تبليغاتX
چشمان دیگر
این وبلاگ برای انتشار مطالب رسیده به چشمان بیدار ایجاد شده است.
سکوت از جنس تو می شود 

سکوت
حاشیه می شود
به روی تمام فصلهای من

برگ برگ می شود
شیرازه ام از هم می پاشد

بوی نفتالین
فضله ی موش
مقدمه و پایان جویده شده

من مانده ام
و کتابی بی آغاز و بی سر انجام
با حاشیه ای از جنس سکوت

حرف تو که می شود
حاشیه
از جنس تو می شود
پرنده می شود
جوجه می گذارد
و کلمات بلند بلند
ترا به نام صدا می کنند

چگونه می توانی
در دستانی که بی نام و نشانه اند
لانه کنی

این آخری به نام سکوت از جنس تو می شود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱)

کودک سیاه
همچو خورشیدی
که مدام
جمعه هایش را
تلخ و گزنده می زاید
آبستن دقایقی سیاه تر از
گیسوان شبم
آبستن ثانیه های تلخ تر از شرنگ
و کاری تر از نیش مار

مادرم راست می گفت
حرفهایم
نیش می زنند
و چون سوزنی
صفحه ی روح آدمی را
خراش می دهند

بیچاره مادرم راست می گفت
من
باکره ای بودم
که آخرین هم خوابه ام
از نوادگان جمعه شد
همین است که آبستنم
آبستن نواده ی دیگری از
جمعه ی سیاه

گناهی نکرده ام
اگر شبی را به جرم مستی
در آغوش ماه سر کردم
و شبی به یاد ماه
بر لبان جمعه بوسه زدم

گناهی نکرده ام اگر
بارها
در آغوش ماه و کیوان و مشتری خزیده ام

گناهی نمی کنم اگر
این طفل سیاه را
جمعه که نه
چهارشنبه ای بر زمین بگذارم


(۲)

ما افسار پاره می کنیم
گویی
تمام بادهای عالم
افسار گسیخته اند
و به بهشت سر کشیده اند
شعله های سست شومینه را هم
امان نمی دهند
ما
کنار کسالت آتش
یخ می زنیم
زوزه های مرگ را که از حلقوم
سیاه و خشکیده کتری برمی خیزد
را در گوش پنبه می چپانیم
سیبهای سرخ نیز یخ زده اند
دور افتاده ایم
تمام پیچهای جاده را
کولاک گرفته
خاطرات داغ و شرجی جنوب هم
گرممان نمی کند
نه!
این قصه سرانجام زیبایی ندارد
ما افسار پاره می کنیم
مثل همین بادهای توهم زا
به آغوش هم زخمه می زنیم
تا برای آخرین بار
گرم شویم

(۳)

مرد من

مرد من مردی
از میان باغچه ی زحل
پیراهن یاسی مرا
به بند نقره ای ماه می آویزد
و به شمار غنچه های شکفته و نا شکفته
میهمان کبودی چشمانش می کند

زنجیره ی دستانش
بوی گلابی می دهد
گونه هایم هزار طرح خنده را
چال می شوند
می خزد
در میان شوره زار تنم
می کشد
پیراهنی از جنس عشوه برتنم

گم می شوم
در میان لحظه ها
راه می بندم
بر تهاجم خستگی ناپذیر غصه ها

همچو نور
همچو سایه
شور می شود
جان می دهد
و بخت مرا به سپیده ی صبح
پیوند می دهد

مرد من
از میان رنگین کمان زحل
زندگی را
در من نشاء می زند

(۴)

شهر دوستت دارم ها

من این شهر را دوست دارم
شهر دوستت دارم هایت را
که کوچه هایش به نام بوسه اند
و خانه هایش
به حجم یک آغوش

من این شهر
شهر بدون طول و عرض جغرافیای را
دوست دارم
تا به عرض شانه های تو
به طول دستهای تو
در آن خانه کنم

من این شهر بی نشانه را
دوست دارم
تا کنار تو بیایم
زلالی کلام تو را نشانه کنم
و در برکه ی روان لبخندت
تنی تازه کنم

من این شهر
شهر بی دغدغه را دوست دارم
که کلاغهایش به جای قار قار
شعر می خوانند
و جمعه هایش
سکوت همرنگ ترا مژده می دهند

من این شهر
خالی از چراغ قرمز را دوست دارم
تا آنقدر بگویم و بگویم
تا راه بندان شود
و سبزی نگاه تو
راه گرفته ی دل را
باز کند

من این شهر
شهر دوستت دارم هایت را
دوست دارم

(۵)

یک جرعه لبخند
همین نام تو کافیست

تا در دخمه ی روزگار

طلوع و غروب را فراموش کنم

مرا که می دانی

در آخرین نگاه تابستانی خورشید

طلوع کردم

و در تنگنای لمس تو

غروب می کنم

آفتاب سر زده

تو هم سر می زنی

از پشت اشتیاق کودکانه ات

و سایه می شوی

به روی حس زنانگیم

بساط صبحانه آماده است

فنجانها از لبخند پرند

و دوستت دارمها در سبد چیده

دست و رویت را شبنمی بزن

تا من لقمه های عشق را

برای کودکانه هایت تکه تکه کنم

و فنجان لبخند را

به روی شعله ی بوسه گرمتر

تا تو صورتی تازه کنی

من خطوط زرد را

از پیشانیم پاک می کنم

و فرش آرزو را

برای قدمهای تو باز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام: اعظم کمالی متولد:1349 شمسی .1970میلادی. دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات فارسی. ساکن تهران.

بوته شمعدانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:21  توسط چشمان بیدار  | 

 برای مسا فر عا شقا نه ها ی د یروز و امروز: اسماعیل خویی

 

  

همه ستاره ها / از سرزمین پلک های تو می گذرند

  

1

  

آبی هایت را

هنوز

به یاد می آورم

روزی که

تو

به عصرهای کوچه

باز می آیی

باران

از بوی تو

بر می آید

رفیق ممنوع

ای کاش

دوباره

می دیدمت

 

 2

  

سرخ و

زلال می شوم

آنگاه که

به نوروزی ترین لحظه های

چشم های تو

باز می آیم

بهار

مثل آواز های تو

هنوز و

همیشه

زیباست

بر آینه های باران

مویی

آشفته کن

 

3

 

آن طرف باران

همیشه

کسی ست

که

صدایت را می شنود

با این همه

به کوچه های با د

هرگز

چیزی مگو

 

4

 

پس چگونه

به یا د می آوری

آن حقیقت پنهان را

هنگامی که

با من

از عشق

اینگونه سخن می گویی

 

5

 

همه ستاره ها

از سرزمین پلک ها ی تو

می گذرند

اینجا

منم و

دنیا ی خاطره ها

دختر کوچه ها ی شب حادثه

کی به آوازها ی آینه

بر می گردی

 

6

 

هرگز

نگفته ای

که سفر به کجا می کشد

پرواز

به شادمان ای بزرگ

باری

مهم

دوست داشتن تو

در همه عصرها ی باران

بود

 

محمود معتقدی / بها ر86

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 12:7  توسط چشمان بیدار  | 

پسران واژه های آفتاب و
بازمانده زلال کمی
هم
مانده به دره های باران

اینان
چگونه
بر می گردند

باشد
زیباتر از سرخ و
زمزمه ای به هیاهوی سنگ

چگونه
می آیند و
می روند

در سرزمین های آسمان و
عطرهای این همه نرگس
آه
می بینی شان
تصویر چراغ های قرمز و
زرد
در ما
چه وسعت تلخی

دارند
مطمن باش
پسران وطن سبز
هنوز
از هزاره دست های تو
می گذرند

یادش بخیر
زمستان ها ی باستانی و
پروازی که
از ویرانی چشم های تو
باز می آمد

به خیابان های تو می آیم
شاید
دوباره دیدمت

محمود معتقدی/ بهمن85
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 8:7  توسط چشمان بیدار  | 

گهواره گرمی بودی
که تکانم می دادی از شرق به غرب
و من لجوج تر از خواب
خودم را به بیداری می زدم
و تو چشمهایم را سفید می کردی
از انتظار کسی که هیچوقت نمی رسید.

گهواره گرمی بودی
که تکانم می دادی از شمال به جنوب
سرگیجه می گرفتند کلمات در سرم
و نامت که هی می پرید از شناسنامه من
لک می انداخت در دامنم.


گهواره گرمی بودی
در چهار گوش حجمهای ناآشنا
دور منقل و وافور زنان حرمسرا
که عکس مرا بی حجاب
کشان کشان می بردند برای فتحعلیشاه
تو شلیک می کردی سمت روسری سبز
که گره می خورد در باد
در سینه شاه
در شهریور همان سال
من سرگیجه می گرفتم در میدان اعدام
تو حلق آویز می شدی از بافته گیسوان ترکی
که تو را به زبان آذری صدا می زدند
"صباح"..."صباح"...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 22:51  توسط چشمان بیدار  | 

من به عادت عجيب نوشتن دچارم
من دچارم به تنهايي
به تن ها زيستن
تنيدن در هرچه خيال است وخواب
من به عادتي شبيه به مرده زيستن دچارم
كه خون
سرتا سر از نگاهم مي چكد
و مرگ
سرتا سر از زندگي ام

من به عادت عجيب نوشتن دچارم
چاره در من گم است
وبي چارگي ام
ديني ست تا ابد
به دست هاي جا مانده روي كاغذ
دست هاي عمري به قلم گره خورده ام

من به عادتي دچارم
كه قلم را توان بيانش نيست
من
به عادت عجيب نوشتن
زنده ام
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 7:47  توسط چشمان بیدار  | 

شب که می خوابم از شعر بیدار می شوم
می خواهم بنویسم. می گویم: نه.
نه. دیگر شعر نمی نویسم. شعری که اسم تو در آن پر نباشد
پالتوی کارمندیست در اداره دارایی
که همیشه آویزان است
ارباب رجوع سراغ که می گیرد
پالتو را نشان می دهند: هست.
و من می گویم: الان که زمستان نیست.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:51  توسط چشمان بیدار  | 

من حرفی نداشتم
کلمات مرا زدند
سخت و ستمگرانه
چونان که به سخن در آمدم
رسوا و بی‌پروا

اینک
چه کسی مرا به خانه راه خواهد داد

با این همه تنِ
سیاه و کبود
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:16  توسط چشمان بیدار  | 

امپراتوریت
پیر شده است
و چروک های صورتت
عمیق...

مرا مثل یک کودک شیر خوار
بغل بگیر
با دست های بزرگت
پلک های مرا بپوشان
من از هر چیز که دیده شود
می ترسم
و از تمام آهنگ های غمناک
می ترسم
تنها می خواهم زنی باشم
با موهای بلند بافته
که هر صبح
برای تو صبحانه درست می کند...
.
.
.
مرا در بغلت ساده کن
تا به خواب بروم
در رخوت بازوهات
دختر بچه ای شوم
که یک جفت جوراب پشمی
او را گرم می کند . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 23:1  توسط چشمان بیدار  | 

«آزاد»

جانْ آزادم، مِهرْ حَلال،
مازادِ كارخانه...

هندسه ام تحليل مي رود:
مادرم شبيهِ مو
دستم مُچ نمي شود

و عشق
تنم را پلّه دار
لبم را خنده دار كرده است...

مازادِ كارخانه...
و خدا را مي بخشم
و شما را مي بخشم
چقدر از شما كوتاه ترم
چقدر از شما نگاه كنيد:

پيامبر گفت:
- جان آزاد! گناه كنيد! ...
مازادِ كارخانه...

________________________

«کنار یک شلوار راه می روم»

كنارِ يك شلوار راه مي روم
من از او بُلوزتَرَم
تَرَم؟ خيسم؟ نمي دانم!
چرا به راه نمي روم؟! ...

- كنار بزن!
(توي تو عُق تُپُق مي زند
چرا؟! ...)

تُپُق قرمزتر است يا من؟
من تَر است يا قرمز؟ ...

- به آب بزن!

به آبِ خدا قسم كه شنا نمي كنم
با كسي كه فقط يك شلوار است!

___________________________

«در کوتاهی»

در كوتاهي از موهايم رد مي شوم
و دستِ مرد در انگشت هايم كوتاه است
و چشمِ مرد از موهايم رد مي شود
چقدر بد!

لباس هايم چنگ می زنند
و لبِ مرد در كوتاهي شوره دارد: خُشك-بوسه
چقدر بد!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:4  توسط چشمان بیدار  | 

مانا به یک از زاویهء خانه حریقی ست
هین جنبشی از خویش که از اهل سرایید


علی اکبر دهخدا

پیشکش صلح  
و برای فرزند شجاع ایران زمین :
احمد باطبی


بیدارباش



وقت است کزین خواب ِ گرانبار درآیید
زین خواب ِ گرانبار ، دگربار درآیید
زنجیر خرافات زتن درگــُسلانید
آفات بروبید و سزاوار درآیید
مسحور ِ سرابید و زبان بستهء پندار
هان ! سِحر بسوزید و ز پندار درآیید
این هرولهء دین همه یغمای شما راست
از چنگل ِ یغماگر ِ بدکار درآیید
چون روح ِ سَحر ظـُلمتِ ظالم نپذیرید
چون روشنی از بام ِ شب ِ تار درآیید
از دام گریزید و به اِقدام گرایید
برجهل بشورید و به اظهار درآیید
بار ِ دگر افتاده در این خانه حریقی
با خانه سیاوش صفت از نار درآیید
دیریست که بازیچهء ابلیس ِ لعینید
از لعنت این عصر ، خداوار درآیید
ایران ِ شما هستی ِ انسان ِ شما بود
هستید ، اگر ار لوث ِ لجنزار درآیید !
ای خفته ضمیران ِ خِرَد مُردهء این خاک
از بستر مرگ آگه و بیدار درآیید
خود حجّت ِ خویشید ، چـُنین درنپریشید
جمعید ، به جمعیّت ِ بسیار درآیید
تا شاد برقصید به سُتخوان ِ ستم بر
از بند ِ ستم رَسته و هشیار درآیید
آیندهء فرزند شما در کفِ دزد است
هان سـَد ِ رَه ِ دزد ِ تبهکار درآیید
دین نیست ، خدانیست ، بهانه ست ! بهانه ست !
این قلعه بکوبید و از آوار درآیید
گم گشتهء گولید که در موکب ِ غولید
با خویشتن از خویش خبردار درآیید
این حقّ ِ شما نیست که در وَهن بمیرید
حقّ است که با وَهن به پیکار درآیید
فریادِ شما صلح ِ جهان راست سرودی
آزاد و سُراینده به بازار درآیید !
آزادی اگر نیست ، امیدی به بشر نیست
با مردم آزاده مَددکار درآیید!
م. سحر /پاریس 23/2/2007

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 1:0  توسط چشمان بیدار  | 

سپیده جدیری متولد 1355 است. او پیش از اینکه روزنامه نگار و یا مترجم باشد یک شاعر است. شعرهای سپیده جدیری چه کوتاه باشد و چه بلند مانند خود سپیده اصیل است و به هیچ کس دیگری شبیه نیست. شعر و شعور کوتاه کوتاه و روشن روشن دست در دست هم و با هم می آیند و به دل می نشینند. سپیده جدیری مجموعه شعر خواب دختر دو زیست را در سال 1379 توسط نشر معیار در تهران به چاپ رسانده است و اکنون منتظر نشسته است تا به کتاب دومش صورتیٍ مایل به خون من اجازه انتشار بدهند. سپیده جدیری اشعار ادگار آلن پو و خورخه لوئیس بورخس را به فارسی برگردانده است. کلاغ گزیده اشعار ادگار آلن پو برگردان از سپیده جدیری، امسال توسط نشر ماه ریز منتشر شده است. سپیده جدیری توسط بنیاد فرهنگ و شناخت به هلند دعوت شده بود تا در برنامه "صدای زن در شعر شاعران زن ایرانی" بخشی از اشعارش را بخواند. پانزده شعر از مجموعه اول توسط آقای امیر افراسیابی به هلندی ترجمه شده است. شعرهای: گریز، و شلّیک؛ یک قدم، بدون شلوار، خواب دختر دوزیست، ببینید، تلخ، صندلی، وجودواره، دختر خوبی که شاعر است، جفت های عجیبی که من داشتم، معصوم، خسته، رنگ ها، دخترانه، استحاله توسط سپیده جدیری خوانده می شد و اجرای هلندی اشعار را هم خانم یانتینه دایکسترا، شاعره هلندی به عهده داشت. این برنامه روز شنبه 25 نوامبر همراه با موسیقی و نمایش فیلم و همراهی و همکاری دیگر بانوان شاعر و نویسنده در رتردام اجرا شد.
__________

در اینجا چند شعر کوتاه از کتاب خواب دختر دو زیست را می خوانید

رنگ ها


ای کفترانٍ
دورترین خواب های من
پرهای قرمزی که
به جا مانده از شما
دارد میان بالش من
زرد می شود.

***

رعد و برق


خدا
ترسناک ترین حرف را
زد؛
رعد و برق!...
باران که تمام شد
خوشبخت ترین ترسوی زمین
بودم.

***

صندلی

سلول، صندلی ست...
سلول، صندلی ست؛
جایی که با وجود دو پایت
شکسته ای!

***

خشمگین


صحبت مجاز نیست!
من از همیشه های خودم خشمگین ترم
لطفاً سکوت! هیس!...
از لاشه های حرفٍ شما بو گرفته است
دنیای روزٍ من!
شب هم به این دلیل
کابوس های من پر کفتار می شود...

از کتاب خواب دختر دو زیست
____________
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 12:19  توسط چشمان بیدار  |