديگر را می‌بينند. نه، داستان داستان "آنا" و پيدا شدن گمشده‌اش نبوده است؛ اين "گوروف" است که زير و زبر می‌شود. اما اگر گوروف روسی می‌تواند جرقه‌ای را به آتش بدل کند، گوروف فنلاندی انگار فقط می‌تواند آتش‌نشان باشد. با اين همه، شب سرزده به سراغش آمده است. به شک گفته است، "آخر فردا صبح پرواز داريم، هم من و هم شما." نگاه خيره گوروف ته مانده شک را رمانده است. تند گفته است، "چند دقيقه صبر کنيد تا آماده بشوم." بعد از تماشای فيلم گوروف خاموش تا دم در اتاقش همراهی‌اش کرده است. در جواب "شب به خير" آهسته گوروف حرفی نزده است؛ فقط در را آهسته پشت سر گوروف بسته است، به تماشای مهتاب پشت پنجره ايستاده است، و، سنگين از حال و هوای فيلم ناخن انگشت اشاره را به غيظ به دندان جويده است.


اگر هلندی خوابش می‌برد يا گوروف خوابش نمی‌برد، می‌شد درباره فيلم، يا به قول گوروف روايت مارچلوی ايتاليايی از ماجرای گوروف روسی گپی مفصل بزنند. بايد حتماً به گوروف می‌گفت که به گمانش تفاوت ميان فيلم و داستان فقط از تفاوت ميان عاشق روسی و عاشق ايتاليايی سرچشمه نمی‌گيرد، فرق زمانه هم هست و... اين که، اين روزگار است که بندها را سست می‌کند و... اين که، انگار ديگر هيچ گناهی، حتا گناه فراموشي مارچلو، گناه کبيره نيست، و... اينجا ديگر، فيلم فيلم "آنا" است با شوربختي‌اش و با "ساباچکا"يی که ديگر نه بخت بيدار، که نشانه‌ای از رؤيايی از کف رفته است و... وقتی گوروف پيش از تاريک شدن سالن نمايش گفته بود، «فيلم "چشمان سياه" را نمی‌شود بی‌همراهی بانويی با چشمان سياه ديد»؛ به خنده در جوابش گفته بود، "اما اين بانو سگ ملوسی در کنار ندارد." طعم تنها حرف خوشايند گوروف کی به کامش تلخ شده بود؟ وقتی به پرهيز از نگاه خيره آن چشم های روشن ‌چشم بر حلقه انگشت دست چپ گوروف دوخته بود؟ يا وقتی رو فرو برده در بالش از اندوه نداشتن سگی ملوس اشک هايش را فروخورده بود؟


نه، اگر هلندی هم خوابش برده بود، يا گوروف هم خوابش نبرده بود، باز هم نمی‌شد حرف "ساباچکا" و حسرت نداشتن آن را با غريبه‌ای پيش بکشد. آزيتا اگر بود، اما... يا اگر يکی در راه باريک و تاريک روبرو نرم و آشنا به سراغش آمده بود... دست خسته‌ای به تأنی در هوای مانده تاريک نيم‌چرخی می‌زند و سنگين بر کنارِ خالی يله می‌شود؛ پس پلک های بسته سايه "ساباچکا" رنگ می‌بازد؛ بانو بی "سگ ملوس" در تيرگی فرو می‌رود.



تهران، 1376


بازنگری، 1385

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:3  توسط چشمان بیدار  | 

            برات چه فرقی می‌كند من در چه حالی هستم. اصلا چرا می‌نویسم و تازه چرا برای تو، تویی كه نه زبانم را می‌فهمی و نه اساسا ـ شاید ـ زندگی‌ام برات اهمیتی دارد. چطور می‌توانی بفهمی وقتی شال و كلاه می‌كنم و از رستوران خارج می‌شوم، چه اتفاقی برام می‌افتد. تو همان لبخندها را می‌بینی و كارم را و بعد هم هیچی به هیچی. می‌روی دنبال زندگی‌ات كه نمی‌دانم چگونه زندگی‌ای است. خسته و مرده بعد از  چهارده ساعت كار به خانه‌ات می‌رسی، و من از خودم می‌پرسم آیا كسی هست كه انتظارت را بكشد، برات چای و قهوه دم كند، شانه‌ات را بمالد، بالشی برات بگذارد، تا تكیه كنی یا این كه در تنهایی خودت تلویزیون را بغل می‌كنی و تا فردا روی همان كاناپه‌ی لابد یغور اتاق نشیمنت می‌خوابی!

            شاید تو هم از آن دسته آلمانی‌هایی هستی كه یك هفته‌ی تمام، و تو البته روزی دو شیفت كار می‌كنی، تا آخر هفته‌ها سری به میخانه‌ی سر كوچه‌ات‌ بزنی و تا خرخره‌ آبجو بخوری و بعد هم مست و خراب كپه‌ی مرگت را بگذاری و یك شنبه را تا لنگ ظهر تو رختخواب سر كنی و بعد باز همان میخانه و همان عربده‌ها و همان خستگی‌ها و همان چشم‌های پف كرده و همان اخلاق گه صبح‌های دوشنبه! و لابد اگر فوتبالی براه باشد كه بهتر، آبجوها را بالا می‌اندازی و با آن لباس‌های لوس و آن شال گردن‌های مسخره‌، تو ایستگاه‌ راه آهن عربده می‌كشی و بقیه‌ی قضایا.

            اما تو قیافه‌ات به این اطوارها نمی‌آید. دوشنبه‌ها سردرد نداری، به كسی فحش نمی‌دهی. با این كه هفته‌ای هفتاد ساعت كار می‌كنی، اما همیشه لبخند می‌زنی و اگر من سینی‌ای دستم باشد، در را برام باز می‌كنی كه مجبور نباشم با پشتم به در بكوبم و احتمالا چند لیوان را قربانی كنم.

هر وقت تو را با آن لبخند طلایی‌‌ات می‌بینم، فكر می‌كنم چطور توانسته‌ام این همه سال را بدون این احساس سر كنم كه تو در كنارم نباشی؟! چه ادعاها؟! تو در كنار من؟! منظورم این است كه تو را چند ساعت در روز در همان فضایی ببینم كه آنجا هستم، كه آنجا كار می‌كنم؛ برای این كه نیازی به این مردك نداشته باشم، برای این كه یواش یواش استقلال پیدا كنم و برای این كه اگر شد، یواش یواش، گوش شیطان كر، شرش را از سرم كم كنم. تو این مردك را می‌شناسی. علی را می‌گویم. هیكل گنده و سبیل‌های كمونیستی‌اش را دیده‌ای كه وقتی آب یا آبجو می‌خورد، خیس می‌شود و هی روی آن دست می‌كشد و تازه خیال می‌كند خوشگل هم هست. قد كوتاه، هیكل بدقواره، سبیل استالینی، سر طاس و دهانی بی‌دندان و... تو با آن قد بلند، با آن چشم‌های سبز و آن دست‌های ظریفت كه نمی‌دانم چرا با این همه كاری كه می‌كنی، باز هم این همه ظریفند، چقدر با علی فرق داری. اصلا مگر می‌شود دست‌های یك مرد این همه ظریف باشند؟

همان روز اول كه دیدمت، دست‌هات برام جالب بودند و این را عایشه هم فهمید. علی از من بزرگ‌تر است. 20 سال از من بزرگ‌تر است و من بیست سال از او كوچك‌ترم، هر چند كه انگار این مردك نه بزرگ می‌شود و نه اصلا رشد می‌كند. در همان كودكی سیاسی سی/چهل سال پیشش قفل شده است. هنوز هم منتظر است استالینی ظهور كند و خرابكاری‌های امپریالیست‌ها را راست و ریس كند. هرچند رفیق استالین ریق رحمت را سر كشیده است، این یارو باید دست كم در خانه‌اش، خانه‌ای كه از تصدق سر پناهندگی آن را تصاحب كرده است، برای اسیری كه گرفته است ـ خودم را می‌گویم ـ رل همان استالین را بازسازی كند و مرا به مرگ در سبیری محكوم. لابد تو كه آدم گرمی هستی، فرق گرما و سرما را می‌فهمی! من گرما را در نگاه‌های شیرینت می‌بینم، و لابد تو نمی‌توانی حدس بزنی كه می‌شود آدم در خانه‌اش یخ‌های سیبری را بازسازی كند و خودش مثل خرس قطبی خرناسه بكشد و تا بوق سگ شعارهای صدمن یك غاز بدهد.

البته تازگی‌ها شعارهاش عوض شده‌اند. از وقتی پاسپورت آلمانی‌اش را گرفته و سفری به ایران رفته، بفهمی/نفهمی حرف‌های تازه‌ای می‌زند. چه اشكالی دارد كه آدم تغییر كند؟ به نظر من هم بد نیست، ولی چه تغییری؟! با قاسم آقا و نعلبندیان كه می‌نشیند، صحبت از تایلند می‌كند. خیال می‌كنم دفعه‌ی پیش كه پول‌ها ته كشید، سری به تایلند زده بود، چون هم برنزه شده بود و هم دیگر شب‌ها كمتر سر به سرم می‌گذاشت. من البته از همان اولِ این ازدواج كذایی یاد گرفته‌ام كه خوب است آدم شوهری داشته باشد كه فقط اسمش باشد، ولی خودش نباشد. چه تفاوتی می‌كند؟! وقتی نه عشقی در كار است و نه حتا تحملی، همان بهتر كه وجود نحسش هم از صفحه‌ی روزگار من غایب باشد. چقدر از بابا و مامان بیزارم كه هنوز كه هنوز است حاضر نیستند سایه‌ی جنازه‌ی این یارو از سرم كم شود.

            «دختر، هرچه هست، همان كه سایه‌اش بالای سرت است، خدا را شكر كن!»

و من روزی هزاربار خدا را شكر می‌كنم كه از دست این‌ها هم خلاص شده‌ام. اگر غزاله نبود و اگر نمی‌ترسیدم كه مردك بچه‌ام را بدزدد و به ایران ببرد و بعد طلاقم را غیرشرعی بخواند، حتما حتما راهی دادگاهش می‌كردم. قضیه‌ی فتحی را حتما شنیده‌ای؟ خودم برات تعریف كردم. از وقتی پسرش را از فریده دزدید و به ایران برد، روزگار فریده سیاه شده است. طفلك هر چه كرد بچه را برگرداند، نشد. همه‌ی رادیو/تلویزیون‌ها و تریبون‌های فمینیستی جمع شدند، و كمكش كردند؛ اما فتحی بچه را دزدیده بود و برده بود. و حالا فریده این جاست. با طلاقی كه از نظر حكام اسلامی غیرشرعی است، چون در محاكم غربی صادر شده است. و فتحی دیوانه‌تر از همیشه، بچه را تحویل ننه‌اش داد و دوباره برگشت این‌جا. چه رویی؟! آدم از بی‌حیایی این‌ جماعت سیاسی شاخ درمی‌آورد. و حالا باید شش سالی باشد كه زندان است. دهسالش را می‌كشد و بیرون می‌آید. اما فریده‌ی بیچاره نه بچه‌اش را دارد و نه جرات دارد پا به آن وطن كذایی بگذارد، تا بچه‌اش را ببیند. و من از همه‌ی این چیزها نگرانم. این یادداشت‌ها را هم تو هفت‌تا سوراخ قایم می‌كنم، تا یك وقت یارو بویی از آن‌ها نبرد و در این میان و با این همه ترس و نگرانی، منِ احمق عاشق شده‌ام، آن هم عاشق جوانكی آلمانی و نمی‌دانم چه خاكی به سرم بریزم. 

دست‌هات گرمند. خودت هم می‌دانی، وقتی آفتاب باشد، رنگ چشم‌هات بدجوری سبز است، مخصوصا كه بیشتر رنگ‌های سبز و آبی  و سفید می‌پوشی و من چقدر این چشم‌ها و آن لب‌های سرخ را كه انگار همین حالا از بوسه‌ای طولانی جدا شده‌اند، دوست دارم و تو این را نمی‌دانی. تو فقط زنی را می‌بینی كه گاه پیرمردی به دنبالش می‌آید و با شیطنت می‌پرسی، آیا من با این سن و سال هنوز هم با پدرم زندگی می‌كنم! و من از شیطنت تو می‌خندم؟ یعنی تو می‌بینی كه این مردك چقدر از من پیرتر است؟ لابد جلو آیینه كه می‌ایستی، به خودت می‌گویی: چه خوب كه شكل این یارو نیستی. چه حرف‌ها؟ اگر شكل این یارو بودی كه نگاهت نمی‌كردم. نگاه كردنی هم نبودی. و من برای این كه از دست زخم زبان‌ خاله خانباجی‌ها و خاله قزی‌های وطنی خلاص شوم، تن به این ازدواج داده‌ام. آن موقع برام خوب بود. یك تغییر بود و من نمی‌دانستم كه همیشه همه‌ی تغییرها خوب نیستند. از مار غاشیه نمی‌توان به اژدها پناه برد و این‌ها مرا مجبور كردند كه پناه ببرم. برات ننوشته‌ام كه این یارو همان دوران آخر حكومت امپراطوران كمونیستی سه سالی را هم در باكو و عشق آباد و آن طرف‌ها سپری كرد. وقتی هم پس از فروپاشی آرزوهای استالینی‌اش، پاش به آلمان غربی رسید، و تا آن پاسپورت آبی را تو جیبش گذاشت، مرا هم به این جا كشاند. اولش نمی‌خواستم بیایم. غزاله با من بود و من نیازی بهش نداشتم. كار می‌كردم و خرج هر دومان را درمی‌آوردم. و غزاله‌ی من بعد از این كه پای كوچولوش شكست، دل مرا هم شكست و بابا صدبار بیشتر گفت: «برو پیش شوهرت، هرچه باشد، این بچه پدرش را میخواهد!» میخواهد

دوران جنگ بود. شوروی داشت از هم می‌پاشید و من نمی‌دانستم كی ایران از هم می‌پاشد. برادر حاج آقا كمكم كرد. و بالاخره بساطم را جمع كردم و از آن خراب شده زدم بیرون، با این امید كه علی عقل به كله‌اش آمده باشد و در غربت قدر كانون خانواده را بهتر فهمیده باشد. چه خیالاتی كه غزاله می‌تواند «زیر سایه‌ی پدرش» همان طور كه بابا می‌گفت بزرگ شود، شوهر كند و به سر و سامان برسد و حالا غزاله‌ی من 25 ساله است. من چهل سالگی را رد كرده‌ام و در این غربت كوفتی، عاشق یك جوانك فرنگی شده‌ام و دارم با دمم گردو می‌شكنم. رئیس جمهوری ایران به نیویورك می‌رود و می‌خواهد زیر چشم غرب بمب اتم بسازد و به كشورهای تروریست پرور بفروشد، و من در گوشه‌ی آشپزخانه‌ی این رستوران شیك فرنگی، از تو و برای تو می‌نویسم. خودخواهم، نه، باشد، هستم. می‌خواهم بعد از چهل و چند سال، از خط فداكاری‌های مسخره و برای دیگران زندگی كردن عبور كنم و برای خودم زندگی كنم، برای خودِ خودم و چه اهمیتی دارد؟! كودكی دارد در درون من رشد می‌كند و من باید هر چه زود از شرش و از شر باباش خلاص شوم.

شنبه رفته بودم كتاب‌خانه، كلی گشتم تا كتابی در مورد حق و حقوق زنان پیدا كردم. باید به این كارمندان آلمانی كتابخانه می‌گفتم چه می‌خواهم و این خانم «گوشت گاو» ـ ترجمه‌ی اسم فامیلش همین است ـ مرا به مجله‌ی «اِما» حواله داد. باید با انجمن‌هایی كه زنانه هستند و برای زنان كار می‌كنند و زن‌های كتك خورده را یاری می‌دهند، تماس بگیرم. خودشان راه و چاه را نشانم می‌دهند. این بچه دارد در شكمم تكان می‌خورد و من وقت چندانی ندارم.  

 

امروز بالاخره رفتم دكتر زنان، گفتم دل درد دارم. دل دردهای شدید. كلی آشغال خوردم، تا دل درد بگیرم. باید دكتر را راضی می‌كردم بچه‌ را بیاندازد. پول می‌خواهد. بیمه پولش را نمی‌دهد. عیبی ندارد، چند هفته اضافه كار می‌كنم. مرخصی هم نمی‌گیرم، تا پولش در بیاید. قرار است دوشنبه، پس فردا برای كورتاژ بروم. خوب موقعی را انتخاب كرده‌ام. همین حالا كه رفته است ایران، وقت خوبی است. به دكتر گفتم گذاشته و رفته است. مدت‌هاست رفته است. عایشه هم با من بود. كلی فیلم بازی كردیم تا راضی‌اش كنیم. گفتم بچه مال شوهرم نیست و اگر یارو بفهمد سرم را می‌برد. چه حرف‌ها، من بدبخت هنوز دستم به دست تو نرسیده، هنوز نمی‌دانم وقتی تو را ببوسم، چه حالی خواهم شد و بچه‌ را انداختم گردنت، و دكتر قبول كرد كه شرش را بكند. هیچ احساسی به بچه ندارم. بچه‌ای كه حاصل یك شب تحمل وزن سنگین علی استالین باشد، چه ارزشی دارد؟ فقط یك ماهه بود و حالا خونریزی دارم. عایشه دویست تا بهم قرض دارد و امیدوارم تا باباش برگردد، حالم خوب شده باشد. احتیاج دارم خوب باشم. باید خوب و قوی باشم. برای جنگ با كمونیسم، حتا در اروپای مركزی كلی انرژی لازم است و امیدوارم از عشق تو این انرژی را بگیرم.

این چند روزی كه مجبور شده‌ام خانه بمانم، دلم برات تنگ شده و امروز با همان حالم آمدم سر كار. مرخصی داشتم. مولر موافقت نكرد كار كنم. فقط در بار نشستم، تا به تو نزدیك‌تر باشم و تو جاسیگاری برام گذاشتی و یك كاپوچینوی داغ برام ریختی. روی میز/صندلی‌ها احساس دوری می‌كردم و عایشه همه چیز را می‌دانست. می‌گفت نباید بترسم. مردها مگر كی هستند و خودش از وقتی كه از شر «آقا بالاسر تركش» خلاص شده، با زن‌ها رفت و آمد دارد. زن‌ها را بیشتر از مردها دوست دارد. می‌گوید رابطه با زن‌ها رابطه‌ی بین انسان‌هاست و نه رابطه بین زن و مرد و من در این فكرم كه آیا من هم می‌توانم گاهی زنی را امتحان كنم، شاید بد نباشد. دست كم با زن‌ها آدم حامله نمی‌شود و ارگاسم را آنطور كه عایشه می‌گوید، تجربه می‌كند.

باورت نمی‌شود، اما این كلمه را من بار اول از عایشه شنیدم و نمی‌دانستم كه در بستر، زن هم می‌تواند چیزی‌اش بشود. تصور این كه یك مرد گنده‌ی بدهیبت روی تو بیفتد و با آلت كوچكش روی شكم تو جلق بزند و بعد هم تو را و رختخوابت را كثیف كند، حتما صحنه‌ی كمدی‌ای است و من وقتی از تلویزیون شنیدم كه «سكس» قشنگ‌ترین احساس انسانی است، به خودم خندیدم. عایشه هم همین طور بود. وقتی اولین بار در كلوب ستاره‌ی آبی با مایا دوست شد، وارد دنیای تازه‌ای شد كه حالا دیگر دوست ندارد از آن دل بكند. عایشه با مایا زندگی می‌كند و شانس آورده كه همان سال اول از شوهرش جدا شد. خانواده‌اش طردش كرده‌اند، چون هم لچكش را برداشته و هم طلاق گرفته است. چند تا گناه با هم و عایشه می‌خندد. گور پدر همه‌شان. من الان خوشبختم و بیشتر از این هم نمی‌خواهم. گذشته مال همان‌ها كه دوستش دارند، من از گذشته، خودم را بریده‌ام و این‌ها را وقتی كه سالاد درست می‌كنیم، وقتی كه ساندویچ‌های صبحانه را آماده می‌كنیم، وقتی كه خیار و گوجه خرد می‌كنیم، زیر گوشم زمزمه می‌كند. اولش خیلی می‌ترسیدم كه در كنار یك زن “لزب” كار می‌كنم و دوستش دارم و خوب كه این را علی نمی‌داند، والا مو از سرم می‌كند. عایشه چند بار مرا بوسیده است. با زبان بوسیده‌ است و من همان موقع هم به تو فكر كردم. فكر كردم اگر تو را می‌بوسیدم، آیا هم زمان به عایشه فكر می‌كردم؟! نمی‌دانم. چه خوب كه این جا، هم تو هستی و هم عایشه و فعلا علی نیست و من بچه را كورتاژ كرده‌ام و غزاله برای خودش درس می‌خواند و كار می‌كند و كاری به كار من ندارد. فقط گاه تلفن می‌كند و هنوز جرات نكرده‌ام براش بگویم كه می‌خواهم از شر پدرش خلاص شوم. می‌ترسم طرف پدرش را بگیرد. بعد كه كارم را كردم، خواهد فهمید و لابد مجبور می‌شود قبول كند.

احساس خوبی است، احساس گناه نداشتن. این را هم از عایشه یاد گرفته‌ام. قانون‌ها را، دین‌ها را مردها ساخته‌اند و باب دل خودشان همه‌ی قید و بندها را برای زن‌ها گذاشته‌اند و آزادی ها را برای خودشان. و من این‌جا آزادم. آزاد و خوشحال، فقط دلم می‌خواست نمی‌ترسیدم. هنوز هم می‌ترسم و عایشه می‌گوید گور پدر مردم و هر چه می‌گویند.

دیشب خواب دیدم. خواب یك آخوند را كه می‌گفت پولی به او بدهم تا گناهانم را ببخشد و من گفتم پولی ندارم و او دروازه‌ی جهنم را حواله‌ام داد. نمی‌دانم كه بود، ولی خیلی پولكی بود. حساب كرده بود برای كورتاژ دویست تا، برای عایشه صدتا و برای تو هزار تا و می‌گفت این آخری حكم سنگسار را دارد و من نخواستم بگویم كه تا همین الان عشق من تقریبا یك طرفه است و تو با همه‌ این همه خوبی. ترسیدم. عایشه فقط دویست تا بود و تو خیلی قیمتی هستی و دوست داشتن تو می‌تواند كار دستم بدهد. خیال می‌كرد من این قدر خرم كه پام را به قاره‌ی آسیا یا افریقا بگذارم. نه بابا جان من از این اروپا تكان نخواهم خورد. ملاها باشند برای همان‌ها كه آنجا هستند و تحملشان می‌كنند. من كه تحملشان نكردم و راهم را كشیدم و آمدم این سمت. خب، آره، این علی مرا كشاند این جا. بدبخت را فقط 17 روز گرفتند و بعد كه خانه‌ی دایی‌اش را گرو گذاشتند، و خلاص شد، جانش را برداشت و در رفت، و من چهار سال بعدش آمدم. اما انگار من بیشتر احساس آزادی دارم. بیچاره تا پاسپورت آلمانی‌اش را گرفت، رفت سفارت ایران و هنوز پاسپورتش را تحویل نگرفته، بلیط “ایران ایر”ش را خریده بود. لیاقتش همین است. 

این خونریزی لامصب بند نمی‌آید. فردا مرخصی‌ام تمام می‌شود و می‌توانم باز هم در كنار تو كار كنم و دست كم چند لبخند در روز میهمانت باشم. اما اگر كار این خونریزی بیق پیدا كند، چه خاكی به سرم بریزم؟ علی همین فردا/پس فردا سر و كله‌اش پیدا می‌شود و غزاله دوست پسرش را دارد، و من این وسط گیر كرده‌ام. تو اگر جای من بودی چه می‌كردی؟ عایشه گفت دوباره بروم دكتر و رفتم و كلی هم تو مطب منتظر شدم. این خانم دكتر افغانی كلی تحویلم گرفت و باز هم برام چند روز استراحت نوشت و من، هم باید استراحت كنم و هم نمی‌خواهم. حوصله‌ام سر می‌رود و این بی‌حوصلگی برای این است كه این خانه را دوست ندارم و این كمدها را و این مبل‌ها را و هر طرف را كه نگاه می‌كنم یك روح سرگردان سبیل كلفت از تو هر سوراخی بهم دهن كجی می‌كند و باید منتظر باشم كه ریخت نحسش دوباره پیدا شود و عایشه آه این عایشه چه خوب است و چه مهربان است و من چقدر این طور دوست را در كنارم كم دارم و نمی‌خواهم علی چشمش به او بیافتد كه كارش است. هیچكس را با من و در كنار من و دوست من نمی‌تواند تحمل كند. برای همه یك تهمتی تو آستین چركش دارد و حتما عایشه را هم مثل خودش بدكاره و همه جایی خواهد خواند. فقط من می‌دانم كه آدم می‌تواند زن باشد، ترك باشد، مذهبی باشد و بعد عطای فامیل و شوهر و روسری را به لقایش ببخشد و همانطور كه سنجاق قفلی‌های لچكش را باز می‌كند، خودش را از شر قانون‌های نانوشته‌ی وطنی‌اش رها كند و زندگی كند آنطور كه دوست دارد. من گاه به عایشه كه بیست سال  از من جوان‌تر است، حسودی‌ام می‌شود. نه، حسودی كه نه، حسرتش را می‌خورم و این كه چطور خودم دل و جگرش را ندارم و این همه خنگم و این همه ترسو و این همه بدبخت و هنوز هم ملاحظه‌ی آبرو و حیثیت فامیل را می‌كنم كه پشت سر زن طلاق گرفته چه لغزها كه نمی‌خوانند. لابد همان لغزهایی را می‌خوانند كه من هر روز و هر شب خودم پشت سر خودم می‌خوانم.

 

هنوز هم از دیشب می‌ترسم. می‌ترسم فكر كنم با تو رقصیده‌ام و با عایشه رقصیده‌ام و كله‌ام كمی گرم شده بود و مایا دستم را كشید و وادارم كرد رقص شكم بكنم و با آهنگ تركی تكانی به خودم بدهم و اگر عایشه به دادم نرسیده بود، لابد دوباره رو خونریزی می‌افتادم و نمی‌توانستم فردا را سر كار بیایم و دوباره تو را و عایشه را ببینم و لابد مولر هم از این كه پانزده روز پشت سر هم مرخصی استعلاجی و مرخصی سالانه را ردیف كرده‌ام، كلافه می‌شود و بیرونم می‌كند. نه نمی‌گذارم. امروز كلی ویتامین خورده‌ام. آب میوه و استیك و سالاد و انگار دارم یواش یواش تعارف با خودم را كنار می‌گذارم و یواش یواش روم به كاغذهام باز می‌شود و یواش یواش هر چه را كه دلم می‌خواهد می‌نویسم. انگار كمتر می‌ترسم كه این یادداشت‌ها دست كسی بیافتد. انگار دیگر برام مهم نیست كه ننه/بابام پشت سرم صفحه می‌گذارند، یا اگر اتفاقی دوباره ازدواج كردم ـ مثلا با تو ـ قضیه را از همه‌ی اهل فامیل و در و همسایه مخفی می‌كنند و اصلا جریان طلاق مرا آفتابی نمی‌كنند، تا كسی در باره‌ی من چون و چرا نكند و نفهمد كه ای وای من دوبخته شده‌ام و مثل فخری و سیمین از هر شوهری یكی/دوتا بچه دارم و حالا هم به قول آن‌ها میخ پای تابوت بار گرفته‌ام، آن‌هم از شوهر یا مردی آلمانی. چه جنایتی! عایشه همه‌ی این مرزها را رد كرده است و من حسرتش را می‌خورم. درست مثل همان زمان‌ها كه روشنفكرهای ما می‌رفتند تركیه و آنكارا و ازمیر و استانبول و آن طرف‌ها روشنفكری را یاد می‌گرفتند و از ترك‌ها روزنامه درآوردن و انتقاد كردن به حكومت را یاد می‌گرفتند و كردند و یادگرفتنشان شد پایه‌ی انقلاب مشروطه. من هم در گوشه‌ی این رستوران شیك آلمانی، از عایشه، آدم بودن را یاد می‌گیرم و هی قدم بلندتر می‌شود و دیگر كمتر قوز می‌كنم و كمتر از تن خودم می‌ترسم و یاد می‌گیرم كه جلو آیینه لخت بایستم و به خودم دست بكشم و به تنم دست بمالم و سینه‌های هنوز سفت و خوش تركیبم را، به قول عایشه، جلو آیینه از چند سو تماشا كنم و برای خودم چند تا كرست شیك توردار بخرم و شورتی پام كنم كه جلوش تور باشد و خودم را طوری اصلاح كنم كه این روزها مد است. و این مدل توی این شورت‌های ابریشمی توری مارك فلینا چه قشنگ می‌شود و من هیچ وقت نمی‌دانستم كه زن هم قشنگ است و تنش هم قشنگ است و سینه‌اش هم قشنگ است و دیگر مرد آن زمان‌ها كه بابا می‌گفت پستان‌هام مثل كوهان شتر شده‌اند و من حالا سرم را بالا می‌گیرم و بلوز یقه باز می‌پوشم و جوراب بالا توری و دیگر كفش‌های تخت زشت وطنی را دور ریخته‌ام و به جز موقع كار كردن، كفش‌های شیك قرمز و زرد و سفید می‌پوشم. این روزها كفش‌های رنگی مدند و من از كفش‌های شیك و رنگی خوشم می‌آید و از این كه با این كفش‌ها قدم بلند می‌شود و دیگر احساس توسری خوردگی و كوتوله‌گی ندارم، خوشم می‌آید. احساس این كه تنم زیباست و دیدنی است و چرا باید مخفی‌شان كنم و من دارم دوباره بعد از صد سال با عایشه و این بار در ناف اروپا انقلاب مشروطه را در تنم تجربه می‌كنم و می‌شاشم به هر چه مشروعه و مشروعه طلب است. و تو با چشم‌های سبزت بیشتر هولم می‌دهی كه موهای سیاهم را روی شانه‌هام بریزم و ماساژ بروم و ماسك بگذارم و برای هربار دیدن تو  كلی خودم را از نو كشف كنم و این‌ها را، همه را از عایشه دارم. چه اسم قشنگی دارد. می‌گوید عایشه اسم زن پیغمبر بود و چون همان 1400 سال پیش اعتراض كرد و بر علیه دستور شوهرش، دوباره شوهر كرد، اسمش این همه ماندنی شده است و من همیشه یادم می‌آید كه هروقت اشتباهی می‌كردم، و حتا اگر اشتباه هم نمی‌كردم، بابا بهم می‌گفت: عایشه!

عایشه 18 سالش بود كه محمد 63 ساله مرد و تا هفتاد سالگی‌اش هم زنده بود و در این پنجاه و دوسال چه باید می‌كرد؟ باید زنجیرهای دوباره‌ی دین شوهر و پدرش را محكم‌تر می‌كرد؟ نكرد و خوش به حالش و من به او حسودی‌ام می‌شود كه 1400 سال پیش شجاع بود و من این جا برای هر حركتی باید كلی با خودم «كار توضیحی» بكنم و تازه اگر عایشه نبود، مگر می‌توانستم این همه قد بكشم و این همه راه بروم و این همه دوست داشته باشم؟!  دلم كمتر درد می‌كند و من به فردا فكر می‌كنم كه با تو با هم پشت پیشخوان می‌ایستیم و به مشتری‌ها لبخند می‌زنیم و برایشان غذا می‌كشیم.

17 ساله بودم. یك روز یكی را آوردند خانه و گفتند این شوهرت است و یارو همان جمعه‌اش شوهرم شد. و حالا 26 سال است و من غزاله را دارم و فقط تا می‌توانستم نگذاشتم بچه‌دار بشوم و این داغ ننگ را خریدم كه پسرزا نیستم و مردك می‌تواند برود و یك جای دیگر پسر پس بیاندازد. این را ننه‌اش كه آمده بود این جا می‌گفت. اما زبانش كرم می‌گذاشت اگر می‌گفت این یارو در همه‌ی این بیست سال اصلا كار نكرده است و اگر من كار نمی‌كردم و اگر با خیاطی و خرده خیاطی خرجمان رادر نمی‌آوردم، هنوز هم به دم ادارات اجتماعی این جا آویزان بود. عایشه می‌گوید احمق هستم و این چیز تازه‌ای نیست. خودم هم می‌دانم احمق هستم. بیست سال است این جا هستم. احمقم كه چرا در این بیست سال هیچ تكانی به خودم نداده‌ام و حالا از وقتی كه تو را دیده‌ام، انگار اعتقاد به سرنوشت را هم از دست داده‌ام و انگار یاد گرفته‌ام كه می‌شود عوض شد. می‌شود به جای این كه فقط بساط عرق و تریاك نعلبندیان و قاسم آقا را كنار علی استالین به راه بیاندازی و فسنجان و آش رشته علم كنی، طور دیگری زندگی كنی. 

ترس مثل یك ابر خاكستری دور سرم چنبر زده است. تمام تنم می‌لرزد. از وقتی تشریف نحسش را آورده است و بعد از این كه در تایلند وطن، دخترهای سیزده/چهاده ساله حسابی مشت و مالش داده‌اند و عرق سگی را به ناف سگی‌اش بسته‌اند و بساط تریاكش را راه انداخته‌اند، یك هو یادش آمده كه كسی را هم این طرف‌ها كاشته است كه روی كاغذ زنش است. همان كه می‌خواهد سر به تنش نباشد و می‌خواهد از ترس بمیرد و قیافه‌ی حمام نرفته و سر چربش را دوباره نبیند. و من احمق، همین امروز بعد از آن همه كار، باز هم بساط قورمه سبزی را راه انداخته‌ام و به غزاله گفته‌ام بیاید تا خیر سرش پدرش را بعد از دو ماه سفر سكسی قندهارش دوباره زیارت كند.  

اگر این آخر هفته‌ی كذایی برسد و اگر با تو ـ همان طور كه قرار گذاشته‌ام ـ بعد از كار قهوه‌ای بنوشم، برات خواهم گفت كه این ترس لعنتی دارد مرا می‌كشد و خواهم گفت چقدر تو را و نگاهت را دوست دارم و خواهم گفت كه تنها تو هستی كه زندگی را برام قابل تحمل می‌كنی. لابد اگر تو نبودی، من بالاخره یا دیوانه می‌شدم، یا دست به خودكشی می‌زدم. نه خیال كنی به زن‌هایی كه با علی می‌خوابند حسودی‌ام می‌شود. وقتی كسی را دوست نداری، حسودی‌ات هم نمی‌شود. تازه خوشحال هم می‌شوی كه یارو كمتر سراغت می‌آید و كمتر هیكل نحسش را روت می‌اندازد. اما احساس تحقیر دارم. زنی كه خیانت می‌بیند، بیش از حسادت، احساس تحقیر می‌كند و این را محمد هم می‌دانست. برای همین هم تو موعظه‌هاش گفته بود كه جهاد زن این است كه هوو را تحمل كند. اگر زنی هوو را تحمل كند چند تا غرفه تو بهشت براش رزرو می‌شود و من از خودم می‌پرسم اگر مردی فلانش را دستش بگیرد و حق خودش بداند كه تو هر سوراخی كه راه داد ـ مجانی و پولی ـ راه پیدا كند، چند تا قصر تو بهشت پشت قباله‌ی زنش نوشته می‌شود؟ محمد خودش با همین كارهاش كلی غرفه تو بهشتش برای زن‌هاش و كنیزهاش و صیغه‌هاش از پیش تدارك دید. مساله‌ی آلت این‌ها باید حل شود و احساس تحقیر زن‌هاشان هم باید یك طوری با همین وعده‌ها تخفیف داده می‌شد، تا یك وقتی زهر به خوردشان ندهند.    

            نمی‌دانم مرا چگونه می‌بینی؟ اما اگر می‌توانستی حرف‌های مرا از نگاهم بخوانی، لابد می‌توانستی این را هم بدانی كه بهشت برای من جایی است كه مردی مثل علی استالین آنجا راهی نداشته باشد. بهشت آنجاست كه من و عایشه با هم برویم سلمانی و موهامان را رنگ كنیم و لباس‌های سكسی پرو كنیم و هرچه پول درمی‌آوریم، بدون ترس و نگرانی تو كافه‌ی ستاره‌ی آبی به رقص و بوسه بدل كنیم. رقص و بوسه‌ای بدون ترس، بدون نگرانی و چه غول عظیمی است این پدیده‌ی ناپیدای آبرو كه همه‌ی زندگی را و حتا نوشیدن قهوه‌ای را با تو برام بدل به یك عملیات مسلحانه‌ی تروریستی در آن دوره‌ها می‌كند. چقدر سخت بود و حالا من باید ترسم را ترور كنم و نمی‌توانم.

            عزیزم، وقتی كنارت هستم، زمان مثل باد می‌گذرد. وقتی در این خانه‌ی نكبتی وارد می‌شوم، اصلا زمان نمی‌گذرد. هر شب انگار كه شب قدر است. هزار سال است هزار سال سیاه و من چشم به ساعت، دقیقه شماری می‌كنم و تا می‌توانم وسایل آسایش این یارو را فراهم می‌كنم، تا كمتر حرف‌های ركیك بلغور كند. نمی‌دانم اگر با تو باشم، باز هم مجبورم لباست را اطو كنم و باز هم مجبورم بشنوم كه سلیطه، پیراهنم را كه درست اطو نزدی!؟ خیال نمی‌كنم. تو كه سال‌هاست تنها زندگی می‌كنی، حتما این را هم یاد گرفته‌ای كه همه‌ی كارهای خودت را خودت انجام بدهی و از آن‌هایی نیستی كه تا جوانی، در هتل مامان همه چیزت به راه باشد و بعد هم مامان جانت یكی را برات تدارك ببیند و از همان اولش هم چك كند كه آشپزی و اطوكشی و میهمانداری و فامیلداری و شوهرداری و بچه‌داری و همسایه داری و قرمساق داری را خوب بلد است. چه حرف‌ها؟ می‌توانی بفهمی كه من اصلا تصوری از زندگی در غرب ندارم و نمی‌دانم كه یك مرد اروپایی گاه حسرت این را می‌كشد كه چه زود گذشت زمانی كه زن‌ها هنوز لغت دانشگاه را نمی‌توانستند اسپل كنند. این حد بالای حسرت مردهای غربی است و مردهای ما ـ همه‌شان را می‌گویم ـ مثل دیوار مستراح سفت و سخت از همه‌ی زشتی‌های درون و بیرونشان محافظت می‌كنند. بدجوری محافظت می‌كنند، حتا به قیمت حفظ همین حكومت اسلامی!

            دست‌هام گرم بود. وقتی دستم را گرفتی و ازم خواستی شنبه شب با تو سینما بروم، دستم لرزید. درست مثل چهارده‌ساله‌ها كه هنوز دستشان به دست كسی نخورده و من این جا در این سن و سال، دخترك چهارده‌ساله‌ی بكر درونم را بزرگ می‌كنم و به آزمایش زندگی می‌فرستم. عایشه می‌گوید نترسم. از چه می‌ترسم؟ مگر علی استالین همه جا را آباد نكرده است؟ چرا من می‌ترسم؟ دست بالا می‌بوسمت یا حتا تن گرمت را تجربه می‌كنم. عایشه می‌خندد. شجاع باش! برای گرفتن حق دوست داشتنت مبارزه كن! نه فقط با علی، با 1400 سال تحقیر و یك میلیارد تحقیر كننده، مبارزه كن و من هی زور می‌زنم و می‌ترسم زورم نرسد. می‌ترسم زیر بار این مسئولیت كمرشكن، خم بشوم و نتوانم سر پام بایستم ونتوانم كمر راست كنم و همان جا زیر دست و پای این یك میلیارد تن 1400 ساله له و لورده بشوم.                                                                                                          

25 ژانویه‌ی 2006

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 12:27  توسط چشمان بیدار  | 

تقديم به : ايلانا

در شب‌هاي طولاني جنگ و بمباران‌هاي متداوم،‌ ما در تاريكي مي‌نشينيم و به صداي ضدهوايي‌ها گوش مي‌دهيم و دلمان توي سينه مي‌تپد، تا اين كه چراغ‌ها روشن مي‌شوند و همه يك‌صدا صلوات مي‌فرستند: اللهم صلي علي محمد و آل محمد...
مأمورين به دهان من خيره مي‌شوند...
من به چه كسي بايد درود بفرستم؟
آنها با خيرگي چشمهاي‌شان از من مي‌خواهند كه من هم چيزي بگويم. چه بگويم؟
چه جمله‌اي بود اولين جمله كه با اولين ضربه‌ي شلاق از دهان من خارج شد؟
ـ درود بر ... ؟!!
ـ مرگ بر ... ؟!!
نه ... نه... ديگر هيچ شعاري نمي‌تواند باري از معنا داشته باشد!
به چه چيزي ايمان بياورم؟
چه تصويري بود اولين تصوير كه با اولين ضربه‌ي شلاق ناگهان به ذهنم آمد؟
ايستاده بودم در كليساي دوران كودكي‌ام و مريم مقدس در سكوت به چشم‌هايم خيره شده بود. مريم مقدس مهربان بود. بعد ديدم يك شاخه گل مريم روي سرم پرپر شد. بعد بوي گل مريم درد را از سلول‌هايم بُرد...

حالا بعد از بمباران وقتي چراغ‌ها روشن مي‌شوند، به زبان ارمني مي‌گويم، درود بر گل مريم... بعد به فارسي مي‌گويم: درود بر مريم مقدس...
روي دستمال سفيد، گل مريم را گلدوزي مي‌كنم. اما جز ساقه‌ي سبز آن هيچ‌كس گلهاي سفيد گل مريم را نمي‌تواند ببيند، جز من... .


__________________________

برگرفته از مجموعه داستان آن زن، آن اتاق كوچك و عشق، عزت ­السادات گوشه ­گير، سوئد: نشر باران، چاپ اول، 2004/1383

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:8  توسط چشمان بیدار  | 

بیستو هفت - هشت ساله که وقتمو گرفته. هر روز هر روز میام جلو آینه و با خلال دندون بهش ور می رم بلکه بکشمش بیرون، ببینم چیه. منوچهرِ بیستو چاهارسالم اومده بالا سرم. مچاله شده توی خودشو زل زده به فرق سرم. چشماش سرخ و خماره. می خوام یه چیزی بهش بگم ولی جلو خودمو می گیرم. همه ش نیشش بازه. یک دفعه لثه هام تیر می کشه. خلال دندونو بیش تر فشار می دم. بهش می گم
« از بالا سرم برو کنار پدر سگ.»
خانومم از صبح که بیدار شده دایم دختر هجده سال مونو صدا می کنه. بالاخره هم آشپزخونه رو ول می کنه و می ره توی اتاقش. منوچهر می ره بالاتر و می چسبه به سقف. خانومم از توی اتاق جیغ می کشه. می دوام می رم توی اتاق دخترمون. می گه
« نیست. تشک و بالشش هم خیسه.»
« شاید تا صبح گرمش بوده و عرق کرده.»
« نه، گریه کرده.»
« نه بابا... . »
« پس چی؟ دختر هجده ساله شاشیده تو جاش؟ هر چی لوازم آرایش هم داشته جمع کرده، برده. همه ی شورتاش هم با خودش برده. چی کار کنیم؟ »
می ریم به همه ی کلانتری ها، منکرات، ستادهای امر به معروف و نهی از منکر و پایگاه های بسیج خبر می دیم. مشخصاتشو می نویسن و ازمون عکس می خوان. عکس جشن تکلیف نه سالگیشو می دیم. تنها عکسیه که ازش داریم. می گن پیداش کردیم خبرتون می کنیم. برمی گردیم خونه. تو کوچه از درو پنجره ی خونه ها کله اومده بیرونو نگامون می کنن. منوچهر دور لوستر می چرخه و سیگار می کشه. دوباره می رم جلو آینه. خلال دندونو که می ندازم لای دندون آسیای چپی، یه چیزی مثل لوله ی آهنی قهوه ای رنگ می زنه بیرون. با نوک ناخنم تکونش می دم ولی در نمی آد. پَنسو می ندازم زیرشو می کشمش بیرون. لثه های بالا و پایینم درد می گیره ولی هر جور هست همه ی لوله رو می کشم بیرون. یه چاه نفته. با همه ی دمو دستگاهو پمپ های سرش. اشکامو پاک می کنم. بیستو چاهار سالهِ ناخن می کشه به سقف. طبق معمول آه و ناله ش دراومده. صدای گروپی از پشت سرم صدای گروپی میاد. می دونست الانه که بیفته زمین. چاه نفتو تکیه می دم به دیوارو خانومم رو صدا می کنم. بیستو چاهار سالهِ دو زانو نشسته، داره دور بازوش یه چیزی می بنده. سرنگ و آمپولش هم چیده جلوش. خانومم که از آشپزخونه می آد، چاه نفتو نشونش می دمو می گم
« بالاخره شانس بهمون رو کرد خانم؛ بعد از بیستو هشت سال.»
« به جهنم! هیچ از خودت می پرسی الان هجده ساله ت کجاستو چی کار می کنه؟»
« خودتو ناراحت نکن. با همین چاه نفت پیداش می کنیم. »
دو زانو می شینه جلو منوچهر و ماتش می بره. چاه نفتو برمی دارم، می رم کنارش. چشمم که به منوچهر می افته دلم می خواد با لگد یکی بزنم تو صورتش. می گم
« حرف منو گوش نمی کنه؛ بگو بره تو اتاقش. »
منوچهر می گه
« خودم می رم... می رم بابای قشنگم... خیالی نیست.»
از رو زمین بلند می شه و دو زانو می ره بالا. سرش می خوره به سقفو همون جا می مونه. می گم
« برو اتاق خودت. بیای پایین پدرتو در میارم.»
پاهاشو از هم باز می کنه و دراز کش می ره سمت اتاقش. کفشش می خوره به لوستر. داد می زنم
« بپا! اون دفعه هم زدی قاب عکس آقا رو انداختی.»
بالای لبه ی درو می گیره و خودشو می کشونه تو. چاهو تکیه می دم به دیوارو وردست خانومم می شینم. می گم
«گوش کن ببین چی می گم! نفت این چاهو می فروشیمو دخترمونو پیدا کنیم. بعدش یه کاری اَم برا این پسره درست می کنم که سرش گرم بشه. »
« کجا می خوای بفروشیش؟ اصلاً چاهو می خوای کجا بذاری؟ جا نداریم که تواَم.»
« اونش با من. از همین الان توکل می کنیم به خدا. »
چاهو برمی دارم می رم توی زیرزمین.
« فردا دوباره باید بریم دنبال هجده سالهِ. من دارم دق می کنم به خدا.»
تکیه ش می دم به دیوار. می رم از دور تماشاش می کنم. نوِ نوِ. هیچ جاش زدگی نداره. رنگش قهوه ایه با دون دونای متالیک. برق می زنه. چند تا گونی برمی دارم پهن می کنم کف زیرزمینو چاهو می ذارم روش. سیم برقش جمع شده دور پایه ی یکی از پمپ ها. می دو اَم می رم بالا. اومده روی بالکن وایساده. می گه
« شنیدی چی گفتم؟»
« باشه، می ریم.»
«همه جارو این دفعه باید بگردیم. شبا باید بریم پارک ها رو هم بگردیم.»
می گم
«خانوم! یه چیزی یادم اومد... روزنامه! شاید توش بنویسه هجده ساله هارو کجا پیدا می کنن. بلند شو برو چند تا روزنامه بخر. »
لخت می شمو با شورت می دو اَم تو زیرزمین. سیم چاهو از دور پایه ش باز می کنمو می زنم به برق. تقی صدا می کنه و یه چراغ قرمز بالاسر پمپ ها روشن می شه. سه تا چراغ قرمز کوچیک هم بغلش پشت سرهم روشن می شن. زانوهام می لرزه. بیستو چاهار سالهِ روی سقف غلت می زنه دور خودش. می خوره به لامپ سقفو صورتشو می ماله بهش. بغل چراغ قرمزه یه کلید سبز بزرگ هست. بغلش هم یه جعبه ی شیشه ایِ در داره، که توش پنج تا کلید کوچیکِ مشکیه. دگمه فشار کمو می زنم، فشار زیادو می زنم، یکی یکی همه شونو می زنم. درجه سرعتشو می چرخونم روی دو، سه، چاهار. کلید اتومات ده لیتری رو فشار می دم. از ده لیتری داره تا دویست لیتری. زنم با روزنامه می آد توی خونه. می گه
« بسم الله بگو اولش!»
« خدایا توکل به تو.»
کلید سبزو فشار می دم. چراغ زیرزمین خاموش می شه. چراغای چاه نفت هم خاموش می شه. می دو اَم بالا. خانومم از توی تاریکی می گه
«چی شد؟»
بیستو چاهار سالهِ از بالای در خودشو می کشونه توی حیاط. توی هوا پاهاشو تکون می ده. بالا سرم که می رسه تو خودش مچاله می شه.
« برو تو. برا چی اومدی بیرون؟»
یه سیگار درمی آره می گه
« اتاق تاریکه. اومدم بیرون هوا بخورم. خیالیه؟ »
« تو مگه هوا هم می خوری؟ »
خانومم می پرسه
« برق چرا رفت؟»
« تا کلید چاهو زدم این جوری شد. فکر کنم فیوز پرید. »
« اینم روزنامه. مجبور بودی این موقع شب روشنش کنی؟ »
« احتمالاً چاهش از نوع فشار قویه. فردا ترتیبشو می دم.»
می دو اَم می رم پایینو سیم چاهو از پریز می کشم. همه ی کلیدا رو بر می گردونم سر جاش. خانومم شمع روشن کرده. بوی نویی چاه همه جای زیرزمین پر شده. توی حیاط شمعو جلو صورتش گرفته و ماتش برده به بیستو چاهار سالهِ که بالا سر حوض ملق می زنه و سیگار می کشه. می گم
« شمعو بیار جلو. »
خودمم می رم طرف جعبه کنتور. فیوز بد جوری پریده. کلیدشو فشار می دم. بیستو چاهار سالهِ می گه
« اِی وَل بابای قشنگم.»
برمی گردم یه چیزی بارش کنم، می بینم یه کپه دود بالا سر حوض جمع شده و تا دم در توی بالکن رفته. خانومم می گه
«ولش کن. چاهو کجا گذاشتی؟»
« زیرزمینه. بیا بریم ببینش.»
توی زیرزمین، براش همه ی تشکیلات چاهو توضیح می دم. تموم کلیدا ودرجه های پمپ وکلیدای اتوماتیکش. توی درگاهی وایساده، یه نگاه به چاه می کنه و یه نگاه به من. می گم
« بیا جلوتر، می ترسی ازش؟»
« نه. برا چی بترسم.»
« فردا باید بریم پیت نفت بخریم. یه خرده که گذشت بشکه ی دویست لیتری هم باید بگیریم.»
« پولش چقدر می شه؟»
« پولی رو که برا جهیزیه ی هجده سالهِ گذاشته بودم کنار، فعلاً خرج می کنیم تا ببینم چی می شه. فقط باید صبح زود بیدار شیم بریم بازار. »
برقو خاموش می کنمو می ریم بالا. چاه نفت وایساده و تکیه داده به دیوار زیرزمین. سفره رو پهن می کنه و شامو میاره. می گم
« بخور که فردا خیلی کار داریم. همین الان که این جا نشستی، زیرت یه چاه نفتِ نو خوابیده. می دونی یعنی چی؟ معلومم نیست کِی تموم بشه. ده سال یا صدسال دیگه. برای هفت پشت مون بسه. می تونیم دوباره بچه دار بشیم، ها؟ یه دختر خوشگل که چاق و سرحال و سالم بار بیاد. نه دودی بشه، نه بذاره بره. گوشِ ت با منه؟»
بیستوچاهار سالهِ دور اتاقش چرخ می زنه و خودشو می چسبونه به در و دیوار.
« فکر می کنی الان کجا خوابیده؟»
« هرجا هست جاش خوبه وگرنه از اون جا هم فرار می کرد و می اومد خونه.»
یکدفعه بیستو چاهارسالهِ از تو اتاق می گه
«به آبجی بگو بره یه بسته سیگار بیگیره.»
« خفه شو نره خر، خواهرت گذاشته رفته.»
خانومم می گه
« ولش کن تورو خدا.»
« شده همه ی نفت این چاهو بدم، پیداش می کنم. پا شو رختخوابا رو پهن کن بخوابیم. فردا سرمون شلوغ می شه.»
نشسته، هاج و واج سفره رو نگاه می کنه. خودم سفره رو جمع می کنمو می رم رختخوابا رو میارم. باز از توی اتاق صدای گروپی می آد. خانومم صورتشو چنگ می زنه و بلند می شه. منوچهر توی درگاهی اتاق خورده زمینو به خودش می پیچه. خانومم از پشت بازوهامو دو دستی می گیره.
«آخر دقِ مون می دی قرمساق.»
« به مرتضا علی اسیرتم بابای نازم. خمارم.»
از پشت بازومو فشار می ده که چیزی نگم. برمی گردم، می بینم چشماش پرِ اشکه. می گه
« کاش زودتر این چاهو پیدا می کردی. »
دستشو می گیرمو می ریم توی رختخواب. می گه
« نگاش کن تورو خدا!»
توی درگاهی اتاق چمباتمه زده و داره تزریق می کنه. می گم
« برو تو اتاقت بچه! »
سُرَنگ و خرتو پرتاشو جمع می کنه و چاهار دستو پا میاد طرف مون. آستیناشو زده بالا و دور بازوهاش یه چیزی مثل جوراب توری بسته.
« این قدر فحش نده بابای قشنگم. پسر بزرگتم.»
دلم می خواد یکی بخوابونم تو صورتش.
« برو تو اتاقت. اون چیه بستی به خودت؟»
خانومم در گوشم می گه
« جورابای دختره رو می ره بر می داره.»
برمی گرده اول چاهار دستو پا داره می ره بعد از رو زمین بلند می شه. دستو پاهاشو از هم باز می کنه و می ره طرف لوستر.
« یواش. نخوری به لوستر، کره خرِ. دیوونه مون کردی تو، بچه.»
سرش می خوره بهشو لامپ لوستر خاموش می شه. از پشت می چسبه به سقفو دیگه تکون نمی خوره.
« ایشالا بمیری که قبرتو همون جا بکنن.»
دوتایی دراز می کشیم توی رختخواب. سرشو می چسبونه به سینه م می گه
« تو رو خدا یه کاری بکن. »
« این همه به پلیس و کلانتری ها خبر دادم. عکسشو دادم. دیگه چی کار کنم؟»
« نه... اینو می گم. دی روز که رفتم تو اتاقش، دیدم پاهاشو باز کرده، داره به اون جاش سوزن می زنه. وسط پاهاش... .»
« بذار از اون بالا بیاد پایین، آدمش می کنم.»
« نمی خواد آدمش کنی. یه کاری براش دستو پا کن سرش گرم بشه.»
« ایشالّا درست می شه. هر چی خدا بخواد.»
تو بغلم خوابش می بره. یاد چاه می افتم. منوچهر خودشو به سقف می ماله و ناله می کنه.
«آروم بگیر می خوایم بخوابیم. چرا نمی ری بِکَپی؟»
« سیگار ندارم، حالیته؟»
یکهو از توی تاریکی می آد بالا سرم.
« منوچهر برو اون ور، منو کفری نکن. »
« بابا پول داری بهم بدی؟ به مولا اسیرتم.»
میاد پایین تر. احساس می کنم به قلبم داره فشار می آد.
« نه، ندارم. برو کَپِ مرگتو بذار بچه. دِ برو، نه!»
« بی مرام دارم می میرم... عشقی! همه ش پول یه سیگار می خوام.»
تو شیشو بِشِ اینم که بخوابونم زیر گوشش. دستم بهش می رسه.
« برو بچه. می دونی خواهرت کجا رفته؟»
« رفته برام سیگار بیگیره.»
« پف یوز فرار کرده، می فهمی؟ حالا برو روی سقف ملق بزن.»
با چشمای قرمز و کبودش نگام می کنه.
« از بس خونه سوسک داره. »
« برو اون ور بوی سیگار می دی. دارم خفه می شم، بی پدر.»
«آبجی که اومد، ازش می گیرم. اون مرام داره. ولی چی ی ی... تو نداری.»
تا بیام بلند شم بزنم تو گوشش، دور می زنه و پاهاشو تو بغلش جمع می کنه و درمی ره. داد می زنم
«مزلف!»
« تا آخر عمر اسیر آبجی اَم.»
توی تاریکی هال گم می شه. خانومم بیدار می شه و می شینه. می گه
« چی شده؟ هجده سالهِ اومده؟»
« نه بابا... بخواب.»
« آخرش به خاطر این چاه نفت تا صبح دیوونه می شی. »
«تازه سر عقل اومدم. می خوام عکس هجده سالهِ رو بدم هر روز تو روزنامه بزرگ چاپ کنن و زیرش بنویسن فرار کرده. بهشون می گم بنویسن هرکی پیداش کنه، بهش نفت می دم. مگه تو همینو نمی خوای؟»
« بس کن بگیر بخواب. مگه فردا نباید زود بلند شیم؟»
«مثل این که حواست نیست. این جوری دخترمون پیدا می شه. اگرم دزدیده باشنش، ممکنه بخاطر نفت باهامون تماس بگیرن.»
«یعنی دزدیدنش؟»
« شاید. نفت می دیم هجده ساله مونو برش می گردونیم؛ اول باید بگم بیان ترتیب برق فشار قوی رو بدن. به اونا هم نفت می دم. یه قرون پول خرج نمی کنم. یعنی ندارم که بدم. خوبه، نه؟»
« آره. بخواب تا فردا مرد قشنگم. »
از توی اتاق منوچهر صدای آه و ناله میاد.
« بلند شو ببین داره چی شده.»
« هیچی. سیگارش تموم شده معلوم نیست داره چه غلطی می کنه. »
« خب برو ببین چه غلطی داره می کنه. »
بلند می شم که برم سراغش، از اتاق می آد بیرونو از بالا سرم رد می شه. پاش می خوره به صورتم. جلو چوب لباسی دم در، روی زمین وایمیسه. کتمو از گِلِ میخ بر می داره و زل می زنه بهم.
«معلوم هست داری چه غلطی می کنی؟»
« می خوام برم سیگار بخرم. خیالیه داش؟»
« تو که پول نداشتی!»
« حالا دارم. »
کتمو پرت می کنه جلوم. می رم طرفش. می پره بالا و دور خودش می چرخه و در و باز می کنه. زانو هاشو جمع می کنه و می ره توی کوچه. کتمو بر می دارم، می بینم هر چی پول داشتم برداشته. خانومم از تو هال می گه
« چی شده؟ هجده سالهِ اومده؟»
«نه. این یکی هم رفت.»
می رم دم درو کوچه رو نگاه می کنم.
« خب نمی ذاشتی بره.»
می بینم نشسته روی سقف یکی از ماشینا، پولارو می شمره. خانومم میاد دم در می گه
« چی شده؟»
چشمش می خوره به بیستو چاهار سالهِ. مارو که می بینه، بلند می شه و رو هوا غلت می زنه و می ره. درو می بندمو می آیم تو.
« همه ی پولامو برداشت رفت.»
« ولش کن. وقتی برگشت بشین باهاش حرف بزن.»
« دیگه تو خونه راش نمی دم.»
دوباره برمی گردیم زیر لحاف. نمی دونم بالاخره کی خوابم می بره. توی کوچه دارم راه می رم. یه مرد گورزاد از توی زمین جلو پام در می آد بیرون. ریشو سیبیلش تا زانو هاش اومده. در و دیوار کوچه سرخ و سبزه. از تو پنجره خونه ها هم همین جور کله ست که اومده بیرونو دارن تماشام می کنن. گورزاد می گه
« دندوناتو کشیدی؟ »
« نه. برا چی بکشم؟»
« مگه تلویزیون نگاه نمی کنی؟ »
« نه. »
گورزاد ریششو می ندازه دور گردمو سرمو می کشونه جلو صورتش. می گه
« همه تون باید دندوناتونو بکشین. »
بوی گلاب می زنه زیر دماغم. می گم
« باشه آقا... .»
« بچه داری؟»
« دو تا... دارم خفه می شم، ول کن.»
« چند سالشونه؟»
« یکی شون بیستو چاهار سالشه، اون یکی هم هیجده سالشه.»
ریششو از دور گردنم بر می داره. می گه
« خیلی خوبه. به زنت هم بگو بیاد. زن که داری؟ »
« آره. »
« الان کجاست؟ »
« رفته روزنامه بخره.»
یکهو فرو می ره توی زمین. ولی نوک ریشش بیرون می مونه. راه می افتم که برم، یک دفعه باز جلوترم از توی زمین میاد بیرون.
« تلویزیون نیگا کن. برات خوبه.»
زیر لبی یه چیزی می گه و ریششو می بنده دور گردنش. بر می گرده و به دو می ره. بلند بلند می گه
« بدون دندون می خوریم، با نِی می خوریم ... .»
از پشت لختِ لختِ. یه شست دست بزرگ مردونه روی کمرش خالکوبی شده. برگشتم طرف خونه. دیدم هیجده سالهِ چادر سرش کرده و پشت سرم وایساده. به نظرم حامله میاد. شکمش از زیر چادر زده بیرون. می گه
« بابا زود بیا، داداش منوچهر چسبیده به سقفو داره گریه می کنه.»
« تو کی اومدی؟ این چیه برا خودت درست کردی؟ »
« بابا از چشماش دود می آد بیرون. داریم خفه می شیم.»
دوتایی می دُویم سمت خونه. همه جارو دود گرفته و هیچی معلوم نیست.
«کجا اَن؟»
« تو اتاق منه. مامانم اون جاست. »
خانومم جیغ می زنه و می گه
« بیا مردِ قشنگم، بیا این جا... این جا... .»
توی اتاق که می رم، همه جارو دود گرفته. هجده سالهِ می گه
« برو جلوتر بابا. وسط اتاق... . »
می رم جلو. اتاقو دود گرفته. خانومم وسط اتاق نشسته و سقفو نگاه می کنه. منوچهر از کمر چسبیده به سقفو دستو پاهاش آویزونه. از چشماش دود سفید می زنه بیرون. صداموکه می شنوه، می گه
« بابای قشنگم... .»
« زهر مار. خونه رو پر دود کردی، پدر سگ. خواهرت حامله س. چرا ملاحظه نمی کنی بی پدر.»
به هجده سالهِ می گم دست مادرشو بگیره و از اتاق برن بیرون. خانومم از جاش جُم نمی خوره. همچین سقفو نگاه می کنه وخودشو تکون تکون می ده که انگار دعا می خونه. بیستو چاهار سالهِ لابلای گریه ش می گه
« نه... نه... مامان قشنگم نرو. اسیرتم... بابای قشنگم منو می زنه به مولا.»
هجده سالهِ که می ره زیر بغل خانومم رو بگیره، منوچهر از سقف کنده می شه و می افته روشون. جفت شون با هم جیغ می کشن. هجده ساله می گه
« بچه م داداش... مامان جون... .»
می دواَم که برم بلندش کنم بگیرمش به کتک. دود اون قدر زیاده که جلو پامو نمی تونم ببینم. نمی دونم پام به چی می گیره که سکندری می خورمو دهنم می خوره به پشتی صندلی جلویی. بغل دستیم خنده ش گرفته. لبو دهنم گزگز می کنه و می سوزه. بغل دستیم می گه
«این زنا از ترمز ماشینم جیغ شون در میاد.»
از پنجره که بیرونو نگاه می کنم، دو تا ایستگاه رد شدم. ایستگاه بعدی پیاده می شمو و پیاده راه می افتم سمت خونه. توی کوچه دخترمو می بینم.
«کجا سر شبی؟ ها؟»
« می رم داروخونه دواهای مامانو بگیرم. امروز بالاخره راضیش کردم بریم دندون پزشکی. براش چرک خشک کن نوشته. »
« لازم نکرده. پس منوچهر کجاست؟»
« نمی دونم.»
« نسخه رو بده خودم می گیرم.»
وایمیسم تا بره توی خونه. تا داروخونه که برمو برگردم، همه ش فکر می کنم که باید راضی ش کنم دندوناشو بکشه. اگه یکی شو بکشه، ترسش می ریزه. هر چی بهش گفتم چرک دندونات بالاخره می زنه به لثه ت. ولی باور نمی کرد که نمی کرد...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:25  توسط چشمان بیدار  | 

(1)
حضرت قطب، پنجشنبهء گذشته از چاکر ناراحت بودند، پالوده ای که از سرداب برایشان برده بودم، زیر دندانشان صدا نمی داد، همه می دانند که پالوده گرم، له می شود، خود آقا در خوردن تعلل کردند، حتم حکمتی بوده که تناول پالوده را عقب انداختند، ثبت وجوهات متبرک طول می کشد؛ حضرت عادات خاصی دارند، هر وقت طبعشان چیزی می خواهد، طفل می شوند، پا به زمین می کوبند، عصبی و بهانه گیر می شوند، سر پالوده غیظ کردند، برای برگرداندن ظرف به اتاق خلوت رفتم، آقا نگهم داشتند، تا همان وقت گونه خانم ها را بازدید کنند؛ هر کار کردم منصرفشان کنم، نشد، مهمترین کار پنجشنبه ها، بازرسی صورت زنها است، اما پنجشنبه دلم گواهی بد می داد، اوقاتشان تلخ بود، ترسیدم باز بلایی سر یکی از زنها بیاورند، آقا نگذاشتند ظرف پالوده را ببرم، به دستور آقا سکه های مسی متبرک را در کیسه ها گذاشتم تا در عوض وجوهات پیروان، به آنها رد گردد.
پنجشنبه ها زنها برای بازدید ردیف می شوند، آقا روی صندلی روسی شان می نشینند و زنها یکی یکی صورتشان را جلو می آورند، آقا با پشت دست، روی صورتشان می کشند، وای به حال زنی که درست بند نکشیده باشد، اولین مو یا حتی پرزی که به دست آقا بخورد، غیظ می کنند، لازم نیست حکم کنند، خود زن می داند که باید چه کند، دست من را می گیرد تا ببرمش به مطبخ قدیمی؛ چاکر هم باید صورت زن را به دیواره دود زده مطبخ بمالم،دلم رضا نمی دهد، همیشه می گذارم تا خود زنها صورتشان را بکشند، از نوک بینی تا تمام صورت، خون و سیاهی با هم مخلوط می شوند، زن ها را باهمان وضع پیش آقا می برم، دستور آقا مشخص است؛ زن رو سیاه باید تا پنجشنبه بعد با همان وضع بماند، تا بقیه اهمیت اصلاح صورت را بدانند. بعضی وقتها نمی توانم خراشیدن صورت زنها و گریه هایی که صدای پت پت می دهد را تحمل کنم، توی اتاق آفتاب نشین منتظر می مانم، بغل سوگل خانم، تا کار زن خاطی تمام شود.
دلخوشی آقا به همین کارهاست، خودشان به من گفته اند، دوست دارند زنها به ردیف بیایند برای وارسی کردن، چه حال خوبی دارند وقتی زنهایشان مرتب و برق انداخته، بهشان ابراز علاقه کنند؛ آقا التفات دارند، به بنده می گویند، بچه ... وقتی اینطور صدایم می زنند، حسرت را می فهمم، می دانم که آقا بچه دوست دارند، دوا درمان بی تاثیر است، آقا نمی توانند، نمی دانم باید بنویسم یا ... آقا هیچ وقت پدر نمی شوند، حتم تقدیر اینطور خواسته؛ سه شنبه پیش مرا خواستند، در آغوش کشیدند و گذاشتند کنارشان بنشینم، صدایشان گرفته بود:
- یادت هست، روزی که به عمارت ما آمدی؟
فهمیدم که باز غصه دارند، تا امر به صحبت نکردند، هیچ چیز نگفتم، فقط سر تکان دادم؛
"چند سالت بود؟ ... پنج شش سالی کمتر از من ، 8 سالت بود شاید، از سر مکتب آمده بودی؟ آهان ... حضرت ابوی آمدند پهلوی من که داشتم با دخترها بازی می کردم، گفتند قرار است تو بیایی تا عمله حرم بشوی، نظر من را می خواستند، لباس مشکی و بلندت و آن کلاه نمدی مشکی سوراخ شده را که دیدم، گفتم، عالی است، برای بازی خوب است، ریش هم که در نیاورده، هیچ وقت نمی فهمد ریشو بودن چه ظلمی است، آقا نمی دانستند که از من مرد در نمی آید، گفتند هم عمله حرم می شوی هم لله بچه هایم، تازه سواد هم یادشان می دهی؛ خدا بیامرزد پدرت را، با برادر بزرگت آمده بود، برادرت چه مرضی داشت؟ ... آمده بودند برایش شفا بگیرند. خدا برادرت را هم بیامرزد، عمرش به دنیا نبود، حضرت ابوی شفایشان دادند، اما پیمانه که پر شود کاری از دست کسی بر نمی آید. پدرت تو را به حضرت ابوی سپرد، وقت نشد همان وقت با تو صحبت کنم، فی المجلس تو را برده بودند آهنگری، ندیدی، پدرت چند اشرفی را که ابوی دادند، قبول نکرد، فقط یکی را برای تبرک برداشت، فکر کنم دیگر سراغت نیامد ... البته اجازه دخول هم نداشت، خوب آهنگری چه خبر بود که تا دو سه روز پیدایت نشد."
آقا دوست دارند هر پنجشنبه قضیه آهنگری را برایشان تعریف کنم، هر بار مثل اینکه دفعه اولی است که قضیه آهنگری را می شنوند با لذت گوش می دهند.
" از عمارت بیرون آمدیم ، فاصله اتاق ملاقات تا آهنگری را با قاطر رفتیم، آهنگر تا اسم قطب بزرگ را شنید تعظیم کرد و دهنه های دکان را روی هم گذاشت، خجالت کشیده بودم، تمام لباسهایم را در آوردند، دو نفر از فراشها که هنوز برایتان کار می کنند، بازوهایم رامحکم گرفتند آنقدر که سیاه شدند، طاقباز، روی یک میز پایه کوتاه، خواباندنم، آهنگر که تازه کوره را راه انداخته بود، کوره را دست شاگردی داد و آمد سراغم، بغض کرده بودم، داشتم خفه می شدم، اگر برای جیغ زدن، جسارت پیدا می کردم، نفسم در نمی آمد، یکی دیگر از شاگردها، سندانی آورد و گذاشت پایین میز، بالاخره نفسم جا امد، آمدم فریادی بزنم که یکی از فراشها دستمال کثیف و چسبناکش را چپاند توی دهانم، یکی از فراشها دو بازویم را گرفت و دیگری بیضه هایم را روی سندان گذاشت، آهنگر که چکش را بالا برد، چشمانم را بستم."
" یادم هست روزهایی که با آن دامن گشاد توی اتاق آفتابی می خواباندنت، من با تیر کمان سنگی ام، ورم جلوی دامنت را نشانه می گرفتم، الان می دانی که من سنگ می پرانده ام آن موقع فکر می کردی که سوزش طبیعی زخم است، مگرنه ؟ دمرو می افتادی و نیز نیز می کردی."
سری به تایید تکان دادم.
روزهای ملاقات که مردم برای دیدن حضرت قطب می آیند، من از حرم تکان نمی خورم، مطمئن می شوم که اهل حرم نمی توانند بیرون را بپایند، اتاقها که هیچ کدام پنجره ندارند، سوراخهایی را که زنها توی دیوار در آورده اند را پیدا می کنم و پرشان می کنم، کنار در، روی صندلی روسی می نشینم، برای اینکه زن ها آرام بگیرند از بیرون عمارت برایشان می گویم، از خیابان و کوچه ها، پارچه های روز، آدم های جدید و .... البته حرفها را صد بار گفته ام همین که می فهمند حرفهایم تکراری است گوش نمی کنند، آخر خودم چند سالی است که از عمارت بیرون نرفته ام؛ هیچکس داخل حجله اش نمی ماند، هر کسی حجله اش را مرتب می کند و بیرون می زند؛ زنهای جوانتر که تازه پیشکش شده اند، به امر و نهی من توجهی نمی کنند، می خواهند که از کنارم رد شوند و از اتاق ملاقات سر در بیاورند، می دانند که با هیکل نحیفم نمی توانم جلویشان بایستم، به خواهش هایم وقعی نمی گذارند، آخر ترکه ام را می تابانم تا بفهمند اوضاع خراب است، همه به گوشه هایشان فرار می کنند، آنها که وقیح ترند، فحشی می دهند و چابک می گریزند تا سر ترکه انارم بهشان نخورد.
آقا دو سه بار در بین بار عام می آیند به حرم، دستی در محاسن مشکی شان می کنند. نگاه غضبناکی به همه می اندازند، مرا به کناری می برند و اسم خاطیان را می خواهند، دلم رضا نمی دهد، می گویم همه سرشان به کاری گرم است، یا بند می اندازند و یا وسمه می کشند، آقا باورشان نمی شود، چارقد گل اشرفی بزرگ را نشانشان می دهم، می گویم چارقدی می بافند که صد بار دور عمارت بپیچد و باز زیاد بیاید، آقا به سمت مردمی می روند که منتظرشان هستند، اما هنوز شکشان به جاست، هنوز سایه آقا دور نشده که زن ها دورم می ریزند و دیگر از ترکه هم پروا نمی کنند، چه رشوه هایی که نمی دهند، از کارهایشان عرق سرد می کنم، حرفهایی می زنند که اگر یک کلمه اش را به آقا بگویم زمین گیرشان می کنند، هیچ کدام که از سوگل خانم عزیز تر نیستند، چه بلایی سرش آوردند و انداختنش گوشه اتاق آفتاب نشین تا بمیرد، اگر التماس من نبود غذایش هم نمی دادند؛ من خبر کار سوگل خانم را به آقا ندادم، خودشان دیدند، البته از بلاهت خانم هم بود، عکس یک مرد فرنگی کافر را توی اسباب حمامشان قایم کرده بودند، آقا عکس را پیدا کردند، شاید یکی از زن ها که به زیبایی سوگل خانم حسد داشته، به آقا گفته و گرنه بعید بود که آقا بیخود به وسایل سوگل خانم عزیزش دست بزنند.
آقا در یک بازرسی پنجشنبه، پرزی روی صورت سوگل خانم پیدا کردند، خودم شاهد بودم که آقا می خواستند از کنار قضیه بگذرند، اما وقتی دیدند همه دارند نگاه می کنند با رنگ زرد به من اشاره کردند، دست سوگل خانم را گرفتم تا برویم مطبخ، آقا صدایم زدند، نگاهم کردند، از نگاهشان فهمیدم که باید فقط صورت خانم را سیاه کنم و نگذارم آسیبی بهشان برسد، حتی اگر آقا نمی گفتند محال بودم بگذارم زخمی به صورت بی خط خانم بیفتد، به مطبخ که رسیدیم، خانم دست من را رها کرد، نتوانستم جلویشان را بگیرم، گریه می کردند و مثل دیوانه ها صورتشان را به دیوار زبر و سیاه می کشیدند، خون نمی گذاشت سیاهی به صورتشان بماند، نمی دانستم چطور باید جواب آقا را بدهم، خانم خودشان آرام شدند، خون و سیاهی به یقه پیراهنشان نشت کرده بود، خانم را بلند کردم تا به طرف حرم ببرم که آقا پیدایشان شد، دهانشان پرکف بود، غضبناک نفس می کشیدند، فکرم به هر جا رفت الا اینکه آقا توی اثاث خانم، عکس یک مرد فرنگی پیدا کرده باشند، عکس پیش من است، تبلیغ یک کلاه فرنگی است، مرد کافر، با سبیل چرب کرده، تکیه داده به حصار یک پل زیبا و کلاه ماهوتی اش را دست گرفته، آقا هنوز عکس را از پر شالشان بیرون نیاورده بودند ، با غیض به خانم نگاه کردند، خانم با اینکه خون ازروی مژه هایشان می چکید به آقا خیره شدند.
- حضرت قطب برای شما هر کاری می کنم.
آقا به چشم های خانم خیره شدند، کاش جرات داشتم و جلوی آقا را می گرفتم، حضرت قطب دو مشت محکم به گردن و شانه خانم کوبیدند، چشمان خانم سفید شد و از حال رفتند.
خانم کتفشان شکست، اما آقا نگذاشتند برای خانم طبیب ببرم، آقا بغض کرده بودند، اما حتی نگذاشتند گردن و شانه خانم را با پیه شتر بمالیم، اما مرحمت کرده به خواهشهای چاکر توجه کردند و از خون خانم گذشتند؛ البته خانم هم کارهایی می کردند، آقا برای همه زنها کتاب هزار و یکشب تهیه کردند، هر دختری که تازه به حرم می آید غیر از وسایل و البسه یک جلد هزار و یک شب هم می گیرد، یک روز آقا بی خبر به حرم آمده بودند، تا سوگل خانم در حرم بودند، آقا بارها به حرم می آمدند، مرا خواستند، صورت آقا سرخ شده بود، دیدم آقا کتاب هزار و یکشبی را که شخصا برای سوگل خانم توشیح کرده بودند را نشانم دادند، دست آقا می لرزید، سو گل خانم آن سوتر سرافکنده ایستاده بود، کتاب را گرفتم، جلد کتاب هزار و یک شب بود، اما داخل آن کتاب سفرنامه ابراهیم بیک را چپانده بودند، سو گل خانم هیچوقت نگفتند که کتاب را از کجا تهیه کرده بودند، آقا هم کمی غیض کردند و حرف خانم را قبول کردند که کتاب سر جهازشان بوده است.
شانه خانم در هم پیچیده، با گردن کوتاه افتاده اند گوشه اتاق، برایشان که غذا می برم، دلم نمی خواهد نگاهشان کنم، دوست دارم همان چهره زیبا در خاطرم باشد، نه حالا که با سبیل و ریش و ابروهای کلفت و گردن کوتاه کناری می نشینند و همیشه مبهوت هستند، آقا دیگر سراغ خانم را نمی گیرند، آخر حال خانم خوش نیست، چهار پنج روز نتوانستند از روی زمین بلند شوند، حتی برای قضای حاجت بیرون نیامدند، ترسیدم کرم بزنند، آخر حتی شب ها هم می نشینند و صم و بکم، تکان نمی خورند، هفته پیش برایشان لگن بردم، نگذاشتند نزدیک بشوم، لگن را پس زدند، از آن روز تا حالا هیچ جیز نمی خورند، حتی به کوزه آب نگاه نمی کنند، دیروز باز برایشان لگن بردم، نگذاشتند، بهشان دست بزنم، از میان ابروهای انبوهشان نگاهم کردند.
2
آقا یکی از فراشها را دنبالم فرستاده بودند، صدای امر آقا را شنیدم، آخر از اتاق بنده تا اتاق خلوت آقا دو سه قدم راه است، همین که شنیدم خواستم به خدمتشان برسم، اما نمی توانستم راه بروم، به طرف اتاق خلوت آقا خزیدم، آقا مثل معمول به مخده اشان تکیه زده بودند و امور پیروان را تدبیر می کردند، نخواستم زحمتی برایشان ایجاد کنم، می دانستم که حالم عیششان را خراب می کند، فراش به طرف اتاقم آمد و دید که من کنار در افتاده ام، کمک کرد تا به اتاقم برگردم و به آقا گفت که توان شرفیابی را ندارم، بعضی پنجشنبه ها حالم بد می شود، از زیر شکمم تیر می کشد و درد می رسد به نافم و در منفذ ناف می ماند، آنقدر بیچاره می شوم که مجبورم با سوزن جوالدوز داخل ناف بپیچم، سوزن تاثیر می گذارد و چرک و عفونت بیرون می زند.
دولا شدم، از درد غلت می زدم، ذکری که آقا تجویز کرده اند هم افاقه نکرد، فراشها دنبال طبیب نرفتند، آقا موقوف کرده اند پزشک درس خوانده شهر، غیر از خودشان را ببینند، حتم سری دارد، تا حالا پای هیچ مردی به اندرونی نرسیده است، جوشانده کشکدان را خوردم تاثیری نگذاشت، دست در گودی شکم کردم، پوست به شکم رسید، اما هنوز درد امانم را گرفته بود، غیر از تنکه ام همه لباسم را بیرون آوردم، زانوهایم را گرفتم و خودم را داخل خمره ای در سرداب چپاندم، درد کمی تسکین یافت.
3
آقا پا به حرم نمی گذارند، غیر از بازرسی پنجشنبه و چند نظر کوتاه به اندرونی نمی آیند، پنجشنبه گذشته هم نیامدند، سری به مطبخ زدند و دستور دادند که داخل مطبخ خار آتش بزنند تا دود تازه بگیرد، دنبال آقا راه افتادم، آقا همه جای عمارت را بازدید کردند، اتاق بنده، سرداب، نمی توانستم به آقا برسم، آقا سریع راه می روند و ملاحظه بنده را نمی کنند که باید دنبالشان بدوم، آقا روبروی حرم، ستیغ آفتاب نشستند، خانه زاد هم ریشهای مشکی و انبوه شان را شانه زدم، کلاه دو گوششان را پاک کردم، گرد گوشه لباده اشان را گرفتم، به آقا گفتم لااقل برای چند لحظه، در حرم بگردند، آقا به درخواستهای بنده وقعی نگذاشتند و امر کردند که زنها برای بازرسی هفته بعد آماده شوند.
دخترهای تازه مدام سرک می کشیدند تا آقا به حرم بروند، اما بعد از ساعتی، مثل اینکه پیرترها قضیه را برایشان گفتند، توی حجله اشان آرام گرفتند، آقا به اتاق خلوت رفتند تا برای ارادتمندان، ذکر مخصوص بنویسند، بنده هم حسب الامر به حرم رفتم، چراغ نفتی همه حجله ها روشن بود، گوشه زربفت چند حجله گاه را بالا زدم دخترهای جوان با چشمان سیاه کرده بالای حجله اشان نشسته بودند و از من آقا را می خواستند، همه اشان دعوتم می کردند تا در حجله کوچکشان بنشینم و از عادات آقا بگویم، داخل حجله برای من نحیف هم جا نیست، نمی دانم چطور می خواهند از آقا در آن جای تنگ پذیرایی کنند، تا می آمدند از من قول بگیرند که آنها را به آقا معرفی کنم، بهشان گفتم که طبع آقا متلون است، شاید چهارشنبه یا سه شنبه یا حتی شنبه، به حرم بیایند و حسابی در کار نیست.
البته چند وقتی است که طبع آقا میل پیدا نکرده، روشن کردن دخترهای جدید سخت است، به همه گفته ام آقا آداب مردی را بر خودشان حرام کرده اند، تا از امور مردم غافل نشوند، همه دخترها تا اسم حضرت قطب آمد تعظیم کردند، فقط یکی از آنها گفت، به حضرت بگویید که فرض کنند ما هم یکی از مردم، گره کار ما هم دست آقا است؛ دخترک لاابالی خندید.
4
دیشب حال آقا بد بود، قسمم دادند ؛ به همه مقدسات قسم خوردم که نمی توانم، اینها ریا نیست، من همه وجودم برای آقاست، این مکتوبات را که نمی خوانند، راست است، پا به پایشان گریه کردم، درد آقا را می فهمم، نمی خواهند بی نتیجه بمانند، حق دارند، نباید سلسله اقطاب قطع شود، نمی دانم چرا فکر می کنند آهنگر درست کارش را انجام نداده، مطایبه هایی می کنند که خجالت می کشم، دیشب برای اولین بار گفتند که قطب بزرگ وقتی فهمیده آقا از مردانگی بی بهره اند، قلبشان از کار افتاده است.
اول گمان کردم تاثیر شرابی است که میل کرده اند، اما از شب تا سحر چندین بار به جد ازمن خواستند یک نفر را برای ادامه نسل پیدا کنم.
بارها به آقا گفته ام که طفل یکی از چاکران را بیاورند و به عهده اش بگیرند، اما آقا می گویند کل سلسله به ابتذال می کشد، می خواهند که حتما یکی از زنهای داخل حرم بچه ای بزاید، آقا اصرار می کنند یکی از ارادتمندان را بیاوریم تا با یکی از خانم ها .... چه بگویم؟ آقا می گویند بلا اشکال است، مهم سلسله اقطاب است.
" هیچکس نمی فهمد، زنها که از عمارت بیرون نمی روند و هیچکسی هم حق ملاقاتشان را ندارد، یکی از فدایی های مرد را می آوریم، بعد هم که کارشان ثمر داد، هر دوشان را توی چاه می اندازیم و یا زرنیخ به خوردشان می دهیم ، البته زن را بعد از طی شیر خوارگی بچه، همه هم قبول می کنند که من جانشین حقی پیدا کرده ام، کاش تو می توانستی، هیچکس هلاک نمی شد، اگر می توانی بگو، در امانی، از این همه سال خیانتت می گذرم، می توانی؟"
من برای آقا مضایقه نمی کنم، درست است، بعضی وقت ها به عددی از خانم ها میلم می کشد، اما بلافاصله خنده ام می گیرد .
فقط آن موقع که سوگل خانم داخل حرم بودند، مبهوتشان می شدم و بارها مثل مجانین می خندیدم. کاش می توانستم خون دو نفر را بخرم ، اما چطور ؟
5
این پنجشنبه ناخوش بودم، باید از میان خیل باکره های حرم یک نفر را انتخاب می کردم، ازدحام شد، همه شمعدانی های حجله اشان را روشن کرده بودند، حریر های قرمز، نو و کهنه اشان را آویزان کرده بودند، اول فکر می کردند، آقا خودشان می آیند، پیر و جوان آمده بودند، همدیگر را عقب می زدند، گیسوهای هم را می کندند ، چنگ می کشیدند، زمین می زدند، حتی بعضی ها برق اشرفی و لیره هاشان را نشانم می دادند، وقت کوتاه بود، یکی را انتخاب کردم، تصمیم آقا این بود که قطب بعدی سفید و بلند قد باشد؛ دوید و آمد، گفتم که سریع اثاثش را جمع کند و با من بیاید، صدایش می لرزید، نمی دانست چه کند، فرز شمعدانی ها و هزار و یکشب و لباس توری سفیدش را آورد، دو تا سکه تعارف کرد، قبول نکردم، به صورت سفید دخترک دست کشیدم، صاف صاف، بردمش خدمت آقا ...
ایمان اسلامیان/ شیراز/ مرداد1385
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 1:0  توسط چشمان بیدار  | 

اگر چه آمنه ترشیده بود اما حرفاش هنوز شیرین بود و چشاش سبزسبز. از صداش قصه می ریخت. یه روز تو کسالت جمعه ای دور دامنش چسبیدیم و برامون قصه گفت. ما میخندیدیم. او هم. بعد با پر چادرش خنده های دور دهنشو پاک کرد و قصه گفت:
- هنوز بهار به کوچه مون نرسیده بود که زمستون برگشت. انگار دل زمستون لای درای کوچه گیرکرده بود. سایه ی دیوارها یخ زدند و همه جا دوباره تاریک و سرد شد. اونقدر سرد شد که آدم نمی تونست حتا ت وخونه ش هم نفس بکشه.
کُردها که از همه بیشتر سردشون بود، شهرهاشون رو آتیش زدند تا لباسای کردی شون یخ نزنه. دود شلوارهای کُردی که به شهرما هم رسید. اونایی که آتیش شون از همه تند ت ربود رفتن ُکردستان و ارثیه های شاه رو بردن و ریختن رو سر کُردها و آتیشو خاموش کردن. اما بعد از اون، همه ی ایران پُراز شلوار کُردی شد و هر خونه ای چند تا به چوب لباسیشون آویزون کرد.
اون وقتا خیلی چیزا آویزون می کردن. مثلن تو میدونا درختا رو می بریدن و به جاش جرثقیل می کاشتن، با طناب. آخه طنابم دیگه فقط برا لباس آویزان کردن نبود. آدم هم بهش آویزان می کردن. تو افغانستان چون چرثقیل نداشتن، تلویزیونا رو به درختا آویزان کردن. نجیب رو هم.
من نجیب رو خیلی دوست داشتم. نه به خاطر چشمکهای داغش و یا نونای برشته اش. به خاطر اینکه نجیب بود. اما مادرم می گفت:
- آمنه کم با این پسره گپ بزن. آخرش آب رومون تو محل می ریزه.
آب محله مون بیشتر وقتا قطع بود. اما آب روی نجیب نه. و اصلن برا کسی تو محل مهم نبود که هر روز می ریخت، توی تنور.
دستای سفیدی و مردانه ای داشت اما مادرم می گفت: این پسره دستهاش تو خمیر تُرشیده. بخت من چی؟.
مادرم خیلی ترسو بود. مث مردم که هنوز از کبریت بی خطر ممتاز می ترسیدن. نه، ترسونده بودنشون. آخه همه که مث آمریکایی ها شجاع نبودن که پا بزارن رو شعله ی ماه. بابام که فتیله ی چراغو روشن می کرد مادرم مرتب صلوات می داد. همیشه می ترسیدن که منفجر بشه. بایدم می ترسیدن چون همه دیوارامون نفتی بود. مث دستای نعمت نفتی. آغاسی رو نمی گم که. همین تسبیح فروش سرکوچه مون. که الان پاسدار شده. پاسدارها هم کار پاسبونا رو می کردن.
پاسبونا کارشون راحت شده بود. دیگه لازم نبود که دنبال دزدا و آدم کشا بگردن چون افغانی همه جا پیدا می شد. تو کوره پزخونه ها، روزنامه ها، تو بازارکوپن فروشا.
فقط افغانی ها نبودن که کوپن می فروختن. آقای غلامی معلم مون هم. چون مردم به صدای کوپن فروشا بهتر گوش می دادن تا معلما. اون زمان همه چی کوپنی بود. بجز کتاب. کتابای مدرسه هم دیگه مجانی نبود و دیگه بابا توی کتابای درسی نون نمی داد. نماز خواندن رو یاد می داد. آخه دیگه نون مهم نبود و سارا هم دیگه دختر مؤمنی شده بود. دائم قرآن می خوند. و دارا هم بسیجی شده بود و شبا سرکوچه نگهبانی می داد و روزا کتاب می سوزوند. کتابای درسی رو نمی گم که، اونایی که سیمین دختر همسایه مون می خوند. سیمین صدای خوبی داشت. می گفتند که تو زندان هم می خوند. به همین خاطر برا همیشه نگه اش داشتند. ما دیگه صداشو نمی شنیدیم. نوحه و اذان چرا. اینقدر زیاد که تو خواب گوشامون تو چروکهای بالش عربی استفراغ می کرد.
منم ترسو بودم. می ترسیدم که توی توکوچه مون دزدی نشه و یا اتفاق بدی نیافته. اما یه شب که یه دزد لعنتی خاطرات عمه ملوک رو دزید. پاسبونا اومدن و نجیب رو که داشت خواب منو می دید با خودشون بردند و من از تو خوابش افتادم تو کوچه. عشقش تودلم موند.
تو بیداری نمی تونستم دنبالش برم. چون دختر بودم. اما تو خوابام هر شب دنبالش می رفتم. تا اینکه پیداش کردم. وسط دو کوه قرمز، توی کشتزارهای سبز داشت کار می کرد. هنوز آب روش می ریخت. اما دستاش دیگه سفید نبود قهوه ای شده بودند. منو که دید بطرفم اومد و یه شاخه گُل خشخاش رو بهم داد.
هژبر/ سپتامبر 06
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 23:27  توسط چشمان بیدار  | 

تو كارهاي زيادي رو تو اين يكي دو سال تجربه كردي گل فروشي كردي؛ توي سردخانه بيمارستان نعش كش بودي توی رستورانها تا نزديك صبح ظرف شستي و جلوي مشتريها خم و راست شدي هيچكدام از انها وضعت را روبراه نكرد اما اين يكي حسابش با بقيه فرق داره با سر و وضع مرتب و شيك سر كار حاضر ميشي ميتواني زندگي راحت و آبرومندانه اي داشته باشي و به مهاجرين ديگر فخر بفروشي اينها را فرهنگ ميگفت. وقتي ميخواست قانعم كند كه از پس اش برمي آيم او سالها قبل از من از كشور خارج شده بود.
- چارلز آدم مهربونيه فارسي هم كمابيش ميتونه حرف بزنه
بعدها برايم گفت كه سالها قبل براي عكاسي به چند كشور آسيايي از جمله ايران مسافرت كرده و چند ماهي هم در طبيعت شمال و غرب مشغول عكاسي بوده.
اولين روز كاري ساعت 11صبح يك روز پاييزي با معرفي من به چارلز توسط فرهنگ آغاز شد.
بالاتر از پنجاه بنظر ميرسيد با موي تنك و كوتاه و ريش و سبيل امپريال اغلب دوبنده ميزد با شلوار جين يا مخمل. باسن و شكمش بيشتر از ساير اعضاي بدن به چشم ميخورد. موقع حرف زدن دستها و بالاتنه اش را با حالات و عشوه هاي زنانه تكان ميداد. كلاه بره قرمز رنگ را فقط وقتي پشت دوربين قرار ميگرفت روي سرش ميگذاشت.
از خودش گفت؛ از شغلش و اينكه هر چند هر دو همسرش را به خاطر مخالفت با شغلش از دست داده؛ اما باز علاقه مند است كه همين كاررا ادامه بدهد.
ـ ميدوني! درآمد بالا بالا و يك آرتيست.
گالري خيلي بزرگيست؛ يك عمارت تمام عيار با راهروهاي مفروش؛ پلكانهاي عريض و نرده هاي چوبي خراطي شده؛ عكس مشتريهاي آتليه بامليتهاي مختلف روسي؛ فرانسوي؛ ايتاليايي و حتي عرب با فيگورهاي غيرعادي؛ چارلز همه آنها را به اسم ميشناخت و ميدانست براي كدام شركت يا ژورنال كار ميكنند. سه آتليه با امكانات
كاملا مستقل و مجزا. من دومين همكار در قسمت صحنه پردازيم در آتليه شماره سه. ليزا ديگر همكار مسن و باسابقه آتليه است كه تجربياتش را به ارزاني در اختيار من گذاشته. مشتريها معمولا ب امنيجرها يا پيشكارهايشان ميآيند؛ قبل از عكسبرداري به اتفاق آرايشگري كه به همراه دارند؛ مكاپ صورت و مو را كامل ميكنند.
بعد به رختكن ميروند و لباسهاي مخصوص را ميپوشند. كفشهاي پاشنه بلند؛ ساپورت يا جورابهاي نازك و بلند تا انتهاي ران؛ شورت و سوتين ست و همرنگ. آنوقت تازه شروع كار من خواهد بود. پرده هاي رنگي پشت سر را مي بايست متضاد با رنگ لباس آنها انتخاب كنم و نور پردازي را با توجه به سفارشات ب رروي اعضاء بدن تنظيم كنم. از هر مشتري در چهار حالت نيم تنه تمام رخ، نيمتنه نيم رخ، تمام تنه از روبرو و نيم تنه از پشت عكسبرداري ميكنيم. دماي آتليه اهميت خاصي دارد اكثرا نگران بهم ريختگي مكاپ صورت هستند. لوسيون و براق كننده ها بعد از هر عكس ميبايست بررسي شود تاشفافيت و برق بدن در حد مطلوب باشد. و دسته گلهايي كه اغلب مشتريهاي مسن تر ميبايست جلوي شكم يا سينه هاي خود موقع عكسبرداري از نيم تنه بگيرند.
نگهداري و آماده سازي سكس تولز هم از جمله وظايف من به شمار مي آيند چند نمونه مردانه به رنگهاي مختلف كه بيشترتهيه كنندگان تيزرهاي تجاري و تبليغاتي در قرارداد في مابين با چارلز از ما مطالبه ميكنند. بعد از انتخاب رنگ، شستشو و براق سازي زياد طول نميكشد تنها ميماند. تنظيم آنهابر روي بعضي از نقاط بدن مشتريها كه ميبايست با وسواس و حوصله زياد انجام بگيرد. در اين مورد ليزا تجربه هاي خوبي در اختيارم گذاشته. او از جمله مشتريهاي بازنشسته ی چارلزبوده كه در آتليه دعوت به كارشده. ازدوران بيزينس خود خاطرات شيرين زيادي دارد و هميشه آيندهء درخشاني را در اين كار برايم آرزو ميكند.
چارلز از همكاري با من ابراز خرسندي ميكند وعده افزايش حقوق داده و در بعضي از روزها كه قراردادهاي جديد امضاء ميكند چنددلاري هم به عنوان انعام به من ميدهد تا چندماه ديگر اگر به همين منوال پيش بروم ميتوانم يك اتومبيل قسطي بخرم و حتي يك آپارتمان بزرگتر اجاره كنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:27  توسط چشمان بیدار  | 

ديشب سر موضوع هميشگي اشك‌هاي زنم دوباره سرازير مي‌شود. بچه‌ها بيدار مي‌شوند و ما را تماشا مي‌كنند. او آرام مي‌گريد و بعد غرغرهاي صاحب‌خانه را تحويلم مي‌دهد. سعي مي‌كنم يك‌بار ديگر به او بفهمانم كه رئيس از من خوشش نمي‌آيد، خودم شنيده‌ام كه پرسيده است اون مرتيكه گوش فيلي اين‌جا كارمي‌كنه‌ ؟! البته بچگي‌هام توي محله و بعد هم توي مدرسه به گوش فيلي معروف بودم، اما از وقتي كه زن گرفتم ديگر كسي به اين اسم صدايم نكرده بود. تقاضاي وام مسكن مي‌كنم، اما رّد مي‌شود و من مطمئن مي‌شوم كه به گوش‌هايم ربط دارد. صداي خروپف زنم را مي‌شنوم، ترجيح مي‌دهم گوش‌هايم را فراموش كنم و تا صبح تخت بخوابم.
جلوي درب ورودي شركت كه مي‌رسم ماشيني توّجه‌ام را جلب مي‌كند : «حتما رييس مهمون داره !» وارد شركت مي‌شوم و يك‌راست طرف اتاقم مي‌روم، آبدارچي مرا مي‌بيند و اشاره مي‌كند : خبر داري؟ رئيس عوض شده رئيس جديد هم اومده با يه ماشين شيك، شايد بياد اتاق‌ها سركشي...
وقتي پشت ميز مي نشينم، سايه گوش‌هايم را احساس مي‌كنم، دلم شور مي‌زند، وقتي در باز مي‌شود تند گوش‌هايم را مي‌گيرم. چند نفروارد مي‌شوند و من رييس جديد را بين آن‌ها پيدا مي‌كنم، آن‌ها به من نزديك مي‌شوند. قلبم تندتر مي‌زند و نفسم به شماره مي‌افتد، دست‌هايم مي‌افتد. رييس جديد روبرويم مي‌ايستد و به من لبخند مي‌زند : حالتون خوبه؟ بفرماييد، راحت باشيد و من توي چشم‌هايش كه نگاه مي‌كنم، قلبم آرام مي‌گيرد.
وقتي منزل مي‌رسم جريان را براي زنم تعريف مي‌كنم : باورت نميشه زن ! رييس جديد اصلا گوش‌هاي منو نديد. از كجاش برات بگم، اومد چشم توي چشمم دوخت با من احوال‌پرسي كرد و بعد هم خنديد باورت مي‌شه؟! و زنم فريادي سر بچه ها مي‌كشد كه با بند رخت بازي مي‌كنند.
زودتر از روزهاي قبل به شركت مي‌رسم ماشين رييس را كنار خيابان مي‌بينم : « به‌به رييس اگه سحرخيز باشه حتما با وام هم موافقت مي كنه». پشت ميزم كه مي‌شينم نامه‌اي مفصل مي‌نويسم و در آن از مشكلات مستاجري و بعد شرحي از خودم و زنم و صاحب‌خانه‌مان و آخر هم از خانه اي كه آرزو داريم مي‌نويسم و با چشم‌هاي خيس طرف اتاق رييس مي‌روم. بين راه بر مي‌گردم و فكر مي‌كنم بهتر است چند روز ديگر صبر كنم. زودتر از ديروز به شركت مي‌رسم، دنبال ماشين رييس مي‌گردم اما پيدا نمي‌كنم. توي اتاقم مي نشنيم و منتظرآبدارچي مي‌مانم، تا چايي اول صبح را بياورد. دلم مي‌خواهد ماشين رييس را ببينم نزديك پنجره مي‌روم و توي خيابان دنبالش مي‌گردم. كي رو داري مي پايي؟! آبدارچي‌به پشتم مي‌كوبد پشتم مي‌سوزد : مي‌خواستم ببينم رييس اومده يا نه. به ! كجاي كاري خيلي وقته اومده . پس ماشينش كو ؟! رييس داده دست صندوق‌دار ببره جايي! صندوق‌دار، كجا ببره ؟! چه مي‌دونم خودش كه چيزي نگفت وقتي هم برگشت با فيس و افاده رفت توي اتاق رييس. مرد حسابي اين‌همه صغري كبري چيدي كه چي ! آخه اين كجاش عجيبه ! و آبدارچي نگاهي مي‌كند كه احساس مي‌كنم از من عاقل تر است : « شاهنامه‌آخرش خوشه، مي‌گن قراره از فردا پسرش همكارمون بشه هموني كه شونزده هفده سال درس خونده و بيكاره ....
نامه را بر مي‌دارم و فكر مي‌كنم بهتر است همين الان پيش رييس بروم و بعد توي يك چشم به‌هم زدن از اتاق منشي سر در مي‌آورم. منشي سرش را از درون فايل بيرون مي‌آورد و من نامه را نشانش مي‌دهم : متأسفانه امروز امكان نداره،فقط يك دقيقه، اصرار نكنيد شما كه غريبه نيستين. و دوباره سرش را داخل فايل مي‌كند. وقتي خارج مي‌شوم، به خودم قول مي‌دهم حتما رييس را ببينم.
توي خانه به غرغرهاي زنم با حوصله بيشتري گوش مي‌كنم وقتي صاحب‌خانه توي حياط اُرد مي‌دهد كه خانه را هر چه زودتر خالي كنم يا كرايه زياد كنم به او خبر مي‌دهم كه خيلي زود اتفاق جالبي مي افتد و او صدايش را بلندتر مي‌كند : كدوم اتفاق مردك ؟! مگر اين‌كه بچه زياد كردن جالب باشه ! به گمونم اگه همين‌طوري پيش بري مي‌توني يه تيم فوتبال راه بندازي. و من خيس و عرق كرده توي دستشويي مي‌روم و شير آب را باز مي‌كنم.
نزديك شركت كه مي‌رسم چند نفر از همكارانم بيرون ايستاده اند صداي ترمز ماشين را كه مي شنوم بر مي گردم، رييس پياده مي شود و مرا مي بيند هنوز به او نرسيده‌ام كه آرنجي به پهلويم مي‌خورد و تحويلدار با سرعت برق به رييس مي رسد، سوييچ را از او مي‌گيرد و با ماشين دور مي شود. وقتي رييس به من مي رسد لبخند مي‌زند و من پهلويم را مي‌گيرم و كج كج پشت سرش وارد مي‌شوم : اي والله! شنيدم اول صبحي مسابقه داشتي؟! كدوم مسابقه؟! آبدارچي استكان چايي را روي ميز مي‌كوبد : به خيالت تحويلدار چرا هول مي‌زد؟ از فردا مي‌شنوي چطور يارو مسوول انبار مي‌شه. چرا شايعه مي‌ندازي برادر من؟! پهلويم تير مي كشد بلند مي‌شوم و لحظه‌اي بعد روبروي منشي مي‌ايستم : باز هم كه شمايين! راستش كار واجبي دارم־ همه كار شون واجبه ־ رييس به من لبخندي مي زند و اشاره مي كند، دستگيره در را مي‌گيرم و آن را مي چرخانم : صبر كنين ببينم سرتونو كردين زير، كجا مي رين ؟! دستم را تند مي‌كشم و نگاه تنگ شده منشي را پشت سرم احساس مي‌كنم با سري خميده و لبي آويزان جلوي زنم سبز مي‌شوم : بازم بهش نگفتي؟ نكنه منتظري بچه ها رو ببرم بيندازم توي اتاقش؟ و مي رود توي اتاق و ظرف خورشت را توي حياط پرت مي كند، بعد روي پله مي نشيند و من مي‌دانم تا صبح گريه مي‌كند. صبح با لگد يكي از بچه ها كه توي حياط مي‌پرد، بيدار مي شوم : مگه دستم نيفتي، پا شو مرد، لنگ ظهره ־ وقتي ساعت را مي بينم مي‌خواهم مثل برق بپرم اما نمي توانم و دوباره توي رختخواب مي افتم. احساس مي‌كنم از سر و صورتم آتش بيرون مي‌آيد.آبدارچي مي‌خندد : « خوابت برده ؟! شنيدي همون پسره درازه اوني كه دايم ناله مي‌كرد ننه ام مريضه، ميگن : ننه شو بيمارستان خوابونده.» پاهام مي لرزد به سختي مي‌ايستم و روبروي در صاحب‌خانه مي رسم : چي شده لقوه گرفتي؟! مي‌خواستم يه تلفن بزنم،مگه اين‌جا مخابراته؟! يه دقيقه فقط اطلاع بدم شركت ־ طولش نده و كنار مي ايستد. از شنيدن صداي آبدارچي جا مي‌خورم : تو آن‌جا چي‌كار مي‌كني؟! خوب معلومه ديگه چايي آوردم، نشسته‌ام به حرف، تو چي؟! خوابت برده؟! راستي شنيدي همون پسره درازه اوني‌كه ... سرم گيج مي‌رود و گوشي را روي تلفن مي كوبم.־ چه خبرته مردك ! مگه چكش مي‌كوبي؟! وقتي توي رختخواب مي‌افتم صداي غرغرهاي صاحب‌خانه را مي شنوم. بيدار مي شوم ديگر تب ندارم وقتي از خانه خارج مي شوم هوا كاملاً تاريك است، نزديك شركت مي رسم و گوشه اي منتظرمي مانم־ هر طور شده بايد رييس رو ببينم كنار پياده رو مي نشينم و به انتهاي خيابان خيره مي شوم. صداي ترمز ماشيني مي آيد اما ماشين را نمي‌بينم دستي روي شانه ام قفل مي‌شود ־ كي هستي؟! بلند شو ببينم، اين‌جا چي‌كار مي كني؟!
با ديدن افسر پليس دلم هري مي ريزد ־ هيچي قربان من كارمند همين شركتم راستش منتظر رييسم بودم. اين وقت شب؟! توي خيابون؟! راه بيفت بريم. بعد از ساعت‌ها سوال و جواب و مقداري گوشمالي زنم همراه باجناقم مي آيند و با تعهد آزاد مي شوم. توي راه منزل، باجناقم هي پز مي‌دهد و زنم هي آه مي كشد و من هم براي فردا نقشه مي كشم.
نزديك شركت مي‌رسم دلم براي ديدن و حرف زدن با رييس لك زده است. مدت زيادي نمي گذرد صداي ترمز ماشين مي آيد، رييس پياده مي‌شود و من همكارانم را مي بينم كه جلومي‌آيند. طرف رييس مي‌روم دستم را دراز مي‌كنم ، انگشتانش را لمس مي‌كنم، يكهو پايم به سنگي مي گيرد و ديگر چيزي نمي فهمم وقتي چشم باز مي كنم روي سر باند پيچي شده ام، به اندازه كوهي سنگيني مي‌كند. زنم قرص‌هايم را مي آورد و من مي‌دانم كه او گريه كرده است ־ اگه تو نباشي ما خونه رو مي‌خواهيم چي‌كار؟! و من مي‌فهمم كه هيچ‌وقت نمي‌توانم زن‌ها را بشناسم.
بعد از چند روز استراحت زنم اجازه مي‌ده كه سركار بروم. توي راه فكر مي‌كنم بايد بروم و از منشي خواهش كنم، اگر اجازه نداد آن‌قدر آن‌جا مي نشينم تا رييس براي رفع حاجت بيرون بيايد. صداي ترمزماشيني رشته افكارم را پاره مي‌كند، ماشين زير پايم توقف مي‌كند و رييس از ماشين بيرون مي‌آيد־ چطورين؟ بهتر شدين؟ و دستم دراز مي‌شود. زحمت نيست براتون ؟ سوييچ را دستم مي‌گذارد و من مي روم .وقتي برمي‌گردم بي معطلي جلوي ميز منشي مي ايستم : « بله مي‌دونم بفرماييد داخل» وارد كه مي‌شوم صداي قلبم را مي‌شنوم. رييس اشاره مي كند و من مي نشينم : ماشين رو دادين دست خانم؟ بله قربان اما... بله! خانم گفتن امروز با ماشين كار دارن شما با آژانس برگرديد منزل و رييس پيشاني‌اش را پاك مي‌كند. « بله متشكرم آخه مي دونيد ماشين مال همسرمه » و من مي‌فهمم كه او هم توي خانه اش رييس دارد. نامه را جلوي صورت حسابدار مي‌گيرم او با ديدن امضای رييس زير نامه سرش را تكان مي‌دهد : باشه باشه يكي دو روز آينده چك رو بهت مي‌دهم. تا خانه يك‌نفس مي دوم وتوي حياط جلوي زنم سبز مي شوم. وقتي خبر صاحب‌خانه شدن را به زنم مي‌دهم او به من زل مي زند با صداي صاحب‌خانه از جا مي پرم : چه خبره؟! مگه سرآوردي؟!
دو روز مثل برق مي‌گذرد، روز موعود مي رسد. تا صبح نمي توانم بخوابم، به شركت كه مي رسم توي اتاق حسابدار سرك مي‌كشم. اما او را نمي بينم، پشت ميزم مي نيشينم و منتظر آبدارچي مي مانم تا چايي اول صبح را بياورد. مدتي مي گذرد اما از او خبري نمي شود ־ با يك قدم جلوي ميز حسابدار مي‌رسم، سرفه اي مي‌كنم : باما امري بود؟! گفته بودين امروز بيام براي گرفتن چك ־ كدوم چك ؟! «آه بله بله» و چك را از كشوي ميزش بيرون مي آورد و جلوي چشمم مي‌گيرد.
چك شما حاضره اما فعلاً نمي توانم بدم. آخه چرا؟! مگه خبر نداري؟! بايد مدير عامل جديد موافقت بكنند־ مدير عامل جديد؟! آره خوب رييس عوض شده تا دستور رييس جديد هم بايد صبر كني. نفسم بند مي‌آيد، خودم را به پنجره راهرو مي‌رسانم و همان‌جا مي افتم. تو چرا اين‌جا نشستي؟! چت شده؟! آبدارچي مرا بلند مي كند و توي اتاقم مي كشد : اي داد بيداد مگه من بهت نگفته بودم؟! غصه نخور يك بار ديگه نامه بنويس حتماً درست مي‌شه، راستي شنيدي رييس جديد ماشين نداره. ميگما نون اونايي كه ماشين دارن تو روغنه. بعد از روي صندلي پرتم مي كند و مي دود : « مثل اين‌كه اومدن » و من فكر مي‌كنم حتماً مي روم سراغ باجناقم و ماشينش را قرض مي‌كنم، سر و صدا نزديك‌تر مي شود. سايه گوش‌هايم را احساس مي كنم־ دلم شور مي‌زند ־ تند گوش‌هايم را مي گيرم.

ماريا اعتمادي \ تابستان ١٣٧٣ ايران
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:10  توسط چشمان بیدار  |