بانو بی سگ ملوس / فرشته مولوی
نه چادر و چاقچور و روبنده و پيچه قجری، يا حتا مقنعه مقبول حزبالله، که همين سرانداز نازک و نخی نيمبند که بالی از آن راست پايين آويخته و بال ديگرش به نيت خفت نشدن بر زير چانه و زفت نينداختن بر پوست سر نرم بر شانه رها شده؛ اين تکه پارچه چهارگوش بیمقدار که سه گوش بر سر و موی سرکش مهار ميزند و گاه به وقت ورود به عدالتخانه به ياری سوزن و سنجاق و گيره کاغذ چارقد ميشود و سنگينی سرب را بر سر و رأس حجم محجبه هوار میکند و گاه در روزمرِه گی کش و واکش های هر روزه يا هول و حيرت حادثههای نابجا يکسره از ياد میرود؛ همين سرپوش سادهای که در راهپيمايیای نشانه حرمتی ناخواسته اما پذيرفته بود و در راهپيمايی ديگری ما به ازای توسریای خفتبارشد؛ اين روسری که در جمع اجانب بيرق بيدار بنيادگرايان است و در ميان جماعت سرسپردگان دم خروس دگرانديشان؛ همين جلپاره، حالا و هنوز آزگار، آزارش میدهد.
آزيتا خيره نگاهش میکند و دو ساعد سيمين را به رخوت بالا میبرد و ناخن های سرخ سرانگشت های سفيد را در سياهی انبوه دو سوی شقيقه فرو میبرد و تابی به خرمن موی افشان و رها بر شانهها می دهد و آهسته میگويد:
- طفلکی!
در هياهوی سالن ترانزيت روشن و دلباز و پر جنب و جوش فرودگاه میشود به راحتی خود را به نشنيدن زد. نیمخیز میشود و دامن روپوش را صاف میکند و وقت نشستن به آزيتا که روبرويش نشسته، نيمخندی میزند که در معنا و مفهومش حيران بماند و در ادامه رد گم کردن میگويد:
ـ اين بار فقط دو تا روپوش با خودم آوردهام، يکی همين که تنم هست و يکی هم برای کنفرانس.
آزيتا پوزخندی میزند:
ـ منع تعدد زوجات که نداريد، منع تعدد روپوش داريد؟
ابرو بالا مياندازد:
ـ معلوم است که يک وقتی قاضی دادگاه حمايت از خانواده بودهای ها! عهد شاه...
آزيتا در حرفش میدود:
ـ آره، عهد شاه وزوزک، که يک چيزهايی داشتيم که حالا نداريم.
آرام میگويد:
ـ درست است، اما حالا هم يک چيزهايی انگار داريم که آن وقت نداشتيم.
آزيتا سر تکان میدهد:
ـ مثل همين روپوش و روسریای که کار کمربند عفت و عصمت را میکند.
به خنده میگويد:
ـ برای همين است که شعار میدهند حجاب مصونيت است.
ـ پس حالا اگر به جای شرکت در کنفرانس حقوقی سر از کنفرانس پزشکی در میآوردی، میتوانستی درباره محاربه با ايدز داد سخن بدهی.
بیاختيار میگويد:
ـ چرا من؟ برادرت هم پزشک است، هم در کنفرانس های پزشکی شرکت میکند، هم...
آزيتا در حرفش میپرد:
ـ هم همسايهام است، اما دروغ چرا، اولندش که اين برادر و همسايه را سالی به دوازده ماه هم به زور میبينم که اين از مضار زندگی امريکايی، بلکه هم از محاسنش باشد. هر چه باشد محاسن که فقط در انحصار آقايان علما نيست. دومندش اين برادر و همسايه فعلی من گويا زمانی شوهر شما و پيش از آن هم پسرعموی جان جانی شما بوده، بنابراين حتماً خوب میدانی که اهل سينه سپر کردن برای چيزی و کسی نيست، حتا برای خودش... اما البته زيرآبی رفتن را خوب بلد است.
به تلخی میگويد:
ـ خيال میکردم فقط اهل جا خالی دادن است.
بلند میشود. روپوش گشاد را میتکاند و به دو سه قدمی خود را کنار شيشه میرساند و خيره به باند در خيالی پريده رنگ فرو میرود. حياط درندشت و آجرفرش اميريه، دشت سبزخانه ييلاقی اوشان، ساحل شنی و نمناک ويلای بابلسر، يا حتا کوچه تنگ و دراز محله پامنار، در هر کجايی میشد که جمع بچهها جور بشود و به صرافت بازی بيفتند. گاهی هنوز در خلوتی شبانه و در نيم هشياری خوابی گنگ و پريشان طنين جارو جنجالشان را در گوش هايش حس میکند، و، پس پلک های بسته تصوير پررنگ و گذرای يکی از آن ها را به وضوحی حسرت برانگيز میبيند. حالا انگار در روشنای خاکستری خورشيد پيدا ناپيدا در دوردست باند سايههايی در جنبشند: آزيتا و مازيار در دو سو مقابل هم ايستادهاند و به تناوب توپ را به سويش نشانه میگيرند. پلک ها را میبندد و دست ها را زير بغل میزند و میکوشد تا با برائت از بيرون توهم کمرنگ خاطره را به تصويری زنده بدل کند. حافظه همچنان خوب کار میکند؛ کم و بيش شايد مثل همه آن سال های دور رِفته که کلمه های چغرانبوهی از کتاب های قطور را به ترفند به خوردش میداد و هر زمان که میخواست پس میگرفت. اما يادآوری وصفی آبی بر آتش ميل تصرف پارهای از کف رفته میريزد و يأس را به جای شور به دست نيامده مینشاند و در کار جان بخشيدن به يادها در میماند؛ و، يادآوری تصويری هم خيال نابی است که تجلیاش کشف و شهود میطلبد و تن به خواهش و خواسته نمیدهد. دستی در چاهی تاريک فرو میرود و خالی بيرون میآيد. حتا گوش هم نصيبی نمیبرد. خوب يادش میآيد که مازيار عرق پيشانی را به پشت دست خشک میکرد و میگفت، "دست مريزاد توپ خورت حرف ندارد!" آزيتا مثل هميشه پشتیاش را میکرد، "اگر بخواهد خيلی هم خوب بلد است بازی کند. لج میکند کلهاش را نمیدزدد." مازيار شانه بالا میانداخت و بیحوصله چند قدمی دور میشد و بعد میايستاد و برمیگشت و به تأنی میگفت، "و ـ سـ ـ سطی يعـ ـ نی ـ جا ـ خا ـ لی ـ دا ـ دن!" و بعد فرز بر پاشنه پا چرخی میزد و تند میگفت، "شيرفهم شد؟" اين تکيه کلام مازيار به وقت جدل، آخرين حرف هم بود. حالا، هر چند از ياد نبرده است که لحن آن که اين جمله را بر زبان میآورد، وقت بازيهای بیشمار کودکی از همدلی نشان داشت و وقت جدال آخرين از تحکم، نه صدا را میتواند در خاطر زنده کند، نه صورت را.
آزيتا آستينش را میکشد و میگويد:
ـ تا وقت پروازمان خيلی مانده، بيا برويم آن کافه روبرويی بنشينيم و مثل آدم حسابي ها لبی به قهوه تلخ کنيم و گپی بزنيم.
پی آزيتا میرود و زير لب میلندد:
ـ آخر با اين سر و وضع!
آزيتا بی آن که سر برگرداند، میگويد:
ـ سر و وضعت با جيب ريالیات جور است، سرکار خانم. می خواهم از جيب دلاریام شيرينی قاضی تحقيق شدنتان را بدهم.
با نوک زبان لب های خشک را تر میکند:
ـ هر وقت برگشتيم به حق انشای رأی، با همين جيب ريالیام در مقر حقوق بشر مهمانت میکنم به يک ناهار شاهانه.
آزيتا سر برمیگرداند و حيرتزده نگاهش میکند:
ـ چه پوست کلفتی داری تو!
پوزخند میزند:
ـ پوست کلفت و کله خر.
آزيتا قدم تند میکند:
ـ شک نداشتم که ماندنت از کلهخری است، اما ...
وارد که میشوند، پا سست میکند و بوی شيرينی و قهوه و سيگار را به مشام میکشد. آزيتا دور و بر را برانداز میکند و به سوی ميزی در کنار شيشه تيره حائل ميان کافه و سالن میرود. بند کيف های دستی را به دسته صندلیهاشان میاندازند و روبروی هم مینشينند. آزيتا سفارش شيرينی و قهوه که میدهد، قوطی سيگارش را از کيف بيرون میآورد و روی ميز میگذارد. در نور ملايمی که بر چهرهاش افتاده است، به تأمل نگاهش میکند و میگويد:
ـ تو هم که نماندی، کمتر از من شکسته نشدهای.
آزيتا چينی به پيشانی میاندازد و سر کج نگه میدارد و کف دست را تکيهگاه چانه میکند:
ـ وقتی دو زن بعد از پانزده سال دوباره به هم برسند، معلوم است که اين طوری به هم تعارف تکهپاره میکنند ديگر، مخصوصاً اگر يک وقتی يکی خواهرشوهر ديگری هم بوده باشد.
به خنده میگويد:
ـ من که هيچوقت به تو به چشم خواهرشوهر نگاه نکردم.
ـ همکلاسی و همکار که بوديم؟
سر تکان میدهد:
ـ هميشه.
ـ کدام هميشه؟
صدای آزيتا گرفته به گوشش میآيد. گارسون با طمأنينه کيک و قهوه را روی ميز میگذارد. دور که میشود، آزيتا بی آن که نگاهش کند، آهسته میگويد:
ـ گفتم که آن وقت فکر میکردم طاقت آوردنت از کلهشقی بیحد و حسابت است. لقمه حجاب که گلوگير بود و هزار سيخ و سوزن ريز و درشت را از صبح تا شب به پايين و بالای آدم فرو میکردند، همه هيچ؛ طاقت نداشتم ببينم کارم هم مثل هست و نيستم ملاخور شود.
قهوه تلخ را مزه مزه میکند و به پوزخندی میگويد:
ـ خوب، وقتی حق گرفتنی باشد، پس گرفتنی هم میشود.
آزيتا نوک چنگال را به پيچ و تاب در تن نرم و پوک کيک میگرداند:
ـ يعنی که زهی خيال باطل! که هی ندهند و هی بگيری یا هی پس ندهند و هی پس بگيری و عاقبت به آخر خط که میرسی ببينی از آن وقتی که سر خط بودی هم پستر ايستادهای.
تکهای از کيک را به بیميلی در دهان میگذارد و جرعهای قهوه را به اشتياق مینوشد:
ـ شايد هم از خط بيرون پريدن خوشايندتر از پس رفتن باشد. حالا ديگر يقينی ندارم.
آزيتا قهوهاش را تمام می کند و فنجان را تق روی نعلبکی میکوبد:
ـ ما هر دو عاشق بیقرار عاليجناب بوديم. لت و پارش که کردند، تو به اميد تيمار کنارش ماندی و من از هول تماشای جان کندنش سر به بيابان گذاشتم.
بلند ميخندد:
ـ از کی تا به حال کاليفرنيا بيابان شده است؟
آزيتا سيگاری روشن میکند:
ـ از وقتی جناب قاضی اسبق با وردستش جناب تيمسار اسبق از صبح سحر تا بوق سگ سگدو ميزنند تا رستوران شرقی را در ناف غرب بچرخانند.
نگاه خيرهاش را به خط های پيشانی آزيتا و چين های دور چشم های خط کشيده اش میدوزد و نرم میگويد:
ـ همدرد که نيستيم، اما میتوانيم با هم همدلی کنيم.
خندهای کمرنگ بر چهره آزيتا می گذرد:
ـ حتماً، چون انگار که هر دو باختهايم.
به دلداری میگويد:
ـ اما تو پاک باخته نيستی، دستکم خانه و خانوادهات را حفظ کردهای.
آزيتا پک محکمی به سيگار میزند و از پس هاله دود به طعنه میگويد:
ـ بر منکرش لعنت! اين که اين تيمسار ورچروکيده هنوز غيرت نشان میدهد و برای درآوردن خرج شهريه پسرش در هاروارد جان میکند، يا اين که اين بچه با همه سرتقیهايش سر به راه است، البته که جای شکر دارد. پانزده سال آزگار مک دونالد سق بزنی و کوک کوفت کنی و مارلبورو دود کنی و مايکل جکسون گوش کنی و با همه اين ها اُس و اساس خانوادهات را از هم نپاشانی، يعنی که شقالقمر کردهای، گويا! اما... اما...
آزيتا با مهارت قصهگويی کهنهکار مکث میکند. به تأنی پک به سيگار میزند و خيره و خاموش نگاهش میکند. خرده خرده گرفتگی از چهرهاش محو میشود.
کنجکاو میپرسد:
ـ امايش ديگر در کجاست؟
آزيتا سينهای صاف میکند و شکلکی درمیآورد:
ـ عرضم به حضور انور سرکار عليه، ضعيفه عفيفه محترمه مکرمه منوره، که، ما غريب غربتيها اگر در غربت ستر صورت و عورت نمیکنيم، ستر سيرت که میکنيم.
نوک بال روسری سياه را ميان انگشت ها می چرخاند و به اعتراض میگويد:
ـ اين برِ دنيا که در بر روی پاشنه افشاگری از هر نوعش میچرخد، برخلاف آن بر که بر روی پاشنه لاپوشانی میگردد...
آزيتا در حرفش میدود و به خنده می گويد:
ـ آره، اين ها که دائم چوب برمیدارند و در خلأ و خلای خودشان و دوست و دشمنشان فرو میکنند؛ اما حالا خيلی مانده تا ما آويزان ها ياد بگيريم دست کم به خودمان کلک نزنيم.
آهسته میگويد:
ـ پس تو هم تنهايی!
آزيتا شانه بالا مياندازد:
ـ در نهايت همه همين طورند. چيزی که آزارم میدهد اين است که حالا مشتم خالی است.
حيرتزده میگويد:
ـ اما تو که دستت باز بوده.
آزيتا سيگارش را در زيرسيگاری خاموش میکند:
ـ تو منکر قوام و دوام قيد و بندهای شخصی که نيستی!
ـ معلوم است که نه، اما فقط که نبايد با بيرون درافتاد.
آزيتا به خنده ای نرم میگويد:
ـ خوب با غير خودی درافتادن آسانتر است ديگر.
ـ وقتش که میرسد، طفره میروی.
آزيتا به گارسون اشاره ای ميکند و میگويد:
ـ من يکبار که وقتش بوده، از روی حساب و کتاب انتخاب کردم؛ همان وقتی که تو بی حساب و کتاب مازيار را نشان کردی. بعد ديگر خب تا به جايی برسی که سبک و سنگين کنی و کم و کسری هايت را اندازه بگيری، شايد آنقدر زمان گذشته باشد که موهای کنار شقيقهات سفيد شده باشد. اما اگر راستش را بخواهی، باز هم حساب و کتاب کردهام.
با بیصبری میپرسد:
ـ چه طوری؟
آزيتا خيره نگاهش میکند:
ـ هميشه چيزهايی را به تو میگويم که هنوز به خودم نگفتهام.
فنجان و زيردستی را کنار میزند و تند میگويد:
ـ لوس نشو ديگر، زود بگو، شايد ديدارمان به قيامت بيفتد.
آزيتا به ترديد میافتد:
ـ بلکه هم اين طور خيال میکنم تا خيلی احساس غبن نکنم.
بند کيفش را از قيد دسته صندلی درميآورد:
ـ بالاخره کدام طور؟
آزيتا سينه صاف میکند:
ـ به خودم گفتم آزيتا خانم دروغ چرا؟ کم و کسری تو يک رأس عاشق است، نه يک فقره فاسق، پس تا وقتی از آسمان پايين نيفتاده، زيگزاگ نرو!
خندهاش میگيرد:
ـ حيف اين زبان تو که در غربت تلف شده!
آزيتا قوطی سيگارش را در کيف میگذارد:
ـ تلف شده، اما تهرانجلسی که نشده.
به دلجويی میگويد:
ـ خوب، حالا هنوز هم دير نشده.
آزيتا کيف پولش را درمیآورد تا صورتحساب را بپردازد:
ـ چه فکر کردی؟ تا وقت اشهد به خودم فرجه ميدهم؛ بلکه شاهزاده خورشيدم همان ملکالموت باشد.
ناگهان بغض فروخوردهای در گلويش گلوله میشود. به حسرت میگويد:
ـ چه طور اين همه سال از تو محروم ماندم!
آزيتا نگاهش را از چشمهای نمناک میدزدد:
ـ به رغم ريدمان کلاغها سر سوزنی شک ندارم که زمان بر ما نگذشته است. حالا اگر دو نجيبزاده سرد و گرم روزگار چشيده دست بر قضا از راه برسند، به نظر تو ما نونهالان مجدد چه کار می کنيم؟
پوزخندی میزند:
ـ بيمعطلی میزنيم به چاک.
آزيتا نيمخيز میشود و میگويد:
ـ پس بی آن که به پشت سرت نگاه کنی، بلند شو تا راهمان را بکشيم و برويم!
* * * *
خوابش نمیبرد. حرف های آزيتا ناآرامش کرده است. پشتی صندلی را عقب برده است، اما نمیتواند به راحتی او لم بدهد و به آسانی او از حال برود. گرفتگی گوش و گرمای روپوش و روسری در هوای به حبس مانده هواپيما و تندی روشنايی زرد و ته مانده طعم خوراک سرد در دهان آزارش میدهد. بلند میشود. دامن روپوش را میتکاند. کش و قوسی به پشت و کمر کوفته میدهد. دور و بر را میپايد. گروه کوچک مردان تهريش دارِ يقه پيراهن بسته سامسونت به دست را نمیبيند. در سالن ترانزيت فرودگاه که چشمش به آن ها افتاد، به آزيتا نشانشان داد و گفت: "فقط ما زن ها که نشاندار نشدهايم!" آزيتا به اکراه نگاهشان کرد و گفت: "اما نشان اين ها پيشانیشان را سفيد نکرده است." در صف ورود به هواپيما که به تأمل مسافران را برانداز میکرد، فقط همين چند نفر به نظرش دولتی آمدند. در ميان مسافران ايرانی جز دو سه پيرزن که به رسم عهد قديم روسری نقشدارشان را زير چانه گره زده بودند، زن های ديگر همه پيش از ورود به حريم و هواپيمای بيگانه آداب همرنگي را به جا آورده بودند. به آزيتا گفته بود بهترست احتياط کند، هر چند انگشتنما بودن هيچوقت خوشايندش نبوده است، و هر چند بعيد بود که دست کم در راه کسی زاغ سياهش را چوب بزند. آزيتا اعتراض کرده بود، "تو که به عنوان نماينده اين ها به کنفرانس نميروی!" سر تکان داده بود،" نه، اما خيال برگشتن که دارم، خيال کنج خانه نشستن هم اصلاً و ابداً ندارم. با پروانه باطل هم کاری از پيش نمیبرم." آزيتا به غيظ گفته بود، "حالا مراقب باش شناسنامهات را باطل نکنند، پروانهات به درک!" به خنده گفته بود، "خيلی چيزها عوض شده." پرسيده بود، "اصل هم؟"
نگاهش بر روی آشنای آزيتا مینشيند. فرقی نمیبيند، جز اين که خط های کمرنگ پررنگ شدهاند. سر بر میگرداند. به دستشويی میرود و آبی به سر و صورتش میزند. خستهتر از آن است که خواب به چشمش بيايد. تا چراغ ها را خاموش نکردهاند، میتواند کتاب بخواند. از دستشويی که بيرون میآيد، با يکی از مردان تهريشی سينه به سينه میشود. مرد سينه صاف میکند و نگاهش را به پايين میدوزد. بیاختيار دستش بالا میرود تا روسریاش را پايين بکشد. قدم تند میکند و به سر جايش برمی گردد. سينه آزيتا به آهنگ نفسهای آرامش پايين و بالا میرود. زن و مرد جوان و سياهموی رديف پشت سر دست در دست هم و تکيه داده به هم به خواب رفتهاند. بر انگشتهايشان نشانی نمیبيند. سرور و آرامش صورتهايشان نشان از يقينشان دارد. پيش از آن که بنشيند، يکبار ديگر به آزيتا خيره ميشود. تلخی چهرهاش را تازه نمیيابد.
گوشه آستين روپوش ارمک آزيتا را که سر به هوا جلو رويش شلنگ تخته میاندازد، میگيرد و میکشد و میگويد، "هي آزی، صبر کن کارت دارم." دفتر و کتاب آزيتا از دستش میافتد و روی زمين ولو میشود. هر دو حاشيه خيابان زانو میزنند. آزيتا میلندد، "چه خبره!" زير لب میگويد، "میخواستم آن پسره را نشانت بدهم." آزيتا بلند میپرسد، "کدام پسره؟" سرخ میشود، "چرا داد میزنی؟ همان دراماتيکی را میگويم ديگر؛ آن ور خيابان دم در دانشکده ايستاده." آزيتا دوباره دفتر و کتاب ها را مرتب کرده و به بغل گرفته است، "خوب اين درازعلی که هر روز همين جا میايستد." برای اين که بیاعتنايی آزيتا را تلافی کند، میگويد، "برای تو يکي که نمیايستد." آزيتا به آشتی دست در بازويش میاندازد، "میدانم برای ويدا خنگه میايستد." به لج میگويد، "جز من و تو و اعظم خرسه همه بچههای کلاس يک عاشق ماشقی دارند." آزيتا میخندد، "قپی درمیکنند، خره، ماشقهايشان را عاشق جا میزنند." به دهن کجی میپرسد، "يعنی همه چاخان میگويند؟" آزيتا به تقليد از لحن خانم بزرگ میگويد، "والله بالله عقل خوب چيزی است، دختر! يا برای توی خوشخيال چاخان میکنند، يا خودشان به خودشان که خوش خيالند، چاخان میگويند." با حرص میگويد، "تو هم اينطوری دل خودت را خوش می کنی." آزيتا هيچ روی دنده قهر و غضب نيست، "به قول خانم بزرگ اللهاعلم، حالا تو که شکر خدا مثل من نيستی، بالاخره بفهمی نفهمی يک عاشق ماشق داری." رنگش میپرد، "چرا برای آدم حرف درمیآوری؟" آزيتا میخندد، "برای آدم که نه، برای خان داداشم." به غيظ میگويد، "فکر کرده که تا هفت سال ديگر که از سفر برگردد، منتظرش میمانم! اصلاً کی گفته که من عاشقشم؟" آزيتا جدی سر تکان میدهد، "من که نگفتم."
شقيقههايش تير میکشد. به مهماندار اشارهای میکند. پيش که میآيد، ليوانی آب میخواهد. در کيف را باز میکند تا قرص مسکنی بيرون بياورد. چشمش به کتاب کهنه آزيتا میافتد. از قرص خوردن منصرف میشود. کتاب را بيرون میآورد. به احتياط دستی بر برگ های زرد شدهاش میکشد. حاشيه گوشه چپ جلد سوخته و دور حروف درشت و سياه "مجموعه داستان های آنتون چخوف" چند لکه ريز و درشت افتاده است. ورقی میزند و نام داستان ها را در فهرست می خواند. همهشان را خوانده است، آن هم نه يکبار و دوبار؛ اما، همه را خيلی پيشها خوانده است. شايد همان وقت ها که تازه از کتابفروشی به قفسه کتاب های آزيتا آورده شده بود. داستان های خوب قديم خوانده شده به يادگاری های کهنه و پر قدر و قيمت صندوقچه پيرزن ها میماند؛ میشود گاهی گداری با ادب و آداب تمام دزدانه تماشايشان کرد، اما اگر از پستويشان بيرون کشيده شوند، طلسمشان انگار شکسته میشود.
آزيتا روپوش سياه عاريه را از تن بيرون میآورد و روی تخت پرت میکند و لبه کاناپه که مینشيند، در کيفش را باز میکند و کتاب را بيرون میآورد، «به اين خانمبزرگ من نبايد گفت "مادر عتيقه"؟ سي سال است که اتاق مرا همان طور دستنخورده نگهداشته. اتاق مازيار را هم همينطور. خودش هم مثل روح خلف خانم "هوی شام" وسط اسباب اثاثيه زوار در رفته و گرد گرفتهاش پرسه میزند.» میپرسد، "حالا اين کتاب چی هست؟" آزيتا کتاب را به سويش دراز میکند، "رفتم دور از چشم خانم بزرگ يک کمی از خرت و پرت های موزهام را کم کنم، دلم نيامد اين يکی را دور بريزم. يکبار ديگر خواندمش. تو هم بخوانش!" با شک میپرسد، "غرض و مرضی که نداری؟" آزيتا خندهاش میگيرد، "نه به جان شما، فقط ياد ايامی که با هم ... برای تغيير ذائقهات خوب است. بس که از جرم و جنايت و قانون و بیقانونی نوشتهای، قيافهات به تبصره nاُم ماده اَناُم شبيه شده." چای آزيتا را روی ميز پيش رويش میگذارد، "تو که هر چه مینويسم، میخوانی." آزيتا به نشانه تأييد دستش را در هوا تکان میدهد، «از سر تا ته. اولی را که خواندم، گفتم، "تيمسار میگويی چه خبر شده؟" دومی را که خواندم، گفتم، "تيمسار میگويی اين دختره چهاش شده؟" سومی را که خواندم، درق کوبيدم روی ميز که، بايد بروم ببينم چه مرگش شده که با اين ها اين طور سرشاخ میشود.» می پرسد، "پس اين همه راه، بعد از اين همه سال، آمدهای ببينی من چه مرگم شده." آزيتا استکان خالی را در نعلبکی میگذارد و سيگاری روشن میکند، "البته که فضولیام بر همه چيزهای ديگرم میچربد؛ اما اين هم هست که در آن کنج غربت دلم برای تو و خانمبزرگم يک ذره شده بود." به حرص میگويد، "تو را به خدا، تو يکی ديگر اين قدر از غريبی و غربت حرف نزن! هر چه باشد هنوز داعيه عدل و انصاف که داری. انتخاب بين آنجا و اينجا انتخاب بين غربت و غربتتر بوده، برای همه، هر کس، هر کدام به نوعی، بين بد و بدتر. حالا ديگر اين همه نک و نال ندارد ديگر. سر تا پای دنيا پر از کولونی است، از همه جورش، حتا در همان جايی که آدم چشم باز میکند و به زير و بمش خو میگيرد. اين که از نزول بلا بنالی يک حرف است و اين که هی به حال خودِ بلاديدهات دل بسوزانی، يک حرف ديگر. اگر يکی فرار را بر قرار ترجيح میدهد، به هر دليل و بجا يا نا بجا، ديگر ننه من غريبم بازی درآوردن چه معنی دارد!" آزيتا بلند میشود میايستد کف میزند: "آفرين، دفاعت حرف ندارد، شتاب نا بجا دارد. اما چون گرسنگی بر قاضی اسبق زورآور شده، جمعبندی میکنيم و به مصالحه میرسيم: هر دو غريب غربتی هستيم و هر دو هم بیخود و بیجهت نق و نوق نزنيم، بهترست؛ در دکان دادگاه هم اگر بسته شود، بهترترست. حالا شام میدهی کوفت کنم يا نه؟"
ليوان آبی را که مهماندار به دستش داده، سرمیکشد و آن را در جيب مجله پشت صندلی روبرو میگذارد. آزيتا از جايش جنب نخورده است. چراغ های پرنور را خاموش می کنند. کتاب را نخوانده در کيف میگذارد.
ظرف ها را که در ظرفشويی میگذارد، میگويد، "ميزبان از من بهتر پيدا نميکنی. از خستگی و خواب دارم از پا میافتم." آزيتا به اعتراض میگويد، "واقعاً که، من فقط برای اين خانهات آمدم که تا صبح با هم اختلاط کنيم. با خانم بزرگ بينوايم که ديگر نمیتوانم دل بدهم و قلوه بگيرم." به عذرخواهی میگويد، "جان تو از صبح تا غروب آنقدر سر و کله زدهام و حرص و جوش خوردهام که نگو!" آزيتا شانه بالا میاندازد، "خب به من چه! حالا من با آن کار دلآزارم اگر آخر شب مثل نعش بي هوش و بیگوش بشوم، يک چيزی است؛ تو که به خاطر کار دلانگيزت از خير و شر همه گذشتی ..." در حرفش میدود، "اگر منظورت خان داداشت است، خيری که برای من يکی نداشته." آزيتا آهسته میگويد، "اين را که میدانم، اما انگار به خيال خودت يک وقتی عاشق ماشِقت بوده!" نرم میگويد، "به خيال خودش." آزيتا به تأييد سر تکان می دهد، "هم به خيال خودش، هم به شيوه خودش. راستش را بخواهی، اينجا که بودم فکر میکردم علیالقاعده در کش و واکش ميان زن و شوهر زن ها کم میآورند، چون هم شرع و هم عرف و هم قانون بیخود و بیجهت طرف مرد را میگيرد؛ اما آنجا درست برعکس است. اين است که بفهمی نفهمی حامی آقايان امريکايی مستضعف شدهام." دست های خيسش را خشک میکند و از آشپزخانه که بيرون میآيد، میگويد، "پس مازيار امريکايی شده." آزيتا به حاشا سرمیجنباند، "اصلاً و ابداً، جان به جانش که کنی، همان تحفه قديمی است که بوده. منتها، نه اين که من اينجا نبودم، يک جای کار شما برای من همينطور گره خورده مانده." روی مبل ولو میشود و بیحوصله میگويد، "آماده برای استنطاقم." آزيتا سينه صاف میکند، "اختيار داريد، بنده وکيل تسخيری سرکار عالی هستم. لطف ماجرا در اينجاست که شما در مملکت اسلام به خواسته شوهرتان در تعيين محل زندگی تمکين نکردهايد و به اصطلاح فقهی زن ناشزه بودهايد، که اين، برای من يکی مايه تفريح خاطر هم هست. اما سؤالم اين است که، يعنی، اگر حضرت آقا تمکين میکرد و به ساز سرکار عليه میرقصيد، ميزان عدل جنابعالی چپه میشد يا، نمیشد؟" خميازهای میکشد و میگويد، "بس که به مصايب آقايان امريکايی فکر کردهای، اين خيالات به سرت زده است. بين من و مازيار، جز در دوره بچگی، هميشه حد و فاصلهای بود که نمیگذاشت خوب همديگر را ببينيم. بيشتر هر دو پی خواب و خيال های خودمان بوديم؛ اين ماجرای رفتن و نرفتن بهانهای شد که کار فيصله پيدا کند. من که میدانی، نه تمکين سرم میشود، نه تحکم." آزيتا مأيوسانه میپرسد، "پس هيچ شک و شبههای نداری؟" محکم سر تکان میدهد، "مطمئن باش که دست کم بعد از پانزده سال او هم ندارد. حالا هم يک فيلم امريکايی ناب سانسور نشده برايت میگذارم تا با وجدان راحت بخوابم." بلند میشود. آزيتا روی کاناپه دراز میکشد، "action که نيست؟" به خنده میگويد، "نه بابا! آقای هالو به سبک امريکايی است." آزيتا میپرسد، "Forest Gump است؟" به حيرت میگويد، "مگر ديدهای؟" آزيتا ابرو بالا میاندازد، "نه، نديدهام. خودت گفتهای."
پلکها را روی هم میگذارد. حافظه هنوز خواب را پس میزند.
صبح سر ميز صبحانه از آزيتا میپرسد، "چهطور بود؟" آزيتا دهانش پر است، نگاهش میکند و جوابی نمیدهد. وقت پوشيدن روپوش و روسری عاريه، پيش از آن که از در بيرون بروند، رو به قبله میايستد و به شيوه خانمبزرگ مشت بر سينه میکوبد و میگويد، "خدايا، خداوندا، از خداوندیات کم میشد اگر يک جفت مجنون متمدن مثل اين آرتيسته امريکايی نصيب من و اين دختر عموی ناکامم میکردی!"
* * * *
کنارش خالی مانده است. حالا که آزيتا نيست، میتواند کنار پنجره بنشيند و تا هوا تاريک نشده، آبی تيره اقيانوس را تماشا کند. يادش نمیآيد در دو هفتهای که گذشته، هيچ به ياد آزيتا افتاده باشد. هول و حرص کار مجالش نداده بوده است. تازه راه و رسم کار به شيوه خودش را پيدا کرده است. نبايد وا بدهد. وقت خداحافظی گفته بود، "آزی، تا به تهران برنگشتهام، منتظر تلفنم نباش!" آزيتا ابرو بالا انداخته بود، "معنیاش اين است که تجديد نظری در کار نيست و وقت برگشت و سر راه و نوک پا هم سری به ما نمیزنی." يکبار ديگر بغلش کرده بود، تا چشمهای نمناک يکديگر را نبينند. بعد آزيتا رو برگردانده بود و زير لب گفته بود، "هر چه باشد، آدم مجنون کار باشد بهترست تا مجنون يک ليلی سياه سوخته باشد." بغضش را فرو میخورد. نه، آبی کدر چنگی به دل نمیزند. کنار پنجره هواپيما يا ميل تماشای آبی مديترانه را دارد، يا هوس سراندن نگاه بر تپه ماهورهای ابريشمی ابر. پس از اين هوا و از اين آرزو هم بايد دل بکند؟ پانزده روزِ پشتِ سر را هر چند کم کار نکرده است، خوب میداند که خستگی و گيجیاش از جای ديگر است. مهماندار که نوشابه میآورد، جايش را عوض میکند و در صندلی حاشيه راهرو مینشيند. لبخند دوستانه پيرمرد بلژيکی خوشپوشِ صندلی مشابه رديف وسط دلگرمش میکند. با احتياط پيش رو را میپايد. سر و کله جاهل ميانهسال و موبوری که در سالن فرودگاه وقت گذر از کنارش به نفرت نگاهش کرده و تفی بر کف براق سالن انداخته بود، پيدا نيست. میداند جايش چند رديف جلوتر است. جای همکار هلندی و گوروف هم خيلی جلوتر است. وقتی گوروف نيم ساعتی پس از پرواز به سراغش آمد و سرِ پا خوش و بشی کرد، میشد ترسش را با او در ميان بگذارد؛ اما، حتماً، هر چند اگر هم به گمانش ترس بيجايی نمیآمد، در نهايت، برای رفع نگرانی او به حرفی دلگرم کننده اکتفا میکرد. اصلاً، حد و حدود حميت مردانه غربی روشنتر از آن است که جای گلهای باقی بگذارد. گذشته از اين، پيرمرد بلژِيکی خوشرو که شاهد عينی هم بوده، برای وقت مبادا ملجأ مطمئنتری به حساب میآيد. پيرمرد با نگاه به روسری سياهش اشاره کرده بود و به نشانه تأسف سری تکان داده بود. حيرتزده و بیاختيار روسری را پايينتر کشيده بود و به لج همه تارهای بيرون مانده از روسری را پوشانده بود و در باب آزادي های شخصی و ادعاهای تو خالی داد سخن داده بود تا بلکه با حرکت تأييدآميز سر پيرمرد خشمش را فرو بنشاند. آنچه برای پيرمرد غريبه نگفته بود، اين بود که به هر حال سخنرانیاش در کنفرانس تند و تيزتر از آن بوده که جرئت کند بیجهت دل به دريا بزند، و، اين که، روش گاهی به نعل و گاهی به ميخ زدن، برای شرقيان شيوه مرضيهای است. پيرمرد مؤدب که با متانت به حرف هايش گوش داده بود، به دلجويیای پدرانه دستی بر شانهاش زده بود و گفته بود که تهمانده جهل بشر، يعنی راسيسم، همه جايی پيدا شدنی است. آرام گرفته بود و گفته بود که پيدا کردن دشمن ناشناس را بايد فقط به حساب نوعی بدبياری ناقابل بگذارد.
آشنايی با گوروف هم، اگر از خوشاقبالی باشد، ناقابل است. چند روزی سلام و کلامی و نگاه و خندهای و، بعدِ سفر، غرق در گرفتاري های حضر، نشانی غريبه آشنا را وقتی پيدا میکنی که ديگر ميلی به نوشتن خطی و موردی برای يافتن ربطی در خود نمیبينی. با اين همه ... ناگهان گرمش میشود. کلافه بال روسری را درهوا میتکاند و سر و گردنش را باد میدهد. وقتی گوروف، خميده بر لبه صندلی روبرو و خندان، خيره نگاهش میکرد ... نه، نه، بر روی اين شاخه سست نبايد پريد. سرش را به پشت صندلی تکيه میدهد. خلاء پوشيده اگر مستور بماند، چاه نمیشود؟ پلک ها را میبندد.
آزيتا از گرد راه نرسيده میپرسد، "اين همه سال تنها ماندهای که چه بشود!" به خنده جوابش میدهد، "خيلیها حسرتش را میخورند." آزيتا قاب عکس های سر تاقچه را تماشا میکند، "يکیاش هم حتماً من، اين جده طاهره و طيبه ما هم که اينطور روبروی دوربين عکاسباشی نامحرم سگرمههايش را در هم کرده، حتماً از تنهايیاش که دلخور نبوده." رو به عکس میگرداند. آزيتا به حرفش ادامه میدهد، "تازه پنجاه سال بیآقا بالا سر خانمی کرده." به هواداری از مرحومه مغفوره میگويد، "مادربزرگ بيچاره که برای اين که خانمی کند، از خير آقا داشتن گذشت؛ خيلیها بیمايه خانمی میکنند؛ بعضیها هم فقط از صدقه سر آقا." آزيتا قاب عکس ها را جا به جا میکند، "البته ما دو تا چون نوههای خوش جنس و خوشخيالی هستيم، خيال بد نمیکنيم و شهادت میدهيم که مادربزرگمان سال های سال در بعضی چيزها را روی خودش بست و بعضی چيزها را بر خود حرام کرد. اما من يکی چون فضول هم هستم، از تو يکی که تودار هم هستی، میپرسم، تو چی؟" گيج نگاهش میکند، "من چی؟" آزيتا بی آن که سر برگرداند، توضيح میدهد، «آن خدا بيامرز اگر يک چشمش به جلو پايش بود تا از صراط مستقيم منحرف نشود، چشم ديگرش به آسمان بود. "تو چی؟" يعنی تو چه کار میکنی؟» مثل هميشه از صراحت آزيتا يکه میخورد، اما به روی خودش نمیآورد. آزيتا پوزخندی میزند و به ادا میگويد، "شما میتوانيد به هيچ سؤالی جواب ندهيد." خندهاش میگيرد، "به وکيلم جواب میدهم." آزيتا سر برمیگرداند، "پس بنال ديگر!" پرده کتان را کنار میزند و آهسته میگويد، "من قورت میدهم."
پلک باز میکند. گوروف خندان و خيره و نيمخم گفته است برمیگردد. میشود بر صندلی خالی کنار دستش بنشيند و با هم درباره فيلم ديشب حرف بزنند. روبرويش خالی است. به سستی سر میچرخاند. پيرمرد بلژيکی خوشپوش پينکی میرود. شب شده است. به صدای پچپچ و خنده آهسته زن و مرد نشسته در کنار پيرمرد نگاهشان میکند. بیاعتنا به نگاه تند او و چرت کنار دستیشان گرم بوس و کنارند. نگاه خيره حيرتزدهاش چين و چروک های صورت زن و مرد را میکاود. رو میگرداند و چشم میبندد.
آزيتا ابرو بالا میاندازد و چشم گرد میکند، "حالا شازده تام و تمام که نه، اما، يعنی يک شازده نيمچه و نيمدار هم به تورت نخورده است؟" شانه بالا میاندازد، "نه پیاش بودهام، نه پيدا میشود." يکي از شب هايی که به اصرار آزيتا تا صبح بيدار میمانند، برايش تعريف میکند، "... چرا، سفر پيش انگار که يک شازدهای ديدم، کپيه گريگوریپک، شايد هم خودش بود. يک روز عصر که در هتل مانده بودم، به شنيدن آهنگ آشنايی که با سوت زده میشد، کنار پنجره رفتم. سر به هوا و سلانه سلانه کنار سگش میرفت. مرا که ديد، پا سست کرد؛ خندهکنان سری تکان داد و سوت زنان راه افتاد و رفت." آزيتا دمر افتاده بر کاناپه و دست زير چانه، میپرسد، "سگش چطور بود؟ به از خودش بود يا نه؟" سر تکان ميدهد، "خيلی ناز بود، اما، درست زير پنجره اتاق من که میرسيد، يعنی وقتی که من وسوسه میشدم و سر ساعت پنج کنار پنجره میرفتم، همينطور که بِربِر نگاهم میکرد، تنگش می گرفت..." آزيتا بلند میخندد، "پس سگ شازده کار بیتربيتیاش را برای تو میآورده." به حرص میگويد، "می رید به تماشايم؛ تا میآمدم از ديدنش حظّ خاطری ببرم، میزد توی ذوقم. شب هم از ترس اين که بوی کار خرابیاش بیخوابم نکند، توی هوای به آن گرمی پنجره را میبستم و به خودم فشار میآوردم فقط به خود شازده گريگوری فکر کنم."
احساس ميکند کسی کنارش ايستاده است. گُر گرفته و دستپاچه چشم باز میکند. مهماندار برايش بالش آورده است. دلخور از بوری، لبخند مهماندار را بیجواب میگذارد. پيش از آن که بالش را پشت سرش بگذارد، ناخواسته نگاهش به مسافران رديف کنار دستش میگذرد. پيرمرد همچنان نيمخواب است و رومئو و ژوليت سالخورده هم همچنان دلی از عزا درميآورند. دوباره چشم ميبندد.
آزيتا که چهار زانو روبروی تلويزيون نشسته است، ناگهان با غيظ دکمه خاموش کنترل را میزند و میگويد، "کار از دو طرف خراب است." جوابش میدهد، "خوب افراط و تفريط دو روی يک سکهاند ديگر." آزيتا نوک انگشت های دست راستش را نرم و پرحسرت بر گل های قالی میسراند، "اگر بخواهی در بحر فيلمها و تبليغهايشان فرو بروی، از شدت و حدت سکس چپانیشان که بيشتر وقت ها هم در نهايت مهارت و ظرافت است، دلآشوبه میگيری." دانهای سيب شميرانی را که بعد از گشتن بسيار در بازار تجريش و نيافتن و رفتن به بازار بهجتآباد برای آزيتا خريده است، در پيشدستی کنار دستش میگذارد، "قرار نيست وقتی روبروی اين جعبه جادو مینشينی، مغزت را هم به کار بيندازی. حالا هر جای دنيا که میخواهی، باش." آزيتا سيبش را برمیدارد و با ذوق و شوق بو میکند، «مغز آدم فضول خودش خودکار است. مثلاً وقتی میبينم اين فرنگي های کافر اين همه لیلی به لالای سگهاشان میگذارند و اين همه به خاک توسری کردن ـ به قول خانمبزرگم ـ پر و بال میدهند و آرا و پيرايش میکنند، نتيجه میگيرم که سکس مترادف است با سگ: آن برِ آب، عزيز بیجهت است، آنقدر که صبح تا شب مختار است سوای قر و غمزهاش، گُهاش را هم به رخ آدم بکشد. اين برِ آب هم "حرفش را نزن"، روز روشن سر و کلهاش پيدا نيست، اما شب تا صبح صدای زوزهاش را از کنج و کنار و پستو و پسله میشنوی.»
چشم هايش گرم میشود. شايد هلندی هنوز خوابش نبرده است. گوروف گفته است که دوستیاش با هلندی تازه نيست. وقتی ديروقت شب به ديدن فيلمی دعوتش کرده، پرسيده است، "دوست هلندیمان هم میآيد؟" گوروف سر تکان داده است، "قرار بود بيايد، اما خوابش برده است." دو دل مانده است، "حالا کمی دير نيست؟" گوروف به نيمخندی گفته است، "بياييد پشيمان نمیشويد." نخستين روز کنفرانس از خستگی راه و ديرخوابی شب و ديربيداری صبح دير رسيده است؛ راهنما اتاق کميته مربوط به کارش را نشان داده است؛ رئيس کميته همان پيرزن سفيدمو و سنگين وزن امريکايی بوده است که سفر پيش گپ و گفتگوی بسياری با هم داشتهاند؛ دو عضو ديگر را هم که يکی زنی هندی و ديگری مردی هلندی است میشناخته است. گوروف تنها عضو تازهوارد کميته بوده است که هرچند وقت معرفی خانم امريکايی گفته است که فنلاندی است، وقت تنفس پرسيده است، "شما از روسيه نيامدهايد؟" گوروف خوشرو و خوشگو نبوده است، اما دو سه روزی که گذشته است، ديده است در ميان گروه تنها کسي است که میشود با او سوای حرفهای حرفهای همسخنی کرد. و ... حالا اگر بيايد و ببيند چشمهايش بسته است ... يعنی نبايد بگذارد که خواب ببردش؟ به ياد حکايت پيرزن و عمو نوروز میافتد. بی آن که پلک باز کند، بیاختيار شانه بالا میاندازد. از کجا که خود گوروف خوابش نبرده باشد. گوروف گفته است، "حتماً به خاطر اسمم فکر کردهايد که روس هستم." سری تکان داده است، اما جوابی نداده است. شب در خلوت اتاق ناآشنای هتل کتاب کهنه آزيتا را ورق زده است و بار ديگر داستان "آنا" و "گوروف" را خوانده است. اگر هم چخوف خواسته بود شرح "آنا"يی پريشان را بگويد، داستان داستان "گوروف" از کار درآمده است. غروب آخرين روز کنفرانس به گوروف گفته است، "گفتم نکند روس باشيد، چون با قهرمان يکي از داستانهای چخوف همنام هستيد." گوروف به نيمخند و نيمنگاهي بسنده کرده است و گفته است که فردا صبح در فرودگاه يکديگر را میبينند. نه، داستان داستان "آنا" و پيدا شدن گمشدهاش نبوده است؛ اين "گوروف" است که زير و زبر میشود. اما اگر گوروف روسی میتواند جرقهای را به آتش بدل کند، گوروف فنلاندی انگار فقط میتواند آتشنشان باشد. با اين همه، شب سرزده به سراغش آمده است. به شک گفته است، "آخر فردا صبح پرواز داريم، هم من و هم شما." نگاه خيره گوروف ته مانده شک را رمانده است. تند گفته است، "چند دقيقه صبر کنيد تا آماده بشوم." بعد از تماشای فيلم گوروف خاموش تا دم در اتاقش همراهیاش کرده است. در جواب "شب به خير" آهسته گوروف حرفی نزده است؛ فقط در را آهسته پشت سر گوروف بسته است، به تماشای مهتاب پشت پنجره ايستاده است، و، سنگين از حال و هوای فيلم ناخن انگشت اشاره را به غيظ به دندان جويده است.
اگر هلندی خوابش میبرد يا گوروف خوابش نمیبرد، میشد درباره فيلم، يا به قول گوروف روايت مارچلوی ايتاليايی از ماجرای گوروف روسی گپی مفصل بزنند. بايد حتماً به گوروف میگفت که به گمانش تفاوت ميان فيلم و داستان فقط از تفاوت ميان عاشق روسی و عاشق ايتاليايی سرچشمه نمیگيرد، فرق زمانه هم هست و... اين که، اين روزگار است که بندها را سست میکند و... اين که، انگار ديگر هيچ گناهی، حتا گناه فراموشي مارچلو، گناه کبيره نيست، و... اينجا ديگر، فيلم فيلم "آنا" است با شوربختياش و با "ساباچکا"يی که ديگر نه بخت بيدار، که نشانهای از رؤيايی از کف رفته است و... وقتی گوروف پيش از تاريک شدن سالن نمايش گفته بود، «فيلم "چشمان سياه" را نمیشود بیهمراهی بانويی با چشمان سياه ديد»؛ به خنده در جوابش گفته بود، "اما اين بانو سگ ملوسی در کنار ندارد." طعم تنها حرف خوشايند گوروف کی به کامش تلخ شده بود؟ وقتی به پرهيز از نگاه خيره آن چشم های روشن چشم بر حلقه انگشت دست چپ گوروف دوخته بود؟ يا وقتی رو فرو برده در بالش از اندوه نداشتن سگی ملوس اشک هايش را فروخورده بود؟
نه، اگر هلندی هم خوابش برده بود، يا گوروف هم خوابش نبرده بود، باز هم نمیشد حرف "ساباچکا" و حسرت نداشتن آن را با غريبهای پيش بکشد. آزيتا اگر بود، اما... يا اگر يکی در راه باريک و تاريک روبرو نرم و آشنا به سراغش آمده بود... دست خستهای به تأنی در هوای مانده تاريک نيمچرخی میزند و سنگين بر کنارِ خالی يله میشود؛ پس پلک های بسته سايه "ساباچکا" رنگ میبازد؛ بانو بی "سگ ملوس" در تيرگی فرو میرود.
تهران، 1376
بازنگری، 1385
برات چه فرقی میكند من در چه حالی هستم. اصلا چرا مینویسم و تازه چرا برای تو، تویی كه نه زبانم را میفهمی و نه اساسا ـ شاید ـ زندگیام برات اهمیتی دارد. چطور میتوانی بفهمی وقتی شال و كلاه میكنم و از رستوران خارج میشوم، چه اتفاقی برام میافتد. تو همان لبخندها را میبینی و كارم را و بعد هم هیچی به هیچی. میروی دنبال زندگیات كه نمیدانم چگونه زندگیای است. خسته و مرده بعد از چهارده ساعت كار به خانهات میرسی، و من از خودم میپرسم آیا كسی هست كه انتظارت را بكشد، برات چای و قهوه دم كند، شانهات را بمالد، بالشی برات بگذارد، تا تكیه كنی… یا این كه در تنهایی خودت تلویزیون را بغل میكنی و تا فردا روی همان كاناپهی لابد یغور اتاق نشیمنت میخوابی!
شاید تو هم از آن دسته آلمانیهایی هستی كه یك هفتهی تمام، و تو البته روزی دو شیفت كار میكنی، تا آخر هفتهها سری به میخانهی سر كوچهات بزنی و تا خرخره آبجو بخوری و بعد هم مست و خراب كپهی مرگت را بگذاری و یك شنبه را تا لنگ ظهر تو رختخواب سر كنی و بعد باز همان میخانه و همان عربدهها و همان خستگیها و همان چشمهای پف كرده و همان اخلاق گه صبحهای دوشنبه! و لابد اگر فوتبالی براه باشد كه بهتر، آبجوها را بالا میاندازی و با آن لباسهای لوس و آن شال گردنهای مسخره، تو ایستگاه راه آهن عربده میكشی و بقیهی قضایا.
اما تو قیافهات به این اطوارها نمیآید. دوشنبهها سردرد نداری، به كسی فحش نمیدهی. با این كه هفتهای هفتاد ساعت كار میكنی، اما همیشه لبخند میزنی و اگر من سینیای دستم باشد، در را برام باز میكنی كه مجبور نباشم با پشتم به در بكوبم و احتمالا چند لیوان را قربانی كنم.
هر وقت تو را با آن لبخند طلاییات میبینم، فكر میكنم چطور توانستهام این همه سال را بدون این احساس سر كنم كه تو در كنارم نباشی؟! چه ادعاها؟! تو در كنار من؟! منظورم این است كه تو را چند ساعت در روز در همان فضایی ببینم كه آنجا هستم، كه آنجا كار میكنم؛ برای این كه نیازی به این مردك نداشته باشم، برای این كه یواش یواش استقلال پیدا كنم و برای این كه اگر شد، یواش یواش، گوش شیطان كر، شرش را از سرم كم كنم. تو این مردك را میشناسی. علی را میگویم. هیكل گنده و سبیلهای كمونیستیاش را دیدهای كه وقتی آب یا آبجو میخورد، خیس میشود و هی روی آن دست میكشد و تازه خیال میكند خوشگل هم هست. قد كوتاه، هیكل بدقواره، سبیل استالینی، سر طاس و دهانی بیدندان و... تو با آن قد بلند، با آن چشمهای سبز و آن دستهای ظریفت كه نمیدانم چرا با این همه كاری كه میكنی، باز هم این همه ظریفند، چقدر با علی فرق داری. اصلا مگر میشود دستهای یك مرد این همه ظریف باشند؟
همان روز اول كه دیدمت، دستهات برام جالب بودند و این را عایشه هم فهمید. علی از من بزرگتر است. 20 سال از من بزرگتر است و من بیست سال از او كوچكترم، هر چند كه انگار این مردك نه بزرگ میشود و نه اصلا رشد میكند. در همان كودكی سیاسی سی/چهل سال پیشش قفل شده است. هنوز هم منتظر است استالینی ظهور كند و خرابكاریهای امپریالیستها را راست و ریس كند. هرچند رفیق استالین ریق رحمت را سر كشیده است، این یارو باید دست كم در خانهاش، خانهای كه از تصدق سر پناهندگی آن را تصاحب كرده است، برای اسیری كه گرفته است ـ خودم را میگویم ـ رل همان استالین را بازسازی كند و مرا به مرگ در سبیری محكوم. لابد تو كه آدم گرمی هستی، فرق گرما و سرما را میفهمی! من گرما را در نگاههای شیرینت میبینم، و لابد تو نمیتوانی حدس بزنی كه میشود آدم در خانهاش یخهای سیبری را بازسازی كند و خودش مثل خرس قطبی خرناسه بكشد و تا بوق سگ شعارهای صدمن یك غاز بدهد.
البته تازگیها شعارهاش عوض شدهاند. از وقتی پاسپورت آلمانیاش را گرفته و سفری به ایران رفته، بفهمی/نفهمی حرفهای تازهای میزند. چه اشكالی دارد كه آدم تغییر كند؟ به نظر من هم بد نیست، ولی چه تغییری؟! با قاسم آقا و نعلبندیان كه مینشیند، صحبت از تایلند میكند. خیال میكنم دفعهی پیش كه پولها ته كشید، سری به تایلند زده بود، چون هم برنزه شده بود و هم دیگر شبها كمتر سر به سرم میگذاشت. من البته از همان اولِ این ازدواج كذایی یاد گرفتهام كه خوب است آدم شوهری داشته باشد كه فقط اسمش باشد، ولی خودش نباشد. چه تفاوتی میكند؟! وقتی نه عشقی در كار است و نه حتا تحملی، همان بهتر كه وجود نحسش هم از صفحهی روزگار من غایب باشد. چقدر از بابا و مامان بیزارم كه هنوز كه هنوز است حاضر نیستند سایهی جنازهی این یارو از سرم كم شود.
«دختر، هرچه هست، همان كه سایهاش بالای سرت است، خدا را شكر كن!»
و من روزی هزاربار خدا را شكر میكنم كه از دست اینها هم خلاص شدهام. اگر غزاله نبود و اگر نمیترسیدم كه مردك بچهام را بدزدد و به ایران ببرد و بعد طلاقم را غیرشرعی بخواند، حتما حتما راهی دادگاهش میكردم. قضیهی فتحی را حتما شنیدهای؟ خودم برات تعریف كردم. از وقتی پسرش را از فریده دزدید و به ایران برد، روزگار فریده سیاه شده است. طفلك هر چه كرد بچه را برگرداند، نشد. همهی رادیو/تلویزیونها و تریبونهای فمینیستی جمع شدند، و كمكش كردند؛ اما فتحی بچه را دزدیده بود و برده بود. و حالا فریده این جاست. با طلاقی كه از نظر حكام اسلامی غیرشرعی است، چون در محاكم غربی صادر شده است. و فتحی دیوانهتر از همیشه، بچه را تحویل ننهاش داد و دوباره برگشت اینجا. چه رویی؟! آدم از بیحیایی این جماعت سیاسی شاخ درمیآورد. و حالا باید شش سالی باشد كه زندان است. دهسالش را میكشد و بیرون میآید. اما فریدهی بیچاره نه بچهاش را دارد و نه جرات دارد پا به آن وطن كذایی بگذارد، تا بچهاش را ببیند. و من از همهی این چیزها نگرانم. این یادداشتها را هم تو هفتتا سوراخ قایم میكنم، تا یك وقت یارو بویی از آنها نبرد و در این میان و با این همه ترس و نگرانی، منِ احمق عاشق شدهام، آن هم عاشق جوانكی آلمانی و نمیدانم چه خاكی به سرم بریزم.
دستهات گرمند. خودت هم میدانی، وقتی آفتاب باشد، رنگ چشمهات بدجوری سبز است، مخصوصا كه بیشتر رنگهای سبز و آبی و سفید میپوشی و من چقدر این چشمها و آن لبهای سرخ را كه انگار همین حالا از بوسهای طولانی جدا شدهاند، دوست دارم و تو این را نمیدانی. تو فقط زنی را میبینی كه گاه پیرمردی به دنبالش میآید و با شیطنت میپرسی، آیا من با این سن و سال هنوز هم با پدرم زندگی میكنم! و من از شیطنت تو میخندم؟ یعنی تو میبینی كه این مردك چقدر از من پیرتر است؟ لابد جلو آیینه كه میایستی، به خودت میگویی: چه خوب كه شكل این یارو نیستی. چه حرفها؟ اگر شكل این یارو بودی كه نگاهت نمیكردم. نگاه كردنی هم نبودی. و من برای این كه از دست زخم زبان خاله خانباجیها و خاله قزیهای وطنی خلاص شوم، تن به این ازدواج دادهام. آن موقع برام خوب بود. یك تغییر بود و من نمیدانستم كه همیشه همهی تغییرها خوب نیستند. از مار غاشیه نمیتوان به اژدها پناه برد و اینها مرا مجبور كردند كه پناه ببرم. برات ننوشتهام كه این یارو همان دوران آخر حكومت امپراطوران كمونیستی سه سالی را هم در باكو و عشق آباد و آن طرفها سپری كرد. وقتی هم پس از فروپاشی آرزوهای استالینیاش، پاش به آلمان غربی رسید، و تا آن پاسپورت آبی را تو جیبش گذاشت، مرا هم به این جا كشاند. اولش نمیخواستم بیایم. غزاله با من بود و من نیازی بهش نداشتم. كار میكردم و خرج هر دومان را درمیآوردم. و غزالهی من بعد از این كه پای كوچولوش شكست، دل مرا هم شكست و بابا صدبار بیشتر گفت: «برو پیش شوهرت، هرچه باشد، این بچه پدرش را میخواهد!» میخواهد
دوران جنگ بود. شوروی داشت از هم میپاشید و من نمیدانستم كی ایران از هم میپاشد. برادر حاج آقا كمكم كرد. و بالاخره بساطم را جمع كردم و از آن خراب شده زدم بیرون، با این امید كه علی عقل به كلهاش آمده باشد و در غربت قدر كانون خانواده را بهتر فهمیده باشد. چه خیالاتی كه غزاله میتواند «زیر سایهی پدرش» همان طور كه بابا میگفت بزرگ شود، شوهر كند و به سر و سامان برسد و حالا غزالهی من 25 ساله است. من چهل سالگی را رد كردهام و در این غربت كوفتی، عاشق یك جوانك فرنگی شدهام و دارم با دمم گردو میشكنم. رئیس جمهوری ایران به نیویورك میرود و میخواهد زیر چشم غرب بمب اتم بسازد و به كشورهای تروریست پرور بفروشد، و من در گوشهی آشپزخانهی این رستوران شیك فرنگی، از تو و برای تو مینویسم. خودخواهم، نه، باشد، هستم. میخواهم بعد از چهل و چند سال، از خط فداكاریهای مسخره و برای دیگران زندگی كردن عبور كنم و برای خودم زندگی كنم، برای خودِ خودم و چه اهمیتی دارد؟! كودكی دارد در درون من رشد میكند و من باید هر چه زود از شرش و از شر باباش خلاص شوم.
شنبه رفته بودم كتابخانه، كلی گشتم تا كتابی در مورد حق و حقوق زنان پیدا كردم. باید به این كارمندان آلمانی كتابخانه میگفتم چه میخواهم و این خانم «گوشت گاو» ـ ترجمهی اسم فامیلش همین است ـ مرا به مجلهی «اِما» حواله داد. باید با انجمنهایی كه زنانه هستند و برای زنان كار میكنند و زنهای كتك خورده را یاری میدهند، تماس بگیرم. خودشان راه و چاه را نشانم میدهند. این بچه دارد در شكمم تكان میخورد و من وقت چندانی ندارم.
امروز بالاخره رفتم دكتر زنان، گفتم دل درد دارم. دل دردهای شدید. كلی آشغال خوردم، تا دل درد بگیرم. باید دكتر را راضی میكردم بچه را بیاندازد. پول میخواهد. بیمه پولش را نمیدهد. عیبی ندارد، چند هفته اضافه كار میكنم. مرخصی هم نمیگیرم، تا پولش در بیاید. قرار است دوشنبه، پس فردا برای كورتاژ بروم. خوب موقعی را انتخاب كردهام. همین حالا كه رفته است ایران، وقت خوبی است. به دكتر گفتم گذاشته و رفته است. مدتهاست رفته است. عایشه هم با من بود. كلی فیلم بازی كردیم تا راضیاش كنیم. گفتم بچه مال شوهرم نیست و اگر یارو بفهمد سرم را میبرد. چه حرفها، من بدبخت هنوز دستم به دست تو نرسیده، هنوز نمیدانم وقتی تو را ببوسم، چه حالی خواهم شد و بچه را انداختم گردنت، و دكتر قبول كرد كه شرش را بكند. هیچ احساسی به بچه ندارم. بچهای كه حاصل یك شب تحمل وزن سنگین علی استالین باشد، چه ارزشی دارد؟ فقط یك ماهه بود و حالا خونریزی دارم. عایشه دویست تا بهم قرض دارد و امیدوارم تا باباش برگردد، حالم خوب شده باشد. احتیاج دارم خوب باشم. باید خوب و قوی باشم. برای جنگ با كمونیسم، حتا در اروپای مركزی كلی انرژی لازم است و امیدوارم از عشق تو این انرژی را بگیرم.
این چند روزی كه مجبور شدهام خانه بمانم، دلم برات تنگ شده و امروز با همان حالم آمدم سر كار. مرخصی داشتم. مولر موافقت نكرد كار كنم. فقط در بار نشستم، تا به تو نزدیكتر باشم و تو جاسیگاری برام گذاشتی و یك كاپوچینوی داغ برام ریختی. روی میز/صندلیها احساس دوری میكردم و عایشه همه چیز را میدانست. میگفت نباید بترسم. مردها مگر كی هستند و خودش از وقتی كه از شر «آقا بالاسر تركش» خلاص شده، با زنها رفت و آمد دارد. زنها را بیشتر از مردها دوست دارد. میگوید رابطه با زنها رابطهی بین انسانهاست و نه رابطه بین زن و مرد و من در این فكرم كه آیا من هم میتوانم گاهی زنی را امتحان كنم، شاید بد نباشد. دست كم با زنها آدم حامله نمیشود و ارگاسم را آنطور كه عایشه میگوید، تجربه میكند.
باورت نمیشود، اما این كلمه را من بار اول از عایشه شنیدم و نمیدانستم كه در بستر، زن هم میتواند چیزیاش بشود. تصور این كه یك مرد گندهی بدهیبت روی تو بیفتد و با آلت كوچكش روی شكم تو جلق بزند و بعد هم تو را و رختخوابت را كثیف كند، حتما صحنهی كمدیای است و من وقتی از تلویزیون شنیدم كه «سكس» قشنگترین احساس انسانی است، به خودم خندیدم. عایشه هم همین طور بود. وقتی اولین بار در كلوب ستارهی آبی با مایا دوست شد، وارد دنیای تازهای شد كه حالا دیگر دوست ندارد از آن دل بكند. عایشه با مایا زندگی میكند و شانس آورده كه همان سال اول از شوهرش جدا شد. خانوادهاش طردش كردهاند، چون هم لچكش را برداشته و هم طلاق گرفته است. چند تا گناه با هم و عایشه میخندد. گور پدر همهشان. من الان خوشبختم و بیشتر از این هم نمیخواهم. گذشته مال همانها كه دوستش دارند، من از گذشته، خودم را بریدهام و اینها را وقتی كه سالاد درست میكنیم، وقتی كه ساندویچهای صبحانه را آماده میكنیم، وقتی كه خیار و گوجه خرد میكنیم، زیر گوشم زمزمه میكند. اولش خیلی میترسیدم كه در كنار یك زن “لزب” كار میكنم و دوستش دارم و خوب كه این را علی نمیداند، والا مو از سرم میكند. عایشه چند بار مرا بوسیده است. با زبان بوسیده است و من همان موقع هم به تو فكر كردم. فكر كردم اگر تو را میبوسیدم، آیا هم زمان به عایشه فكر میكردم؟! نمیدانم. چه خوب كه این جا، هم تو هستی و هم عایشه و فعلا علی نیست و من بچه را كورتاژ كردهام و غزاله برای خودش درس میخواند و كار میكند و كاری به كار من ندارد. فقط گاه تلفن میكند و هنوز جرات نكردهام براش بگویم كه میخواهم از شر پدرش خلاص شوم. میترسم طرف پدرش را بگیرد. بعد كه كارم را كردم، خواهد فهمید و لابد مجبور میشود قبول كند.
احساس خوبی است، احساس گناه نداشتن. این را هم از عایشه یاد گرفتهام. قانونها را، دینها را مردها ساختهاند و باب دل خودشان همهی قید و بندها را برای زنها گذاشتهاند و آزادی ها را برای خودشان. و من اینجا آزادم. آزاد و خوشحال، فقط دلم میخواست نمیترسیدم. هنوز هم میترسم و عایشه میگوید گور پدر مردم و هر چه میگویند.
دیشب خواب دیدم. خواب یك آخوند را كه میگفت پولی به او بدهم تا گناهانم را ببخشد و من گفتم پولی ندارم و او دروازهی جهنم را حوالهام داد. نمیدانم كه بود، ولی خیلی پولكی بود. حساب كرده بود برای كورتاژ دویست تا، برای عایشه صدتا و برای تو هزار تا و میگفت این آخری حكم سنگسار را دارد و من نخواستم بگویم كه تا همین الان عشق من تقریبا یك طرفه است و تو با همه این همه خوبی. ترسیدم. عایشه فقط دویست تا بود و تو خیلی قیمتی هستی و دوست داشتن تو میتواند كار دستم بدهد. خیال میكرد من این قدر خرم كه پام را به قارهی آسیا یا افریقا بگذارم. نه بابا جان من از این اروپا تكان نخواهم خورد. ملاها باشند برای همانها كه آنجا هستند و تحملشان میكنند. من كه تحملشان نكردم و راهم را كشیدم و آمدم این سمت. خب، آره، این علی مرا كشاند این جا. بدبخت را فقط 17 روز گرفتند و بعد كه خانهی داییاش را گرو گذاشتند، و خلاص شد، جانش را برداشت و در رفت، و من چهار سال بعدش آمدم. اما انگار من بیشتر احساس آزادی دارم. بیچاره تا پاسپورت آلمانیاش را گرفت، رفت سفارت ایران و هنوز پاسپورتش را تحویل نگرفته، بلیط “ایران ایر”ش را خریده بود. لیاقتش همین است.
این خونریزی لامصب بند نمیآید. فردا مرخصیام تمام میشود و میتوانم باز هم در كنار تو كار كنم و دست كم چند لبخند در روز میهمانت باشم. اما اگر كار این خونریزی بیق پیدا كند، چه خاكی به سرم بریزم؟ علی همین فردا/پس فردا سر و كلهاش پیدا میشود و غزاله دوست پسرش را دارد، و من این وسط گیر كردهام. تو اگر جای من بودی چه میكردی؟ عایشه گفت دوباره بروم دكتر و رفتم و كلی هم تو مطب منتظر شدم. این خانم دكتر افغانی كلی تحویلم گرفت و باز هم برام چند روز استراحت نوشت و من، هم باید استراحت كنم و هم نمیخواهم. حوصلهام سر میرود و این بیحوصلگی برای این است كه این خانه را دوست ندارم و این كمدها را و این مبلها را و هر طرف را كه نگاه میكنم یك روح سرگردان سبیل كلفت از تو هر سوراخی بهم دهن كجی میكند و باید منتظر باشم كه ریخت نحسش دوباره پیدا شود و عایشه… آه این عایشه چه خوب است و چه مهربان است و من چقدر این طور دوست را در كنارم كم دارم و نمیخواهم علی چشمش به او بیافتد كه كارش است. هیچكس را با من و در كنار من و دوست من نمیتواند تحمل كند. برای همه یك تهمتی تو آستین چركش دارد و حتما عایشه را هم مثل خودش بدكاره و همه جایی خواهد خواند. فقط من میدانم كه آدم میتواند زن باشد، ترك باشد، مذهبی باشد و بعد عطای فامیل و شوهر و روسری را به لقایش ببخشد و همانطور كه سنجاق قفلیهای لچكش را باز میكند، خودش را از شر قانونهای نانوشتهی وطنیاش رها كند و زندگی كند آنطور كه دوست دارد. من گاه به عایشه كه بیست سال از من جوانتر است، حسودیام میشود. نه، حسودی كه نه، حسرتش را میخورم و این كه چطور خودم دل و جگرش را ندارم و این همه خنگم و این همه ترسو و این همه بدبخت و هنوز هم ملاحظهی آبرو و حیثیت فامیل را میكنم كه پشت سر زن طلاق گرفته چه لغزها كه نمیخوانند. لابد همان لغزهایی را میخوانند كه من هر روز و هر شب خودم پشت سر خودم میخوانم.
هنوز هم از دیشب میترسم. میترسم فكر كنم با تو رقصیدهام و با عایشه رقصیدهام و كلهام كمی گرم شده بود و مایا دستم را كشید و وادارم كرد رقص شكم بكنم و با آهنگ تركی تكانی به خودم بدهم و اگر عایشه به دادم نرسیده بود، لابد دوباره رو خونریزی میافتادم و نمیتوانستم فردا را سر كار بیایم و دوباره تو را و عایشه را ببینم و لابد مولر هم از این كه پانزده روز پشت سر هم مرخصی استعلاجی و مرخصی سالانه را ردیف كردهام، كلافه میشود و بیرونم میكند. نه نمیگذارم. امروز كلی ویتامین خوردهام. آب میوه و استیك و سالاد و انگار دارم یواش یواش تعارف با خودم را كنار میگذارم و یواش یواش روم به كاغذهام باز میشود و یواش یواش هر چه را كه دلم میخواهد مینویسم. انگار كمتر میترسم كه این یادداشتها دست كسی بیافتد. انگار دیگر برام مهم نیست كه ننه/بابام پشت سرم صفحه میگذارند، یا اگر اتفاقی دوباره ازدواج كردم ـ مثلا با تو ـ قضیه را از همهی اهل فامیل و در و همسایه مخفی میكنند و اصلا جریان طلاق مرا آفتابی نمیكنند، تا كسی در بارهی من چون و چرا نكند و نفهمد كه ای وای من دوبخته شدهام و مثل فخری و سیمین از هر شوهری یكی/دوتا بچه دارم و حالا هم به قول آنها میخ پای تابوت بار گرفتهام، آنهم از شوهر یا مردی آلمانی. چه جنایتی! عایشه همهی این مرزها را رد كرده است و من حسرتش را میخورم. درست مثل همان زمانها كه روشنفكرهای ما میرفتند تركیه و آنكارا و ازمیر و استانبول و آن طرفها روشنفكری را یاد میگرفتند و از تركها روزنامه درآوردن و انتقاد كردن به حكومت را یاد میگرفتند و كردند و یادگرفتنشان شد پایهی انقلاب مشروطه. من هم در گوشهی این رستوران شیك آلمانی، از عایشه، آدم بودن را یاد میگیرم و هی قدم بلندتر میشود و دیگر كمتر قوز میكنم و كمتر از تن خودم میترسم و یاد میگیرم كه جلو آیینه لخت بایستم و به خودم دست بكشم و به تنم دست بمالم و سینههای هنوز سفت و خوش تركیبم را، به قول عایشه، جلو آیینه از چند سو تماشا كنم و برای خودم چند تا كرست شیك توردار بخرم و شورتی پام كنم كه جلوش تور باشد و خودم را طوری اصلاح كنم كه این روزها مد است. و این مدل توی این شورتهای ابریشمی توری مارك فلینا چه قشنگ میشود و من هیچ وقت نمیدانستم كه زن هم قشنگ است و تنش هم قشنگ است و سینهاش هم قشنگ است و دیگر مرد آن زمانها كه بابا میگفت پستانهام مثل كوهان شتر شدهاند و من حالا سرم را بالا میگیرم و بلوز یقه باز میپوشم و جوراب بالا توری و دیگر كفشهای تخت زشت وطنی را دور ریختهام و به جز موقع كار كردن، كفشهای شیك قرمز و زرد و سفید میپوشم. این روزها كفشهای رنگی مدند و من از كفشهای شیك و رنگی خوشم میآید و از این كه با این كفشها قدم بلند میشود و دیگر احساس توسری خوردگی و كوتولهگی ندارم، خوشم میآید. احساس این كه تنم زیباست و دیدنی است و چرا باید مخفیشان كنم و من دارم دوباره بعد از صد سال با عایشه و این بار در ناف اروپا انقلاب مشروطه را در تنم تجربه میكنم و میشاشم به هر چه مشروعه و مشروعه طلب است. و تو با چشمهای سبزت بیشتر هولم میدهی كه موهای سیاهم را روی شانههام بریزم و ماساژ بروم و ماسك بگذارم و برای هربار دیدن تو كلی خودم را از نو كشف كنم و اینها را، همه را از عایشه دارم. چه اسم قشنگی دارد. میگوید عایشه اسم زن پیغمبر بود و چون همان 1400 سال پیش اعتراض كرد و بر علیه دستور شوهرش، دوباره شوهر كرد، اسمش این همه ماندنی شده است و من همیشه یادم میآید كه هروقت اشتباهی میكردم، و حتا اگر اشتباه هم نمیكردم، بابا بهم میگفت: عایشه!
عایشه 18 سالش بود كه محمد 63 ساله مرد و تا هفتاد سالگیاش هم زنده بود و در این پنجاه و دوسال چه باید میكرد؟ باید زنجیرهای دوبارهی دین شوهر و پدرش را محكمتر میكرد؟ نكرد و خوش به حالش و من به او حسودیام میشود كه 1400 سال پیش شجاع بود و من این جا برای هر حركتی باید كلی با خودم «كار توضیحی» بكنم و تازه اگر عایشه نبود، مگر میتوانستم این همه قد بكشم و این همه راه بروم و این همه دوست داشته باشم؟! دلم كمتر درد میكند و من به فردا فكر میكنم كه با تو با هم پشت پیشخوان میایستیم و به مشتریها لبخند میزنیم و برایشان غذا میكشیم.
17 ساله بودم. یك روز یكی را آوردند خانه و گفتند این شوهرت است و یارو همان جمعهاش شوهرم شد. و حالا 26 سال است و من غزاله را دارم و فقط تا میتوانستم نگذاشتم بچهدار بشوم و این داغ ننگ را خریدم كه پسرزا نیستم و مردك میتواند برود و یك جای دیگر پسر پس بیاندازد. این را ننهاش كه آمده بود این جا میگفت. اما زبانش كرم میگذاشت اگر میگفت این یارو در همهی این بیست سال اصلا كار نكرده است و اگر من كار نمیكردم و اگر با خیاطی و خرده خیاطی خرجمان رادر نمیآوردم، هنوز هم به دم ادارات اجتماعی این جا آویزان بود. عایشه میگوید احمق هستم و این چیز تازهای نیست. خودم هم میدانم احمق هستم. بیست سال است این جا هستم. احمقم كه چرا در این بیست سال هیچ تكانی به خودم ندادهام و حالا از وقتی كه تو را دیدهام، انگار اعتقاد به سرنوشت را هم از دست دادهام و انگار یاد گرفتهام كه میشود عوض شد. میشود به جای این كه فقط بساط عرق و تریاك نعلبندیان و قاسم آقا را كنار علی استالین به راه بیاندازی و فسنجان و آش رشته علم كنی، طور دیگری زندگی كنی.
ترس مثل یك ابر خاكستری دور سرم چنبر زده است. تمام تنم میلرزد. از وقتی تشریف نحسش را آورده است و بعد از این كه در تایلند وطن، دخترهای سیزده/چهاده ساله حسابی مشت و مالش دادهاند و عرق سگی را به ناف سگیاش بستهاند و بساط تریاكش را راه انداختهاند، یك هو یادش آمده كه كسی را هم این طرفها كاشته است كه روی كاغذ زنش است. همان كه میخواهد سر به تنش نباشد و میخواهد از ترس بمیرد و قیافهی حمام نرفته و سر چربش را دوباره نبیند. و من احمق، همین امروز بعد از آن همه كار، باز هم بساط قورمه سبزی را راه انداختهام و به غزاله گفتهام بیاید تا خیر سرش پدرش را بعد از دو ماه سفر سكسی قندهارش دوباره زیارت كند.
اگر این آخر هفتهی كذایی برسد و اگر با تو ـ همان طور كه قرار گذاشتهام ـ بعد از كار قهوهای بنوشم، برات خواهم گفت كه این ترس لعنتی دارد مرا میكشد و خواهم گفت چقدر تو را و نگاهت را دوست دارم و خواهم گفت كه تنها تو هستی كه زندگی را برام قابل تحمل میكنی. لابد اگر تو نبودی، من بالاخره یا دیوانه میشدم، یا دست به خودكشی میزدم. نه خیال كنی به زنهایی كه با علی میخوابند حسودیام میشود. وقتی كسی را دوست نداری، حسودیات هم نمیشود. تازه خوشحال هم میشوی كه یارو كمتر سراغت میآید و كمتر هیكل نحسش را روت میاندازد. اما احساس تحقیر دارم. زنی كه خیانت میبیند، بیش از حسادت، احساس تحقیر میكند و این را محمد هم میدانست. برای همین هم تو موعظههاش گفته بود كه جهاد زن این است كه هوو را تحمل كند. اگر زنی هوو را تحمل كند چند تا غرفه تو بهشت براش رزرو میشود و من از خودم میپرسم اگر مردی فلانش را دستش بگیرد و حق خودش بداند كه تو هر سوراخی كه راه داد ـ مجانی و پولی ـ راه پیدا كند، چند تا قصر تو بهشت پشت قبالهی زنش نوشته میشود؟ محمد خودش با همین كارهاش كلی غرفه تو بهشتش برای زنهاش و كنیزهاش و صیغههاش از پیش تدارك دید. مسالهی آلت اینها باید حل شود و احساس تحقیر زنهاشان هم باید یك طوری با همین وعدهها تخفیف داده میشد، تا یك وقتی زهر به خوردشان ندهند.
نمیدانم مرا چگونه میبینی؟ اما اگر میتوانستی حرفهای مرا از نگاهم بخوانی، لابد میتوانستی این را هم بدانی كه بهشت برای من جایی است كه مردی مثل علی استالین آنجا راهی نداشته باشد. بهشت آنجاست كه من و عایشه با هم برویم سلمانی و موهامان را رنگ كنیم و لباسهای سكسی پرو كنیم و هرچه پول درمیآوریم، بدون ترس و نگرانی تو كافهی ستارهی آبی به رقص و بوسه بدل كنیم. رقص و بوسهای بدون ترس، بدون نگرانی و چه غول عظیمی است این پدیدهی ناپیدای آبرو كه همهی زندگی را و حتا نوشیدن قهوهای را با تو برام بدل به یك عملیات مسلحانهی تروریستی در آن دورهها میكند. چقدر سخت بود و حالا من باید ترسم را ترور كنم و نمیتوانم.
عزیزم، وقتی كنارت هستم، زمان مثل باد میگذرد. وقتی در این خانهی نكبتی وارد میشوم، اصلا زمان نمیگذرد. هر شب انگار كه شب قدر است. هزار سال است هزار سال سیاه و من چشم به ساعت، دقیقه شماری میكنم و تا میتوانم وسایل آسایش این یارو را فراهم میكنم، تا كمتر حرفهای ركیك بلغور كند. نمیدانم اگر با تو باشم، باز هم مجبورم لباست را اطو كنم و باز هم مجبورم بشنوم كه سلیطه، پیراهنم را كه درست اطو نزدی!؟ خیال نمیكنم. تو كه سالهاست تنها زندگی میكنی، حتما این را هم یاد گرفتهای كه همهی كارهای خودت را خودت انجام بدهی و از آنهایی نیستی كه تا جوانی، در هتل مامان همه چیزت به راه باشد و بعد هم مامان جانت یكی را برات تدارك ببیند و از همان اولش هم چك كند كه آشپزی و اطوكشی و میهمانداری و فامیلداری و شوهرداری و بچهداری و همسایه داری و قرمساق داری را خوب بلد است. چه حرفها؟ میتوانی بفهمی كه من اصلا تصوری از زندگی در غرب ندارم و نمیدانم كه یك مرد اروپایی گاه حسرت این را میكشد كه چه زود گذشت زمانی كه زنها هنوز لغت دانشگاه را نمیتوانستند اسپل كنند. این حد بالای حسرت مردهای غربی است و مردهای ما ـ همهشان را میگویم ـ مثل دیوار مستراح سفت و سخت از همهی زشتیهای درون و بیرونشان محافظت میكنند. بدجوری محافظت میكنند، حتا به قیمت حفظ همین حكومت اسلامی!
دستهام گرم بود. وقتی دستم را گرفتی و ازم خواستی شنبه شب با تو سینما بروم، دستم لرزید. درست مثل چهاردهسالهها كه هنوز دستشان به دست كسی نخورده و من این جا در این سن و سال، دخترك چهاردهسالهی بكر درونم را بزرگ میكنم و به آزمایش زندگی میفرستم. عایشه میگوید نترسم. از چه میترسم؟ مگر علی استالین همه جا را آباد نكرده است؟ چرا من میترسم؟ دست بالا میبوسمت یا حتا تن گرمت را تجربه میكنم. عایشه میخندد. شجاع باش! برای گرفتن حق دوست داشتنت مبارزه كن! نه فقط با علی، با 1400 سال تحقیر و یك میلیارد تحقیر كننده، مبارزه كن و من هی زور میزنم و میترسم زورم نرسد. میترسم زیر بار این مسئولیت كمرشكن، خم بشوم و نتوانم سر پام بایستم ونتوانم كمر راست كنم و همان جا زیر دست و پای این یك میلیارد تن 1400 ساله له و لورده بشوم.
25 ژانویهی 2006
در شبهاي طولاني جنگ و بمبارانهاي متداوم، ما در تاريكي مينشينيم و به صداي ضدهواييها گوش ميدهيم و دلمان توي سينه ميتپد، تا اين كه چراغها روشن ميشوند و همه يكصدا صلوات ميفرستند: اللهم صلي علي محمد و آل محمد...
مأمورين به دهان من خيره ميشوند...
من به چه كسي بايد درود بفرستم؟
آنها با خيرگي چشمهايشان از من ميخواهند كه من هم چيزي بگويم. چه بگويم؟
چه جملهاي بود اولين جمله كه با اولين ضربهي شلاق از دهان من خارج شد؟
ـ درود بر ... ؟!!
ـ مرگ بر ... ؟!!
نه ... نه... ديگر هيچ شعاري نميتواند باري از معنا داشته باشد!
به چه چيزي ايمان بياورم؟
چه تصويري بود اولين تصوير كه با اولين ضربهي شلاق ناگهان به ذهنم آمد؟
ايستاده بودم در كليساي دوران كودكيام و مريم مقدس در سكوت به چشمهايم خيره شده بود. مريم مقدس مهربان بود. بعد ديدم يك شاخه گل مريم روي سرم پرپر شد. بعد بوي گل مريم درد را از سلولهايم بُرد...
حالا بعد از بمباران وقتي چراغها روشن ميشوند، به زبان ارمني ميگويم، درود بر گل مريم... بعد به فارسي ميگويم: درود بر مريم مقدس...
روي دستمال سفيد، گل مريم را گلدوزي ميكنم. اما جز ساقهي سبز آن هيچكس گلهاي سفيد گل مريم را نميتواند ببيند، جز من... .
__________________________